یک جور حس تنهایی داشتم ــ یک حس دلمُردگی. سرم را بالا بردم و نگاهی دوباره به خانهمان انداختم ــ و برای اولین بار در زندگی بود که چنین فکری به سرم زد.
ایستاده آنجا و در لحظاتی که زمان و مکان از حرکت باز ایستاده بود، متوجه وسعت واقعی دنیای اطرافم گشتم و این را فهمیدم که یک روز که چندان هم دور نیست این مکان را که خانه مینامیدم برای همیشه ترک خواهم کرد. دوستانم هم هرکدام بهسمتی میروند و شاید برخی از آنها را دیگر نتوانم ببینم. پدر و مادرم پیر میشدند و با خواهر و برادران بزرگترم هم باید خداحافظی میکردم. هیچچیز دیگر مثل سابق نمیشد.
بغضی گلویم را فشرد و یکباره چشمانم تار شد و پاهایم سست.