
بریدههایی از کتاب و کسی نمی داند در کدام زمین می میرد
۴٫۰
(۷۴)
متضادِ ترسْ شجاعت نیست؛ متضادِ ترسْ توکل است؛
zeinab
شاید حزنِ ما از جنس نداشتن و نبودن است؛ حزنِ شهری که میشد داشته باشیم اما نداریم؛ چیزی که میشد باشیم ولی نشدیم. حزن از دست رفتن شکوهِ تاریخ و محقق نشدنِ رؤیاهای اجدادی.
محسن
نقلقولی منسوب به ابنبطوطه میگوید «سفر در هزاران مکان غریبه به تو خانه میدهد، سپس تو را مانند غریبهای در سرزمین خودت رها میکند.»
محسن
متضادِ ترسْ شجاعت نیست؛ متضادِ ترسْ توکل است؛ توکل به معنای اصرار بر دیدن نور در انتهای تاریکی، به معنای یافتن آرامش در وحشت و قرار در بیقراری.
razieh.mazari
به یوکسل گفتم «از زن بودنم خستهام. طبیعت بار زیادی رو دوش زنها گذاشته. منصفانه نیست. کاش میشد از جنسیت انصراف داد.»
razieh.mazari
گاهی یک دوش آب گرم کافی است تا یادت بیاید که زندهای.
•Pinaar•
من بیشتر عمر، مثل یک همستر، در چرخوفلک اجدادیام میدویدهام بی آنکه بفهمم قسمت زیادی از آنچه «من» مینامم، در واقع ما، آنها، شما، ایشان بوده است.
محسن
عمیقترین دهشتِ روان آدمیْ یأس مطلق است؛ جایی که امید نمیتواند روزنهای برای ورود به تاریکی بیابد.
محسن
دنیا فقط وقتی واقعی میشود که بتوانی با کسی به اشتراکش بگذاری
محسن
برای لاری از تنهاییهایم میگفتم. به او گفتم انگار دیگر هیچوقت هیچکس نمیتواند کنارم باشد چون هیچکس نمیتواند من باشد؛ هیچکس نمیتواند جهان را از مردمک چشمِ من ببیند. گفتم فکر میکنم در انتخابِ مسیر زندگی اشتباه کرده باشم. گفتم فکر میکنم ارزشش را ندارد که آدم برای فهمِ زندگی این همه رنج بکشد و در نهایت تنها بماند، اما دیگر راهِ برگشتی هم ندارم چون بازگشت به دنیایی که از آن کَندهام هر روز برایم سختتر میشود. گفتم و اشک ریختم.
عطیه علی همتی
اینطور به جاده زدنْ آموختنِ مقامِ حاجتمندی است. حاجتمند غَره نمیتواند باشد. حاجتمند بینیاز نیست. حاجتمندی مثل درِ کمارتفاعی است که موقع ورود، سَرت را خودبهخود به علامت تواضع پایین میآورَد. وقتی به کمک احتیاج داشته باشی، میفهمی که احتیاج به کمک یعنی چه. نیازمندی جایی است که فقط باید در آن بوده باشی تا بتوانی ببینیاش. کاری که حاجتمندی با روانِ آدمی میکند، با خودش فهمی میآورد که جور دیگری به دست نمیآید.
zeinab
«کسی نمیداند فردا چه به دست میآورد و کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد.»
حنیفا
گریه میکنم برای نعشی دیگر در جنگی دیگر.
razieh.mazari
آنقدر ترسیدم که فهمیدم متضادِ ترسْ شجاعت نیست؛ متضادِ ترسْ توکل است؛ توکل به معنای اصرار بر دیدن نور در انتهای تاریکی، به معنای یافتن آرامش در وحشت و قرار در بیقراری.
mobina
من
به هیچجا
متعلق
نیستم
Paniz Zarei
همانجا که کلمه تمام میشد، شعر آغاز میشد.
محسن
نمیخواستم جلوی سِیرِ حوادث بایستم. میخواستم ببینم تا کجا میتوانم تسلیم باشم و در روندِ وقایع دخالت نکنم. اگر عقل الانم را داشتم، از آن چالش بیهوده زودتر بیرون میآمدم اما عقل الانم را از تجربهٔ نادانی آن موقع دارم.
mobina
به گمانم حزن یک ایرانی در استانبول با حزن یک استانبولی در استانبول فرق میکند. شاید حزنِ ما از جنس نداشتن و نبودن است؛ حزنِ شهری که میشد داشته باشیم اما نداریم؛ چیزی که میشد باشیم ولی نشدیم. حزن از دست رفتن شکوهِ تاریخ و محقق نشدنِ رؤیاهای اجدادی.
ژنرال کتاب
بعد از سقوط دولت افغانستان با لباس محلی برای خرید بیرون رفته، طالب جوانی در جادهٔ پنجشیر به او تشر زده که چادَری بپوش. سکینه هم آنقدر ترسیده که دور تا دورِ لبش پر از تبخال شده. چادَریْ لباس سنتیِ زنان پنجشیر و بسیاری از مناطق دیگرِ افغانستان نیست. اما خب معلوم است، با تکرار حس ناامنی در چنین برخوردهای تشرآمیزی، زنان بهتدریج ترجیح خواهند داد پیراهن و شال سنتی را کنار بگذارند و برقع بپوشند تا بتوانند بیدردسرتر رفتوآمد کنند. این تغییرِ تدریجیْ تیترِ هیچ خبری نخواهد شد و چند سال که بگذرد، ناظر بیرونیْ آن را «فرهنگ» منطقه میانگارد.
محسن
«بهشت را هر وقت زیادی مصرف کنی، جهنم میشود.»
MaaM
قدرتِ گریه را کسی میفهمد که دیگر بازیکن بازی نیست که حالا بخواهد از باختن بترسد. شاید برای همین، زنها راحتتر گریه میکنند.
mobina
فقط وقتی وارد عشق شدم، فهمیدم رنجی که همه از آن میگویند، همان عطشِ یکی شدن و جبر جدایی است که در ذات عشق نهفته و هیچ گریزی از آن نیست.
محسن
ظاهراً عرفان وقتی از احوال فردی خارج میشود و به قلمروی اجتماع پا میگذارد، تقریباً همیشه به نوعی فاشیسم منجر میشود.
زهرا علیمحمدی
نمیدانم چرا افغانستان اینقدر به خاطرهای دور میمانَد، مثل خواهر یا برادری که در بچگی داشتهای و از دستش دادهای.
حنیفا
وقتی به کمک احتیاج داشته باشی، میفهمی که احتیاج به کمک یعنی چه.
کاربر ۹۶۶۹۸۹۷
غم و اندوه را تا توانستم مصرف کردم. به جایی رسیده بودم که حتی نمیشد یأس را در کافهای کمنور، با دود سیگار، نشخوار کرد.
mobina
هر بار مدت زیادی نگاهم به آسمان بوده، به خاطر زن بودنم روی زمین سکندری خوردهام.
Paniz Zarei
به عنوان بازندهای حرفهای، برایم بدیهی شده که بعد از هر شکست، کمی میمیری. حرفم آرایهای ادبی نیست. واقعاً میمیری. همانطور که بدنِ مادر با زاییدنِ زندگی، یک قدم به مرگ نزدیکتر میشود. بستگی دارد چقدر بتوانی نتوانی.
lidaa.qe
ادبیاتمان خیلی دربارهٔ عشق است. اصولاً گیر موضوع عشق هستیم، جوری که شکافتن معنای عشق را بیشتر از شکافتن اتم بلد شدهایم.
Zahra04
کارِ داستان همین است که به مرگ، تقدس بپاشد.
حنیفا
حجم
۱۴۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۵۲ صفحه
حجم
۱۴۵٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۵۲ صفحه
قیمت:
۹۹,۰۰۰
تومان