
soroush
۶۰
هرکسی مثل آنها فکر نکند، دستگیرش میکنند.
𓆟
۳
آدم خوشبخت خوشبختی خودش را حس نمیکند مگر وقتیکه بدبختها را ببیند که بار خودشان را در خاموشی به دوش میکشند.
Ashley
۱
تصور میکردم اگر هم ولش کنند؛ هرگز دوباره جوان نخواهد شد. بد نبود که یک خرده رحم به رخش بکشند، ولی من از رحم، دلم به هم میخورد.
Ashley
۱
درد حقیقی نیست؛ بدتر از آن است، دردهایی است که فردا صبح حس خواهم کرد، اما بعد؟»
Mephisto
۰
«آدم زجر هم میکشد، خیلی زجر میکشد؟»
بلژیکی با لحن پدرانهای گفت: «اوه! کی...؟ نه، زود تمام میشود.»
مثل اینکه به بیماری که به او پول داده دلداری میدهد.
«اما من... شنیدهام... اغلب دومرتبه شلیک میکنند.»
بلژیکی سرش را تکان داد و گفت: «گاهی، چون ممکن است شلیک اول به اعضای رئیسهٔ حیاتی اصابت نکند.»
«پس باید تفنگشان را دوباره پر کنند و دوباره نشان بروند؟»
پس از تأمل با صدای دورگهای گفت: «اینکه خیلی طول میکشد!»
Mephisto
۰
نظر نمیآمد که بلژیکی به حرفهای ما گوش بدهد. من نمیدانستم برای چه آمده است. او به افکار ما وقعی نمیگذاشت! آمده بود که جسم ما را تماشا بکند، تنهایی که زنده و در حال جان کندن بودند.
Mephisto
۰
. سه روز بود که چیزی نخورده بودم، خشمناک بودم و نمیخواستم که بمیرم. از این موضوع لبخند زدم. با چه پشتکاری دنبال خوشبختی میدویدم، دنبال زنها و دنبال آزادی میدویدم. برای چه بود؟ میخواستم اسپانی را نجات بدهم، پئی مارگال را ستایش میکردم، داخل جنبش شورشیان شده بودم و در محافل عمومی نطق کرده بودم، همهٔ این قضایا را جدی گرفته بودم. مثل اینکه زندهٔ جاوید خواهم بود.