من هجدهسالهام...
کسانی به من حسادت میکنند که حالا دارند از همین دوران عمرشان خاطرهها تعریف میکنند. از سن من عشق میتراود و قبل از همه، من را از خود بیخود میکند و شاید هم دخترهای همسن و سالم را. از انباشته شدن بیش از حد نیرو و توان، ماهیچههایم به درد میآیند و برای خلق کردن، ساختن، پرواز کردن و میل به عشق ناله میکنند.
هانیه
روستا مانند لانهٔ بناشدهٔ عقابها بر لبهٔ درهٔ عمیق است، بیتوتهگاه ابرها و صحنهٔ رزم رعد و برق است. نخستین درود خورشید و آخرین بدرود او از آنِ روستاست. روستا نخستین کسی است که در نور نقرهای ماه آبتنی میکند و حمام شب را به جا میآورد و منتظر نوازش خورشید میماند.
هانیه
سن من فقط مادرم را میترساند. میگوید: «کاش چند سالی کوچکتر بودی پسرم!» چون سن من دشمن خونی و قسمخوردهای دارد: جنگ...
جنگ امروز با ظاهر فاشیستیاش منتظر است هجدهسالگی من تمام شود و حسابش را با من تسویه کند.
jamegrak
خورشید، در سپیدهدم، مانند گروه کارگران وظیفهشناس، با نوای خروسی که انگار کارگزار اوست مردم را از خواب بیدار میکند و به سر کار میبرد و ماه با دلسوزی زن خانه، شبها او را به خانه بر میگرداند.
jamegrak