«تو همیشه میخواستی از خونه فرار کنی. یادته میخواستی زن اون رانندهتاکسیه شی؟ بابا نذاشت.»
خواهرش گفت: «یادم نیست.»
گفت: «چهطور یادت نیست؟! کفشهاشو انداختیم تو صحرای پشت خونه. مرد بیچاره چهقدر دنبالشون گشت. آخرش دمپاییهای بابا رو پوشید.»
rezahasibi