دهقانان، بازرگانان، و صنعتگران، فشار مضاعف حکومتی خونآشام و بازرگانی ازهمگسسته را بر دوش خود احساس میکردند؛ اشراف و شاهزادگان متوجه شدند که درآمدشان، علیرغم آنکه خون فرودستان خود را در شیشه میکردند، برای تأمین هزینههای فزایندهشان کفایت نمیکند... هیچ اثری از آموزش و پرورش، وسیلهای برای تأثیر گذاشتن بر اذهان تودههای مردم، مطبوعات آزاد، روحیۀ مشترک، و حتی بازرگانی گسترده با کشورهای دیگر – چیزی جز خسِت و خودپرستی – نبود و روحیۀ گدامنشانه و فقیرانۀ دکانداری بر تمام مردم تسلط داشت. همهچیز فرسوده شده بود، رو به ازهم پاشیدگی و سریعاً بهسوی ویرانی میرفت، مردم حتی کوچکترین امیدی به تغییر مثبت نداشتند و ملت نیز آنچنان نیرویی نداشت که بتواند جسدهای سنگشدۀ مؤسسات مرده را بر دوش گیرد و به کناری بیندازد.