برای لاری از تنهاییهایم میگفتم. به او گفتم انگار دیگر هیچوقت هیچکس نمیتواند کنارم باشد چون هیچکس نمیتواند من باشد؛ هیچکس نمیتواند جهان را از مردمک چشمِ من ببیند. گفتم فکر میکنم در انتخابِ مسیر زندگی اشتباه کرده باشم. گفتم فکر میکنم ارزشش را ندارد که آدم برای فهمِ زندگی این همه رنج بکشد و در نهایت تنها بماند، اما دیگر راهِ برگشتی هم ندارم چون بازگشت به دنیایی که از آن کَندهام هر روز برایم سختتر میشود. گفتم و اشک ریختم.