جملات زیبای کتاب سربازها و عاشق ها | طاقچه
تصویر جلد کتاب سربازها و عاشق ها

بریده‌هایی از کتاب سربازها و عاشق ها

۳٫۱
(۸)
من هجده‌ساله‌ام... کسانی به من حسادت می‌کنند که حالا دارند از همین دوران عمرشان خاطره‌ها تعریف می‌کنند. از سن من عشق می‌تراود و قبل از همه، من را از خود بی‌خود می‌کند و شاید هم دخترهای هم‌سن و سالم را. از انباشته شدن بیش از حد نیرو و توان، ماهیچه‌هایم به درد می‌آیند و برای خلق کردن، ساختن، پرواز کردن و میل به عشق ناله می‌کنند.
هانیه
روستا مانند لانهٔ بناشدهٔ عقاب‌ها بر لبهٔ درهٔ عمیق است، بیتوته‌گاه ابرها و صحنهٔ رزم رعد و برق است. نخستین درود خورشید و آخرین بدرود او از آنِ روستاست. روستا نخستین کسی است که در نور نقره‌ای ماه آبتنی می‌کند و حمام شب را به جا می‌آورد و منتظر نوازش خورشید می‌ماند.
هانیه
سن من فقط مادرم را می‌ترساند. می‌گوید: «کاش چند سالی کوچک‌تر بودی پسرم!» چون سن من دشمن خونی و قسم‌خورده‌ای دارد: جنگ... جنگ امروز با ظاهر فاشیستی‌اش منتظر است هجده‌سالگی من تمام شود و حسابش را با من تسویه کند.
jamegrak
خورشید، در سپیده‌دم، مانند گروه کارگران وظیفه‌شناس، با نوای خروسی که انگار کارگزار اوست مردم را از خواب بیدار می‌کند و به سر کار می‌برد و ماه با دلسوزی زن خانه، شب‌ها او را به خانه بر می‌گرداند.
jamegrak

حجم

۳۹٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۸۰ صفحه

حجم

۳۹٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۸۰ صفحه

قیمت:
۶۲,۰۰۰
تومان