طولی نکشید که بر خودش مسلط شد و به این نتیجه رسید که هیچ چیزی هیچوقت دوباره اتفاق نمیافتد؛ به هر آدمی روزها و فرصتهایی داده میشد که دیگر تکرار نمیشدند. و آیا بودن در جایی که هستی چیز رضایتبخشی نبود، اینکه بگذاری برای یک بار هم که شده گذشته را، با همهٔ ناراحتیهایش، به یادت بیاورد، بهجای اینکه همیشه حواست به روال تکراری و یکنواخت روزها باشد و به مشکلاتی که در آینده پیش رو خواهی داشت، مشکلاتی که ممکن بود هرگز پیش نیایند.