به طرز عجیبی، این سوال معقول به نظر میآمد.
«اینکه رها بشی هیچوقت حس خوبی نداره.»
«اه، اونا منو رها نکردن. جفتشون برای انجام این کار خیلی مهربون و بافکرن، که این بدترین بخش این ماجراست. اوه آراثیت عزیزم، بیا پیش ما بشین. میخوای با هم تو باغ قدم بزنیم؟ میخوای خوت* بازی کنیم؟ترجیح میدم بایه چاقو چشمام رو از کاسهاش دربیارم تا اونا رو نگاه کنم که با همدیگن. هیچکس دیگهای نمیفهمه.»