از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
وز تارِ امیدِ عمر ما پودی کو؟
در مجمرِ چرخ، جان چندین پاکان
میسوزد و خاک میشود؛ دودی کو؟
mobina
یک چند، به کودکی، به استاد شدیم؛
یک چند، به استادی خود، شاد شدیم.
پایان سخن شنو که ما را چه رسید:
چون ابر درآمدیم و چون باد شدیم.
mobina
یا با صنمی، لالهرخی خندان خور.
بسیار مخور! وِرْد مکن! فاش مساز!
اندک خور و گهگاه خور و پنهان خور.
در دایره سپهرِ ناپیدا غَوْر،
جامی است که جمله را چشانند، به دَوْر.
نوبت چو به دَور تو رسد، آه مکن!
می نوش به خوشدلی؛ که دَوْر است نه جَورْ.
ای دل! همه اسباب جهان خواسته گیر؛
باغِ طربت به سبزه آراسته گیر؛
و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم،
بنشسته و بامداد، برخاسته گیر.
Azadeh