
بریدههایی از کتاب آخرین روزهای اشتفان سوایگ
۲٫۷
(۷)
لوته در خیابان کولر طوری میدوید که نفستنگی گرفت و وقتی دیگر نفسش بالا نیامد، سبد میوه و سبزیجاتی را که در دست داشت پای درختی به زمین گذاشت. کاش بچهها بیایند بخورند! در میدان شهر ضیافتی برپا کنند! زنها زیورآلاتشان را به خود بیاویزند و مردها بطریهای شامپاین را باز کنند! آن روز روزِ مهمی بود. آن روز بهعنوان شکوهمندترین روزِ تاریخ بشریت در خاطرهها باقی میماند. روشنایی دوباره بر زمین تابیده شده بود. خدا سکوت را شکسته بود. آمریکا وارد جنگ شده بود!
sanaz
خوشا جانهای ساده! شادی میکنند و همزمان کاروان رقص مرگ سامان میگیرد و بر سرشان آوار میشود. تیرهبختی پایانی ندارد.
دیگر چیزی آنها را لب مغاک نگه نمیدارد. وقت ترک این دنیاست.
peymaneh_book
مأمورهای گشتاپو مدتها قبل خانه را محاصره کرده بودند، تمام گوشهوکنارههای اتاقها را گشته بودند، اثاث خانه را برده بودند، نقاشیهای استادان را، هزاران کتاب دیگر او را، اما نتوانسته بودند بوی سرسرا را دستگیر کنند. بخشی از گذشته از چنگ حرمتشکنان گریخته بود.
sanaz
بله آقای برنانوس، حق با شماست، ما همه از یک جنسیم، تمام انسانها قلبی آهنین و روحی عصیانگر دارند، بشریت از قهرمانهایی نظیر شما ساخته شده و همه آدمهایی هستند که اختیار عمل دارند، همه پیروی ایمانی یگانهاند، همه فناپذیرند، همه نیمچهخدایانیاند که با شاخهٔ گل در لولهٔ تفنگ به جنگ مصیبتها میروند.
atoooosa
اشتفان از مفهوم ملت بیزار بود و به خدا اعتقاد نداشت؛ نه خدای یهودیان و نه خدای مسیحیان. دیگر به بشر امیدی نداشت، از انحرافات تعهد سیاسی میترسید و فقط در تظاهرات ضد نازی و آنهم بهاکراه شرکت کرده بود. او بر این عقیدهٔ دفاعناپذیر بود که مبارزه با یهودستیزی وظیفهٔ یهودیان نیست. شاید حتی یهودستیزی مسئلهٔ یهودیان نباشد، بلکه فقط مایهٔ بیآبرویی مردمانی باشد که از آن الهام میگیرند. او خود را بابت هیچچیز گناهکار نمیدانست، لازم نبود از خودش بهخاطر مسئلهای دفاع کند. فقط یک دغدغه داشت: حفظ آزادیاش.
sanaz
این ظلمات است که باید وجدانها را روشن کرد. هیچ ملتی نمیتواند بهتنهایی خودش را نجات دهد. دوست عزیز، دنیا نیاز دارد صدایتان را بشنود.»
sanaz
هیچکس هیچجای جهان نه به کلمات اشتفان سوایگ نیاز داشت و نه به نوشتههایش. وانگهی، در هیاهوی سلاحها آیا اصلاً صدایش شنیده میشد؟ صدای لرزان و نالان او در برابر عربدههای پیشوا و نعرههای گوبلز؛ زمزمهٔ بغضآلودش مقابل صفیر جیغمانند بمبافکنهای استوکا و پارس سگها؛ صدایی که از ته چاه میآمد و از رنجهایش نشئت میگرفت. صدایش در وزش باد گم میشد
sanaz
تضاد میان روز تولد پنجاهسالگیاش و امروز خیرهکننده بود. این یک دهه او را از روشنایی به تاریکی رسانده بود.
peymaneh_book
اشتفان قادر نیست خوشحالی کند، او به هیچچیز اعتقاد ندارد، نه به خدا و نه به روزولت. تنها همدم سوایگ مرگ است.
peymaneh_book
کسی که باید مراقب ملت باشد حق ندارد بخوابد و من مأمورم که بیدار بمانم و هشدار بدهم.
atoooosa
راهت را برو و رنجت را بکش، باید از آبهای دوردست بنوشیم، لبهای حسرتزدهمان از تلخی خواهند سوخت، ملتها در امتداد جادهٔ بیانتهای رنج کشور به کشور ما را جدا خواهند کرد، ما تا ابد شکستخوردگان جاویدیم، بردگان منزلی که مهمانش هستیم
atoooosa
اندوه مادرانی که میدیدند حقیقت نمایان میشود پایانی نداشت، بیشمار لکهٔ خاکستری را حدس میزدند، اقیانوس اجساد تلنبارشده، میعادگاه عشاق، محل تجدید دیدارهای خانوادگی، میدان آخرت.
atoooosa
زمزمهٔ بغضآلودش مقابل صفیر جیغمانند بمبافکنهای استوکا و پارس سگها؛ صدایی که از ته چاه میآمد و از رنجهایش نشئت میگرفت. صدایش در وزش باد گم میشد.
atoooosa
از عمرتان بهقدری گذشته است که نتوانید در آن ریشههایی عمیق بدوانید. و آدم بدون ریشه، سایهای میشود.»
atoooosa
صدایش را به گوش دیگران برساند؟ او جز سکوت دیگر از چیزی خوشش نمیآمد.
atoooosa
حجم
۱۵۱٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۷۶ صفحه
حجم
۱۵۱٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۱۷۶ صفحه
قیمت:
۷۲,۰۰۰
تومان