شاید چون شبیه یه فرمول پیچیدهاین که باید با خودکار رنگی، متفاوت از بقیه مسائل، تو یه صفحه جدا، مرتب و بزرگ نوشتتون تا همیشه یادم بمونه که شما رو باید یه جور خاص فهمید و بهتون احترام بیشتری گذاشت.
malihe
حرفی نزدم و همانطور میخکوب به قیافه در هم کوبیده و داغانش خیره ماندم. خودش را جلو کشید و سرش را روی پاهایم گذاشت. سر زانوهایم تیک زد و بالا پرید. استخوانهایم درد گرفت و تمام تنم منقبض شد. دستهایم به دسته کاناپه چسبید و سیخ نشستم. سنگینی سرش را روی پاهایم انداخت. از شدت داغی نفسهایش پوستم میسوخت.
- هم خوابم میآد هم نه. برای رفع اینهمه خستگی باید چیکار کرد؟
به یاد توصیفات نازنین از او افتادم و لبهایم را روی هم فشردم. حرفهای میترا وقتی عاشقی کردنهای او را شرح میداد به یادم آمد و دندانهایم روی هم ساییده شد. دلم نمیخواست آنقدر به من نزدیک باشد.
eli
میگفت مثل یه مال حلال که اگه از دست بره یا گم بشه آخرش به صاحبش برمیگرده. فرزند خلف که سرشتش پاک باشه اول و آخر به اصل و نصب خودش تعلق داره.
کاربر ۳۲۹۹۵۲۸