
بریدههایی از کتاب بادام
۴٫۴
(۱۰)
یک روز خودش به من گفت که اگر ناراحت باشد و دیگری برای همدردی با او غصه بخورد، احساس بهتری خواهد داشت. در واقع، این همان قانون منفی در منفی مساوی با مثبت بود!
کاربر ۱۰۵۹۵۵۴۱
من، باید، دوستت، بدارم. حتی اگر، ندانم که، عشق، من، گناه، است، زهر، است، یا، عسل! من نباید دست، از، عشق تو بردارم.
سان
مادربزرگ گفت: «تولدت مبارک! مرسی که هستی پسرم!» و مادرم درحالیکه دستم را میفشرد، تکرار کرد: «تولدت مبارک! مرسی که هستی پسرم!» اگرچه اینها عبارات کلیشهای هستند اما در برخی روزها لازم است که آنها را تکرار کنید.
Oubliée
. به نظر من در جهان فیلم هیچ ارادهای برای تغییر وجود ندارد.
اما کتابها متفاوت هستند. فضاهای خالی زیادی در آنها وجود دارد، حتی بین واژگان و خطوط!
سان
انتخاب مسیر زندگی متداول بسیار سختتر از سایر مسیرهای زندگی است؛ اما همهٔ مردم تصور میکنند زندگی به شیوه متداول سادهتر است.
سان
هیچکس متوجه نیست که هنگام غیبت کردن یا شایعهپراکنی چقدر بلند صحبت میکند. حتی کسانیکه بهشدت سعی دارند آرام صحبت کنند، باز هم سخنانشان به گوش سایرین میرسد.
سان
آن روز باد میآمد، برگها بر زمین ریختند، موهایش سوار بر باد شدند و با چهرهٔ من برخورد کردند و من احساس کردم قلبم فشرده شد.
سان
با دیدن دورا ضربان عجیبی در شقیقههایم احساس میکردم و با شنیدن صدایش گوشهایم تیر میکشیدند. صدایش را از مسافتهای طولانی هم میشنیدم، حتی از بین همهمهٔ گفتگوی چندین نفر، صدای او را تشخیص میدادم.
سان
خواهینخواهی با افرادی آشنا میشی که شاید خودت در این مورد نقشی نداشته باشی، یعنی مهم نیست چه اتفاقی بیفته، تو قرار بوده با اونها آشنا بشی ... صبر داشته باش، گذشت زمان به تو خواهد گفت که ارتباط با او چه معنایی خواهد داشت.»
Sindokht
اگرچه اینها عبارات کلیشهای هستند اما در برخی روزها لازم است که آنها را تکرار کنید.
کاربر ۱۰۵۵۴۸۲۰
«چرا لبخند میزنید؟ اصلاً چطور میتوانید لبخند بزنید درحالیکه پشت سرتان بر روی صفحهٔ تلویزیون یک نفر در حال درد کشیدن است؟»
کاربر ۱۰۵۹۵۵۴۱
ابتدا کلمات را میجَوَم، سپس مزه مزه میکنم و در نهایت با صدایم آنها را تُف میکنم.
سان
اگرچه اینها عبارات کلیشهای هستند اما در برخی روزها لازم است که آنها را تکرار کنید.
سان
یک دیکشنری برداشتم و ورق زدم، نمیدانستم به دنبال چه واژهای بگردم، بدنم میسوخت، ضربان قلبم آنقدر شدید بود که میتوانستم آن را با گوشهایم بشنوم یا حتی آن را در سرانگشتان دستوپا احساس کنم، نوعی حس قلقلک داشت گویی یک حشره بر روی بدنم راه میرفت.
سان
زمانی که ناراحتی و ناامیدی از کنترل خارج بشن و هیچ راهحل دیگهای نباشه، افکار بد به ذهن مردم هجوم میبرن
سان
آنطور که من گان را شناخته بودم، او فقط یک پسربچهٔ پانزده سالهٔ نابالغ بود. بچهای ضعیف که تظاهر به قوی بودن میکرد.
سان
گان واقعی این بود. او حقیقتاً کسی بود که با دیدن یک قطره خون اشک میریخت و تحمل درد دیگران را نداشت.
سان
اما آنچه روح مرا از فروپاشی نجات داد، دستهای گرمی بودند که همیشه از دو طرف دستانم را میگرفتند.
کاربر ۱۰۵۵۴۸۲۰
او میگفت که اعضاء خانواده همیشه دست در دست هم دارند، همانطور که مادربزرگ نیز دست او را میگرفت. هرگز هیچکس مرا ترک نکرد، من هرگز رها نشدم. اگرچه مغز من ایراد داشت اما آنچه روح مرا از فروپاشی نجات داد، دستهای گرمی بودند که همیشه از دو طرف دستانم را میگرفتند.
کاربر ۱۰۵۹۵۵۴۱
حجم
۲۱۴٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۶۲ صفحه
حجم
۲۱۴٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۶۲ صفحه
قیمت:
۷۰,۰۰۰
تومان