جملات زیبای کتاب تمام چیزهای خطرناک | طاقچه
تصویر جلد کتاب تمام چیزهای خطرناک
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب تمام چیزهای خطرناک

معمایی جنایی

نوع کتاب
۳.۴(از ۷۷ امتیاز)
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Zohreh
۲۴
صبح‌ها همیشه گیج‌ومنگم. همیشه کمی عصبانی، انگار مغزم از اینکه مجبور شده بیدار شود و به‌زور به کار بیفتد، آشفته است.
Zohreh
۱۳
می‌گویند: «حتی نمی‌تونم رنجی رو که شما تحمل کردین تصور کنم.» و درست می‌گویند: نمی‌توانند تصور کنند. تا وقتی در مرکز ماجرا نباشی و با آن زندگی نکنی، نمی‌توانی. و آن موقع هم دیگر خیلی دیر شده. خشونت سراغ تو هم آمده است.
Zohreh
۹
ما فکر می‌کنیم وقتی خوابیده‌ایم، دنیا هم به خواب فرومی‌رود. انتظار داریم صبح که شد، همه چیز را مثل قبل از سر گیرد، دست‌نخورده، بدون خدشه. انگار چون ما توقف کرده‌ایم، زندگی هم توقف می‌کند.
AS4438
۸
آدم‌ها تمایل دارند کثیف‌ترین رازهایشان را در عادی‌ترین جاها پنهان کنند.
Zohreh
۷
حالا نمی‌توانم به اولین دیدارمان فکر نکنم. راستش، بیشتر دست تقدیر بود؛ برخورد دو آدمی که به‌معنای واقعی کلمه مقدر بود با هم باشند. آن زمان، ستاره‌ها را برایم تداعی می‌کرد: اینکه چطور دو ستاره به هم برخورد می‌کنند و با هم ترکیب می‌شوند ـ بزرگ‌تر، روشن‌تر، قوی‌تر از قبل. چیزی که آن زمان نمی‌دانستم این بود که وقتی سرعت برخوردشان زیاد باشد، اصلاً با هم ترکیب نمی‌شوند. منفجر می‌شوند، بخار می‌شوند و چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند.
parniangh
۶
می‌دانستم اگر اول نسبت به خودم مهربان نباشم، نمی‌توانم آدم خوبی، مادر خوبی باشم ـ
Zohreh
۵
هیچ چیزِ سوگ منطقی نیست: کارهایی که باعث می‌شوند بکنیم، دروغ‌هایی که باعث می‌شوند باور کنیم.
parniangh
۴
زن‌ها به‌شکل کلی ـ از بدو تولد با حس عذاب‌وجدان روبه‌رواند. ما همیشه فکر می‌کنیم مسئول تمام مشکلاتیم. نیاز به عذرخواهی همیشه در ما وجود دارد: برای اینکه زیاد یا کم بوده‌ایم. شلوغ یا ساکت بوده‌ایم. سخت‌کوش یا قانع بوده‌ایم.
Fereshte
۳
بن سلیقهٔ خاصی دارد و نمی‌دانم دانستن این موضوع حالم را بهتر می‌کند یا بدتر. شاید این دختر تازه چیزی جز یک جایگزین نباشد، شیدایی زودگذری برای کمک به فراموش کردن ازدواجی ناکام و پسری گمشده... اما این یعنی من هم فقط یک جایگزین بودم؟ جایگزینی برای آلیسون؟ به‌نظرم سلیقهٔ خاصی داشتن غیرعادی نیست ـ خیلی از آدم‌ها سلیقهٔ خاصی دارند ـ اما نمی‌دانم چرا این موضوع کسانی را یادم می‌آورد که وقتی سگشان می‌میرد سگ دیگری درست شبیه سگ مُرده‌شان می‌خرند. به‌جای سوگواری و فراموش کردن یا امتحان کردن چیزی تازه، تصمیم می‌گیرند سگ دیگری را جایگزین و زندگی سابقشان را بازآفرینی کنند. وانمود کنند اتفاقی نیفتاده است.
AS4438
۳
آزادی ما یک سراب بود. همه چیز در بی‌توجهی خلاصه می‌شد.
گلابتون بانو
۲
نکتهٔ مهم سوگ همین است: کتابچهٔ راهنمایی برای آن وجود ندارد.
dayan
۲
آسایش چیزی تجملی است که دیگر نمی‌توانم به دستش آورم
Zohreh
۱
فاجعهٔ یک کودک گمشده همین است، چیزی که هیچ کس به شما نمی‌گوید: آن‌ها هرگز نمی‌میرند. با رفتنشان جاودانه می‌شوند ـ همیشه هستند، فقط کمی دور از دید. درست همان‌طور که شما را ترک کردند، همواره در ذهنتان زنده‌اند، صورت واقعی به خود می‌گیرند، مثل وقتی تا ته راهرو می‌روید، جایی که در آن ایستاده بودید ناگهان به نقطهٔ سردی تبدیل می‌شود یا پیچ‌وتاب رگه‌ای دود قبل از اینکه کاملاً ناپدید شود و اثر خیلی خفیفی از آنچه بود، به جا بگذارد.
Zohreh
۱
خواب، برش‌های کوچک مرگ. چقدر از آن‌ها نفرت دارم.
Zohreh
۱
آرزو می‌کنم کاش همیشه میدان دید لوله‌ای داشتم: توانایی تمرکز گزینشی روی یک چیز در هر نوبت. تبدیل کردن چیزهای دیگر به اجسام ساکن، آرامش‌بخش.
Mehrgolll
۱
حس‌وحالی دارد، چقدر دیوانه‌کننده است، نیمه‌شب‌ها بیدار ماندن بدون هیچ همراهی جز افکارت.
fateme
۱
کاری می‌کرد هر چه می‌گویم بد جلوه کند، نادرست، گناه‌آلود.
AS4438
۱
ما دوست داریم آدم‌ها را در زندگی‌مان در بخش‌های کوچک منظم جا دهیم و در همان بخش‌ها نگهشان داریم تا خودمان احساس امنیت داشته باشیم،
AS4438
۱
ما چیزی جز آنچه باور می‌کنیم نیستیم، اما تمامش یک سراب است، پیچ‌وتاب‌خورده، تحریف‌شده و درخشان از دور که هر لحظه ممکن است تغییر شکل دهد.
narry612
۱
واقعیت این است که آدم‌ها خشونت را دوست دارند ـ البته از دور. هر کس نظر دیگری داشته باشد یا نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد یا چیزی را پنهان می‌کند.
Hana
۱
حالا نمی‌توانم به اولین دیدارمان فکر نکنم. راستش، بیشتر دست تقدیر بود؛ برخورد دو آدمی که به‌معنای واقعی کلمه مقدر بود با هم باشند. آن زمان، ستاره‌ها را برایم تداعی می‌کرد: اینکه چطور دو ستاره به هم برخورد می‌کنند و با هم ترکیب می‌شوند ـ بزرگ‌تر، روشن‌تر، قوی‌تر از قبل. چیزی که آن زمان نمی‌دانستم این بود که وقتی سرعت برخوردشان زیاد باشد، اصلاً با هم ترکیب نمی‌شوند. منفجر می‌شوند، بخار می‌شوند و چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند.
Zohreh
۰
حتی نمی‌دانم متوجه گم شدنش شده یا نه، اما اگر شده باشد، دلم می‌خواهد این حس را درک کند: دنبال چیزی گشتن و هرگز نیافتنش. فکر اینکه کجا ممکن است آن را گم کرده باشد، درست همان‌طور که من به چشمانش نگاه کرده و دنبال حسی گشته بودم که سابقاً به من داشت.
Zohreh
۰
مادرها ـ و صادقانه بگویم، زن‌ها به‌شکل کلی ـ از بدو تولد با حس عذاب‌وجدان روبه‌رواند. ما همیشه فکر می‌کنیم مسئول تمام مشکلاتیم. نیاز به عذرخواهی همیشه در ما وجود دارد: برای اینکه زیاد یا کم بوده‌ایم. شلوغ یا ساکت بوده‌ایم. سخت‌کوش یا قانع بوده‌ایم.
Zohreh
۰
در زندگی واقعی، به‌ندرت با موهبت دلنشین سیاهی و سفیدی مطلق روبه‌روییم، به همین دلیل می‌کوشم در داستان‌هایم با خلق شخصیت‌هایی چندوجهی به این واقعیت پایبند باشم.
غَزال_ک
۰
نکتهٔ مهم سوگ همین است: کتابچهٔ راهنمایی برای آن وجود ندارد. فهرستی در کار نیست که بهترین راه حرکت کردن یا ادامه دادن را مشخص کند.
غَزال_ک
۰
می‌فهمم چیز آزاردهنده‌تری از تنها بودن در تاریکی وجود دارد. فهمیدن اینکه اصلاً تنها نیستی.
گلابتون بانو
۰
گاهی اوقات دیدن خودم از چشم کسانی که مرا می‌شناختند، عجیب است. در آینه، تغییراتم تدریجی‌اند ـ یک‌جور نابودی روزانه، مثل ذره‌ذره مُردن از گرسنگی یا بدنی در حال تجزیه ـ اما در چشم دیگران، بلافاصله آن شوک را می‌بینم، مثل سیلی ملایمی به صورت.
گلابتون بانو
۰
«دربارهٔ عزاداری هیچی منطقی نیست. برای هیچ کدوم از ما منطقی نیست.»
حدیثه
۰
واقعیت این است که آدم‌ها خشونت را دوست دارند ـ البته از دور. هر کس نظر دیگری داشته باشد یا نمی‌خواهد واقعیت را بپذیرد یا چیزی را پنهان می‌کن
marysa
۰
برخورد دو آدمی که به‌معنای واقعی کلمه مقدر بود با هم باشند. آن زمان، ستاره‌ها را برایم تداعی می‌کرد: اینکه چطور دو ستاره به هم برخورد می‌کنند و با هم ترکیب می‌شوند ـ بزرگ‌تر، روشن‌تر، قوی‌تر از قبل. چیزی که آن زمان نمی‌دانستم این بود که وقتی سرعت برخوردشان زیاد باشد، اصلاً با هم ترکیب نمی‌شوند. منفجر می‌شوند، بخار می‌شوند و چیزی از آن‌ها باقی نمی‌ماند.