
|قافیه باران|
۱۵
مادرم میگفت میهمان مانند کیک است و اگر مدتی طولانی بماند فاسد میشود و دیگر قابل خوردن نیست.
|قافیه باران|
۸
هر بحرانی سرانجام نقطه اوجی دارد
|قافیه باران|
۶
به هیچ وجه نوع آرایشی را که باید بکنم در نظر نداشتم. با وجود این هنگامی که به سوی انبار لباس به راه افتادم به فکرم رسید یک شلوار گشاد و زانو انداخته بپوشم، کفشهای بزرگی به پا کنم، عصایی به دست بگیرم و یک کلاه ملون به سر بگذارم. میخواستم تمام قطعات مختلف لباسم با یکدیگر تضاد داشته باشد: شلوار گشاد، کت تنگ و چسبان، کلاه کوچک و کفش بزرگ. نمیدانستم بایستی به نظر پیر بیایم یا جوان اما ناگهان به خاطرم رسید که «سنت» انتظار داشته است مرا خیلی پیرتر از آنچه بودم ببیند.
از این رو سبیل کوچکی هم بر این آرایش اضافه کردم
زهرا شاهی
۵
به هر حال، من وارد راهرو هتل شدم و ناگهان لغزیدم و روی پای خانمی افتادم. آن وقت خودم را جمع و جور کردم و به علامت عذرخواهی کلاهم را برداشتم. برگشتم و این بار روی «سطل زباله» که کنار راهرو گذارده بودند افتادم. بعد دوباره بلند شدم و برای سطل زباله کلاهم را بلند کردم. پشت دوربین فیلمبرداری صدای خنده بلند شد.
دیگر جلوی پلاتویی که در آن بازی میکردم، حسابی شلوغ شده بود. نه تنها بازیگران دستههای دیگر کارشان را رها کردند بلکه کارکنان فنی، نجارها و لباسدارها، همه جمع شدند. این امر واقعا از نظر من اهمیت داشت. در پایان تمرین جمعیت انبوهی در برابرم قرار داشتند.
مهدی تمدن رستگار
۳
مادرم دختر بزرگ از دو دختر یک پینهدوز ایرلندی به نام «چارلز هیلد» از اهالی ناحیه کانتی کوک بود. او گونههایی سرخ و برجسته چون سیب و موهایی به سان توده پنبه سپید داشت. بیماری نقرس و روماتیسم پشت او را خمیده ساخته بود.
esrafil aslani
۳
برای هفتهها نواری مشکی به علامت عزا به بازویم میبستم. این علامت عزاداری، روز شنبه بعدازظهر، هنگامی که برای کسب و کار عازم گل فروشی شدم بسیار سودمند افتاد. مادرم را وادار کردم که به من یک شیلینگ قرض بدهد. سپس به بازار گلفروشان رفتم و دو بغل گل نرگس خریدم. پس از آنکه مدرسه تعطیل شد گلها را به دستههایی که هر کدام را یک پنی قیمتگذاری کردم تقسیم نمودم. حساب کرده بودم اگر تمام آنها فروش برود صد در صد استفاده میکنم.
به سالنهای مختلف میرفتم و در حالی که خود را بسیار حسرت زده و آرزومند نشان میدادم زیر لب میگفتم: «خانم، نرگس. مادام، نرگس.» زنها غالبا میپرسیدند «به خاطر چه کسی عزاداری، پسرم؟» آنوقت من صدایم را پایینتر آورده با لحنی رقتبارتر میگفتم:
«پدرم» . آنگاه به من انعام میدادند. هنگامی که شب به خانه بازگشتم و محصول یک بعدازظهر کارم را که ۵ شلینگ بود به مادرم نشان دادم او تعجب کرد.
~fatemeh♡
۳
«غمناکترین چیزی که میتوانم تصور کنم این است که زندگی لوکس و مجلل برایم به صورت عادت در آید.»
yasin.B
۳
به گمان من، همین چیزهای کوچک بود که روح مرا به وجود آورد.
Kosargoli
۳
میهمان مانند کیک است و اگر مدتی طولانی بماند فاسد میشود و دیگر قابل خوردن نیست.
Jay Kim
۳
آنقدر زیباییش خانمان برانداز بود که نسبت به او احساس خشم کردم.
ظرافت او و لبهای برجستهاش، دندانهای مرتب و سفیدش، چانه دلربایش، موهای یک دست مشکیش و چشمان قهوهای تیرهاش خشم مرا برمیانگیخت. حتی نسبت به طنازی او و روشی که آن را نشان میداد احساس خشم میکردم. در تمام مدتی که با انباردار به گفت و شنود مشغول بود، با وجود آنکه من در نزدیکیش قرار داشتم، و چشم به زیبایی او دوخته سر جای خود میخکوب شده بودم، وجودم را ندیده گرفت.
Jay Kim
۳
به آخرین نقطه اوج موفقیت شغلی خویش رسیده بودم، با این وجود، با آنکه لباس کامل به تن داشتم و از هر لحاظ خود را آراسته بودم جایی که بروم نداشتم. با خود میگفتم چگونه انسان میتواند مردم، مردم جالب توجه را بشناسد؟ به نظرم میرسید همه مرا میشناسند اما من با هیچکس آشنایی ندارم.
yasin.B
۲
«مسیح میخواهد تو زنده بمانی و آنچه را که تقدیر برایت معلوم کرده انجام دهی»
Jay Kim
۲
اما این فکر به نظرم رسید که جهان دیوانه شده است.
اگر چند کمدی مسخره بتواند چنین هیجانی ایجاد کنند آیا نسب به اصیل بودن تمام این صحنهها و این ابراز احساسات نباید تردید کرد؟ من همواره فکر میکردم که از شهرت و محبوبیت لذت خواهم برد، اما اینک این ابراز احساسات برعکس آنچه که فکر میکردم، در من احساس دلتنگ کننده تنهایی را به وجود میآورد و میان من و مردم جدایی میافکند.
Jay Kim
۲
روزی یک کمدین موفق «کیاستون» گفته بود: «چارلی. اینک که ما رسیدهایم، بالاخره چه میشود؟» و من پاسخ داده بودم: «به کجا رسیدهایم؟»
~fatemeh♡
۱
از کانزاس سیتی تا شیکاگو در هر نقطه تقاطع قطار، و در هر مزرعه سر راه، مردم اجتماع کرده و همانطور که قطار میگذشت دست تکان میدادند. سعی داشتم از این وضع، بدون خویشتن داری لذت ببرم، اما این فکر به نظرم رسید که جهان دیوانه شده است.
اگر چند کمدی مسخره بتواند چنین هیجانی ایجاد کنند آیا نسب به اصیل بودن تمام این صحنهها و این ابراز احساسات نباید تردید کرد؟
yasin.B
۱
قضا و قدر وقتی سرنوشت انسان را به بازی میگیرد، نه رحم میشناسد و نه عدالت
Kosargoli
۱
به خاطر روزگاران کهن
مگذار دشمنی دیرین زنده بماند
به خاطر روزگاران کهن
گذشت کن و فراموش کن
زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد.
و قلب گرامیتر از آن است که بگذاری شکسته شود.
دستم را بفشار و بگذار دوست باشیم.
زهرا شاهی
۰
من پولها را جمع میکردم، دوباره به زمین میریختم، با آنها ستونهای متعدد میساختم و بازی میکردم تا سرانجام مادرم و سیدنی گفتند چقدر ندید و بدید هستم.
زهرا شاهی
۰
اما من چون چهار سال از «سیدنی» کوچکتر بودم نه مرد محسوب میشدم نه نیم مرد، و از این رو به درد هیچ کاری در تئاتر نمیخوردم.
زهرا شاهی
۰
اگر حسودیت میشود به من چه مربوط است. همانطور که به طرف اتاقهای رختکن خویش میرفتیم گفت: «حسودی به کی؟ به تو؟ چرا؟ من بیش از همه استعدادی که تو در سراپای وجودت داری در ما تحتم استعداد دارم.» در جواب گفتم:
«فقط در همانجا استعداد داری.» و در اتاق رختکنم را با عجله بستم.
Kosargoli
۰
قضا و قدر وقتی سرنوشت انسان را به بازی میگیرد، نه رحم میشناسد و نه عدالت.
رضا عابدیان
۰
«جوزف کنراد» طی نامهای به یکی از دوستانش چنین نوشته است: زندگی در من این احساس را به وجود آورده که مانند موش کوری شدهام که در گوشهای محصورم کردهاند و هر آن در انتظار ضربه چماقی هستم که بر سرم فرود آید.
این تشبیه به خوبی میتواند شرایط وحشتناکی را که همه ما در آن بسر میبردیم تشریح کند، معذلک بر سر بعضی از اشخاص به جای ضربه چماق بارقهای از خوشبختی میبارد، و این چیزی بود که درباره من اتفاق افتاد.
Jay Kim
۰
آن شب من رقص سبک و جلف او را با برادرش تماشا میکردم. به نظرم رفتارش احمقانه و توأم با نوعی تظاهر به افسونگری میآمد. علیرغم تمایل باطنی ام، متوجه شدم حرارت و اشتیاقم نسبت به او اندکی تخفیف یافته است. از خود میپرسیدم آیا او نیز چون دخترهای دیگر مبتذل و پیش پا افتاده شده است؟ و این اندیشه غمناکم میکرد.
Jay Kim
۰
در من این توانایی وجود داشت که همانطور که شلیک خنده را بلند میکنم، چشمهای تماشاگران را نیز اشکآلود سازم.