جملات زیبای کتاب و کسی نمی داند در کدام زمین می میرد | طاقچه
تصویر جلد کتاب و کسی نمی داند در کدام زمین می میرد

بریده‌هایی از کتاب و کسی نمی داند در کدام زمین می میرد

۳٫۹
(۴۹)
متضادِ ترسْ شجاعت نیست؛ متضادِ ترسْ توکل است؛
zeinab
شاید حزنِ ما از جنس نداشتن و نبودن است؛ حزنِ شهری که می‌شد داشته باشیم اما نداریم؛ چیزی که می‌شد باشیم ولی نشدیم. حزن از دست رفتن شکوهِ تاریخ و محقق نشدنِ رؤیاهای اجدادی.
محسن
نقل‌قولی منسوب به ابن‌بطوطه می‌گوید «سفر در هزاران مکان غریبه به تو خانه می‌دهد، سپس تو را مانند غریبه‌ای در سرزمین خودت رها می‌کند.»
محسن
متضادِ ترسْ شجاعت نیست؛ متضادِ ترسْ توکل است؛ توکل به معنای اصرار بر دیدن نور در انتهای تاریکی، به معنای یافتن آرامش در وحشت و قرار در بی‌قراری.
razieh.mazari
به یوکسل گفتم «از زن بودنم خسته‌ام. طبیعت بار زیادی رو دوش زن‌ها گذاشته. منصفانه نیست. کاش می‌شد از جنسیت انصراف داد.»
razieh.mazari
گاهی یک دوش آب گرم کافی است تا یادت بیاید که زنده‌ای.
•Pinaar•
این‌طور به جاده زدنْ آموختنِ مقامِ حاجتمندی است. حاجتمند غَره نمی‌تواند باشد. حاجتمند بی‌نیاز نیست. حاجتمندی مثل درِ کم‌ارتفاعی است که موقع ورود، سَرت را خودبه‌خود به علامت تواضع پایین می‌آورَد. وقتی به کمک احتیاج داشته باشی، می‌فهمی که احتیاج به کمک یعنی چه. نیازمندی جایی است که فقط باید در آن بوده باشی تا بتوانی ببینی‌اش. کاری که حاجتمندی با روانِ آدمی می‌کند، با خودش فهمی می‌آورد که جور دیگری به دست نمی‌آید.
zeinab
عمیق‌ترین دهشتِ روان آدمیْ یأس مطلق است؛ جایی که امید نمی‌تواند روزنه‌ای برای ورود به تاریکی بیابد.
محسن
من بیشتر عمر، مثل یک همستر، در چرخ‌وفلک اجدادی‌ام می‌دویده‌ام بی آن‌که بفهمم قسمت زیادی از آنچه «من» می‌نامم، در واقع ما، آن‌ها، شما، ایشان بوده است.
محسن
برای لاری از تنهایی‌هایم می‌گفتم. به او گفتم انگار دیگر هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌تواند کنارم باشد چون هیچ‌کس نمی‌تواند من باشد؛ هیچ‌کس نمی‌تواند جهان را از مردمک چشمِ من ببیند. گفتم فکر می‌کنم در انتخابِ مسیر زندگی اشتباه کرده باشم. گفتم فکر می‌کنم ارزشش را ندارد که آدم برای فهمِ زندگی این همه رنج بکشد و در نهایت تنها بماند، اما دیگر راهِ برگشتی هم ندارم چون بازگشت به دنیایی که از آن کَنده‌ام هر روز برایم سخت‌تر می‌شود. گفتم و اشک ریختم.
عطیه علی همتی
دنیا فقط وقتی واقعی می‌شود که بتوانی با کسی به اشتراکش بگذاری
محسن
گریه می‌کنم برای نعشی دیگر در جنگی دیگر.
razieh.mazari
همان‌جا که کلمه تمام می‌شد، شعر آغاز می‌شد.
محسن
«بهشت را هر وقت زیادی مصرف کنی، جهنم می‌شود.»
MaaM
قدرتِ گریه را کسی می‌فهمد که دیگر بازیکن بازی نیست که حالا بخواهد از باختن بترسد. شاید برای همین، زن‌ها راحت‌تر گریه می‌کنند.
mobina
آن‌قدر ترسیدم که فهمیدم متضادِ ترسْ شجاعت نیست؛ متضادِ ترسْ توکل است؛ توکل به معنای اصرار بر دیدن نور در انتهای تاریکی، به معنای یافتن آرامش در وحشت و قرار در بی‌قراری.
mobina
عجیب است که چیزها در افغانستان حتی در نبودشان هم این‌قدر غلیظ هستند. بودا، به همان اندازه که نیست، هست.
محسن
بعد از سقوط دولت افغانستان با لباس محلی برای خرید بیرون رفته، طالب جوانی در جادهٔ پنجشیر به او تشر زده که چادَری بپوش. سکینه هم آن‌قدر ترسیده که دور تا دورِ لبش پر از تبخال شده. چادَریْ لباس سنتیِ زنان پنجشیر و بسیاری از مناطق دیگرِ افغانستان نیست. اما خب معلوم است، با تکرار حس ناامنی در چنین برخوردهای تشرآمیزی، زنان به‌تدریج ترجیح خواهند داد پیراهن و شال سنتی را کنار بگذارند و برقع بپوشند تا بتوانند بی‌دردسرتر رفت‌وآمد کنند. این تغییرِ تدریجیْ تیترِ هیچ خبری نخواهد شد و چند سال که بگذرد، ناظر بیرونیْ آن را «فرهنگ» منطقه می‌انگارد.
محسن
متضادِ ترسْ شجاعت نیست؛ متضادِ ترسْ توکل است؛ توکل به معنای اصرار بر دیدن نور در انتهای تاریکی، به معنای یافتن آرامش در وحشت و قرار در بی‌قراری.
محسن
فقط وقتی وارد عشق شدم، فهمیدم رنجی که همه از آن می‌گویند، همان عطشِ یکی شدن و جبر جدایی است که در ذات عشق نهفته و هیچ گریزی از آن نیست.
محسن
ظاهراً عرفان وقتی از احوال فردی خارج می‌شود و به قلمروی اجتماع پا می‌گذارد، تقریباً همیشه به نوعی فاشیسم منجر می‌شود.
زهرا علیمحمدی
«بهشت را هر وقت زیادی مصرف کنی، جهنم می‌شود.»
بیتا احمدی
نمی‌دانم چرا افغانستان این‌قدر به خاطره‌ای دور می‌مانَد، مثل خواهر یا برادری که در بچگی داشته‌ای و از دستش داده‌ای.
حنیفا
وقتی به کمک احتیاج داشته باشی، می‌فهمی که احتیاج به کمک یعنی چه.
کاربر ۹۶۶۹۸۹۷
در افغانستان خطِ بین دو جنس آن‌قدر پررنگ است که گویی تجسمی نمادین پیدا می‌کند و به پوشش سراسری برقع تبدیل می‌شود. عرصهٔ عمومی تماماً متعلق به مردان است و هر زنی، به‌محض خروج از فضای خصوصی خانه، فقط در صورتی امکان حضور کمابیش راحت و بی‌دردسر در اجتماع بیرونی را دارد که کاملاً پوشیده باشد. مردها تو را نمی‌بینند، بنابراین نیازهای تو را هم نمی‌بینند.
mobina
واقعیت گذرنامه‌ای که دارم دوباره توی صورتم خورده و یادم آورده که من مثل آن‌ها نیستم. انگار دنیایی آن بیرون است که منِ ایرانی فقط اجازه دارم از دریچهٔ پنجره تماشایش کنم. صلیبِ هویتِ الصاقی‌ام را تا ابد به دوش می‌کشم و سنگینی‌اش هرگز اجازه نخواهد داد یک دل سیر در جهان بدوم. شوق پرواز دارم اما بال نه. از ذهنم می‌گذرد که سفر چیزهای زیادی به من آموخته اما همزمان به رنجِ دانستن و نتوانستنم هم افزوده است.
mobina
نمی‌خواستم جلوی سِیرِ حوادث بایستم. می‌خواستم ببینم تا کجا می‌توانم تسلیم باشم و در روندِ وقایع دخالت نکنم. اگر عقل الانم را داشتم، از آن چالش بیهوده زودتر بیرون می‌آمدم اما عقل الانم را از تجربهٔ نادانی آن موقع دارم.
mobina
«باید که درویش همیشه در شهر خود نباشد، وقت‌ها سفر کند و مذلّه و مشقّهٔ سفر را هم ببیند تا قدر مسافران بشناسد و مسافران را عزیز دارد. و دیگر آن‌که به دانایان رسد و صحبت زیرکان دریابد، و از هر کس فایده گیرد.»
Paniz Zarei
من به هیچ‌جا متعلق نیستم
Paniz Zarei
جان پرسید «یعنی شبا با این فکر می‌خوابی و روزا با این فکر بلند می‌شی؟» به مِن و مِن افتادم. دوباره پرسید «این خواسته توی خواب‌هات هم اومده یا فقط توی بیداریه؟» گفتم «نمی‌دونم. فکر نکنم تا حالا خوابش رو دیده باشم.» گفت «خواب‌ها با ما صادق‌ترن تا ما با خودمون. اگه چیزی رو توی بیداری گم کرده
کاربر ۱۵۶۲۵۷۲

حجم

۱۴۵٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۱۵۲ صفحه

حجم

۱۴۵٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۱۵۲ صفحه

قیمت:
۹۹,۰۰۰
۴۹,۵۰۰
۵۰%
تومان