
AS4438
۱۸
اگه هوای سگ بد رو داشته باشی سگ خوب گازت نمیگیره. خودت این رو خوب میدونی.»
SaNaZ
۱۴
خانم ویلسون میگفت اگر میخواهی کاری کنی آدمها تواناییهایشان را نشان بدهند باید همیشه با آنها خوب رفتار کنی.
AS4438
۱۳
آدمها میتوانند خوب باشند؛ مسئله فقط این بود که یاد بگیری چطور با آنها بسازی و در این بدهوبستان تعادل برقرار کنی، طوری که بتوانی هم با دیگران هم با خودت کنار بیایی.
AS4438
۱۱
هیچ چیزی هیچوقت دوباره اتفاق نمیافتد؛ به هر آدمی روزها و فرصتهایی داده میشد که دیگر تکرار نمیشدند.
پویا پانا
۱۱
میدونی که این راهبهها خودشون رو نخود هر آشی میکنن و توی هر کاری دخالت میکنن.»
بعد فرلانگ عقب ایستاد و رو کرد به او و گفت: «مطمئناً اونها فقط در حدی قدرت دارن که ما بهشون قدرت میدیم،
پویا پانا
۹
داشت چهل سالش میشد اما احساس میکرد به جایی نرسیده یا هیچ پیشرفتی نکرده است و گاهی بیاختیار از خودش میپرسید که روزهای زندگی را باید صرف چه کاری کرد.
پویا پانا
۸
خانم ویلسون کتابخانهٔ کوچکی داشت و بهنظر اهمیت چندانی به قضاوتهای دیگران نمیداد و زندگی خودش را با آرامش پیش میبرد
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۶
و بعد یک لحظه بغض کردانگار که ممکن بود هیچوقت شب دیگری مثل این نداشته باشند.
پویا پانا
۵
«آدمهای مهم دردسرها و گرفتاریهاشون زیاده.»
پویا پانا
۵
باید چهارچشمی مراقب دشمنش باشه، اگه هوای سگ بد رو داشته باشی سگ خوب گازت نمیگیره.
SaNaZ
۴
چرا آدمها غالباً چیزهایی که بغل گوششان بود کمتر به چشمشان میآمد؟
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۴
و بعد یک لحظه بغض کردانگار که ممکن بود هیچوقت شب دیگری مثل این نداشته باشند.
SaNaZ
۳
احساس ترس بر هر احساس دیگری در او غلبه کرده بود اما دل دیوانهاش نهتنها امیدوار بود بلکه بهدرستی باور داشت که از عهدهاش برمیآیند.
صبا
۳
«اگه میخوای توی زندگی پیشرفت کنی، یه چیزهایی هست که باید نادیدهشون بگیری، تا بتونی پیش بری.»
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۳
فرلانگ با خودش فکر کرد همیشه همین بوده؛ همیشه بدون وقفه و ماشینوار کاری را پیش برده و پشتسرش رفته بودند سروقت کار بعدی. از خودش پرسید اگر به آنها فرصت داده میشد تا دربارهٔ چیزها بیندیشند و تأمل کنند، زندگی چگونه میبود؟ آیا متفاوت میشد یا خیلی شبیه همین زندگی فعلیشانیا اینکه خودشان را گم میکردند و از حد میگذراندند؟
ریحانه
۳
طولی نکشید که بر خودش مسلط شد و به این نتیجه رسید که هیچ چیزی هیچوقت دوباره اتفاق نمیافتد؛ به هر آدمی روزها و فرصتهایی داده میشد که دیگر تکرار نمیشدند. و آیا بودن در جایی که هستی چیز رضایتبخشی نبود، اینکه بگذاری برای یک بار هم که شده گذشته را، با همهٔ ناراحتیهایش، به یادت بیاورد، بهجای اینکه همیشه حواست به روال تکراری و یکنواخت روزها باشد و به مشکلاتی که در آینده پیش رو خواهی داشت، مشکلاتی که ممکن بود هرگز پیش نیایند.
کاربر ۳۵۲۵۷۱۴
۲
میدانست که بدترین اتفاقها هنوز در راه است. از همین حالا احساس میکرد دنیایی از مشکلات و گرفتاریها پشت درِ بعدی به کمینش نشسته، اما بدترین اتفاقِ ممکن را پشتسر گذاشته بود؛ اینکه میتوانست کاری بکند اما نکرده بود، احساس گناهی که مجبور میشد باقی عمرش را با آن سر کند.
پاییزِ🌱
۲
اینکه بگذاری برای یک بار هم که شده گذشته را، با همهٔ ناراحتیهایش، به یادت بیاورد، بهجای اینکه همیشه حواست به روال تکراری و یکنواخت روزها باشد و به مشکلاتی که در آینده پیش رو خواهی داشت، مشکلاتی که ممکن بود هرگز پیش نیایند.
پاییزِ🌱
۲
خانم ویلسون میگفت اگر میخواهی کاری کنی آدمها تواناییهایشان را نشان بدهند باید همیشه با آنها خوب رفتار کنی
ریحانه
۲
فاصلهٔ بین عمل متهورانهٔ بیل و ایستادگی او در این اثرِ داستانی در سال ۱۹۸۵ و تعطیلشدن رختشویخانههای مگدالن در ۱۹۹۶ و عذرخواهیِ با تأخیرِ دولت ایرلند از قربانیان در سال ۲۰۱۳ نشان میدهد که متأسفانه دههها طول میکشد تا عدالت برقرار شود.
SaNaZ
۱
فرلانگ با خودش فکر کرد همیشه همین بوده؛ همیشه بدون وقفه و ماشینوار کاری را پیش برده و پشتسرش رفته بودند سروقت کار بعدی. از خودش پرسید اگر به آنها فرصت داده میشد تا دربارهٔ چیزها بیندیشند و تأمل کنند، زندگی چگونه میبود؟
نسترن
۱
از روی رودخانه که میگذشتند، چشمهای فرلانگ دوباره به آب رودخانه افتاد که به تیرگی آبجوی سیاه بود و در تاریکی جاری میشد و میرفتو بخشی از وجودش به رودخانهٔ بارو حسودی کرد که اینچنین مسیر حرکتش را میشناخت و راحت این مسیرِ ناگزیر را دنبال میکرد و آزادانه به دریا میریخت.
نسترن
۱
میدانست که بدترین اتفاقها هنوز در راه است. از همین حالا احساس میکرد دنیایی از مشکلات و گرفتاریها پشت درِ بعدی به کمینش نشسته، اما بدترین اتفاقِ ممکن را پشتسر گذاشته بود؛ اینکه میتوانست کاری بکند اما نکرده بود، احساس گناهی که مجبور میشد باقی عمرش را با آن سر کند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۱
خیلی از چیزها، وقتی چندان نزدیک نبودند، بهنوعی زیباتر به نظر میآمدند. فرلانگ نمیتوانست بگوید کدام را ترجیح میدهد: منظرهٔ
پاییزِ🌱
۱
چون میدانست آدمها بدون شک موقعی که حرف میزنند نهتنها خودشان را لو میدهند، بلکه چیزهایی را هم که میدانند فاش میکنند.
پاییزِ🌱
۱
اما زنها، با آن حس ششم قویشان، خیلی تودارتر و آبزیرکاهتر بودند: آنها میتوانستند چیزی را خیلی قبلتر از آنکه اتفاق بیفتد پیشبینی کنند، شب رؤیایش را ببینند و ذهن آدم را بخوانند. در زندگی زناشوییاش لحظههایی بود که کموبیش از آیلین ترسیده و به شهامت و غرایز نیرومندش غبطه خورده بود.
پاییزِ🌱
۱
به این نتیجه رسید که هیچ چیزی هیچوقت دوباره اتفاق نمیافتد؛ به هر آدمی روزها و فرصتهایی داده میشد که دیگر تکرار نمیشدند.
پاییزِ🌱
۱
داشت چهل سالش میشد اما احساس میکرد به جایی نرسیده یا هیچ پیشرفتی نکرده است و گاهی بیاختیار از خودش میپرسید که روزهای زندگی را باید صرف چه کاری کرد.
SaNaZ
۰
به این نتیجه رسید که هیچ چیزی هیچوقت دوباره اتفاق نمیافتد؛ به هر آدمی روزها و فرصتهایی داده میشد که دیگر تکرار نمیشدند.
کاربر ۴۳۸۳۱۲۹
۰
خیلی از چیزها، وقتی چندان نزدیک نبودند، بهنوعی زیباتر به نظر میآمدند. فرلانگ نمیتوانست بگوید کدام را ترجیح میدهد: منظرهٔ شهر یا انعکاسش در آب رودخانه.