دور کافه را نگاه کردم. اینجا هم جای بهتری نبود. فکر کردم باید مکان کوچکی، جایی باشد که در آن در تنگنا نباشم. منظورم جایی است که موقتاً در آن آسوده باشم. آسوده از زمان حال. چنین جایی اما کجا میتوانست باشد؟ آنوقت برای چهارمین میلیونبار، مثل مردی که به شمردن و دوباره شمردن پولهایش ادامه میدهد به امید اینکه دفعهٔ بعد نتیجهٔ بهتری از شمارش بگیرد، دریافتم که من دیگر هرگز شاد نخواهم بود، تا وقتی که سایمون را پیدا کرده باشم.