
hany
۱
مینشستم و با خودم روزها را میشمردم: سه روز پیش زنده بود. چهار روز پیش زنده بود، یک هفته پیش زنده بود.
hany
۱
بخش بد خوابم این نبود که دنبالش میگشتم، بلکه چون بیدار میشدم و یادم میآمد که مرده است.
دنیای کتاب
۰
هر وقت مگس یا حشرات را در نقاشی طبیعت بیجان میبینی ـ گلبرگ پژمرده، لکهٔ سیاه روی سیب ـ نقاشش میخواهد پیام سرّی به تو بدهد. میخواهد به تو بگوید موجود زنده تا آخر نمیماند ـ موقتی است. مرگ وسط زندگی. برای همین اصطلاح فرانسهاش میشود «طبیعت مرده». شاید اولش به خاطر زیبایی و طراوتش متوجه لک کوچولوی پوسیدگیاش نشوی. اما اگر دقیقتر نگاه کنی، میبینی که آنجاست.
دنیای کتاب
۰
آدمها همه میمیرند. اما اینکه ما چهطور چیزها را از دست میدهیم، واقعاً غمانگیز و الکی است. از بیاحتیاطی محض. آتش، جنگ.
دنیای کتاب
۰
آدمها همه میمیرند. اما اینکه ما چهطور چیزها را از دست میدهیم، واقعاً غمانگیز و الکی است. از بیاحتیاطی محض. آتش، جنگ.
دنیای کتاب
۰
هیچکس نمیدانست دقیقاً چه اتفاقی افتاده است، هرچند چیزهایی از رادیوِ اتومبیلی که پارک بود، به گوشم خورد مثل کره شمالی، القاعده، ایران که عابران پیاده هم با خودشان تکرار میکردند. یک سیاهپوست لاغرمردنی با مدل موی آفریقایی که عین موش آبکشیده شده بود، جلوِ موزه ویتنی عقب و جلو میرفت و با مشت به هوا ضربه میزد و با خودش فریاد میکشید: منهتن، کمربند ایمنیات را محکم ببند که اسامه بنلادن دوباره دارد ما را میلرزاند!
دنیای کتاب
۰
خدای آرامش و خونسردی بود؛ هیچ چیزی نمیتوانست پریشان یا ناراحتش کند. با اینکه زن زیبایی نبود، آرامشش نوعی کشش جادویی همراه با زیبایی در خود داشت، سکوتش چنان قدرتمند بود که وقتی وارد اتاقی میشد چیزها خود را تا اعماق وجودشان با او تطبیق میدادند. مثل چیزی که تازه مد میشود، او هم پا به هر کجا میگذاشت توجهها را به طرف خود جلب میکرد، به آرامی قدم برمیداشت و ظاهراً به آشوبی که برجا میگذاشت، بیاعتنا بود.
دنیای کتاب
۰
شاید تعجب کنی وقتی ببینی چه کارهای کوچولویی وجود دارند که اگر هر روز انجام بدهی، میتوانند تو را از نومیدی بیرون بیاورند. کسی نمیتواند این کار را برات بکند. این فقط خودت هستی که باید بخواهی و وارد دنیای اطرافت شوی.
hany
۰
گفت که ظاهراً دارم خیلی خوب با موضوع کنار میآیم. شاید واقعاً داشتم به خوبی با موضوع کنار میآمدم، نمیدانم. درست که داد و بیداد راه نمیانداختم یا با مشت به پنجره نمیزدم یا هر کار دیگری که فکر میکردم آدمها در شرایط من میکنند، اما گاهی چنان موجی از غم یکباره در سراسر وجودم میپیچید که به نفسنفس میافتادم، بعد وقتی موج عقبنشینی میکرد میدیدم که دارم به ساختمان تخریب شدهای نگاه میکنم که غرق در نوری بسیار شفاف، بسیار پوچ و سرد است، نمیتوانستم بپذیرم که دنیا فقط مرگ و تباهی نیست.
hany
۰
هر وقت احساس غربت کردی، فقط به ماه نگاه کن. چون هر کجا که باشی ماه همان شکل است
