گفت که ظاهراً دارم خیلی خوب با موضوع کنار میآیم. شاید واقعاً داشتم به خوبی با موضوع کنار میآمدم، نمیدانم. درست که داد و بیداد راه نمیانداختم یا با مشت به پنجره نمیزدم یا هر کار دیگری که فکر میکردم آدمها در شرایط من میکنند، اما گاهی چنان موجی از غم یکباره در سراسر وجودم میپیچید که به نفسنفس میافتادم، بعد وقتی موج عقبنشینی میکرد میدیدم که دارم به ساختمان تخریب شدهای نگاه میکنم که غرق در نوری بسیار شفاف، بسیار پوچ و سرد است، نمیتوانستم بپذیرم که دنیا فقط مرگ و تباهی نیست.