
کتاب لالایی برای دختر مرده
پدیدآورندگان:
حمیدرضا شاه آبادیانتشارات:
نشر افق٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Sophie
۱۷
در شگفتم از صبر پروردگار که چگونه با این همه ظلم و جور بندگانش، زمین و زمان را درهم نمیپیچد؟! به زلزله و صاعقهای از میان برنمیداردمان و یا حجتش را بر ما حاضر نمیکند که ریشهٔ ستم را یکسره برکند؟! همچنان ایستاده و مینگرد تا ببیند این نامردمی را تا کجا ادامه خواهیم داد.
اما مگر شقاوت انسان پایان هم دارد؟
Sophie
۸
قصهها همه همینطورند. درست است که ما آنها را در ذهن خودمان خلق میکنیم، اما یک پای آنها در دنیای واقعیت است.
Sophie
۵
«ما برای آنکه درست جلو برویم باید پشت سرمان را بشناسیم.
k.hashemzade
۳
در شگفتم از صبر پروردگار که چگونه با این همه ظلم و جور بندگانش، زمین و زمان را درهم نمیپیچد؟! به زلزله و صاعقهای از میان برنمیداردمان و یا حجتش را بر ما حاضر نمیکند که ریشهٔ ستم را یکسره برکند؟! همچنان ایستاده و مینگرد تا ببیند این نامردمی را تا کجا ادامه خواهیم داد.
اما مگر شقاوت انسان پایان هم دارد؟
fereshteh
۳
گاهی قرار گرفتن اتفاقی بعضی چیزها در کنار هم زندگی ما را تغییر میدهد.
روژینا
۳
«دنیا دیگر به کامش نمیشود کسی که یک روز حال این بیچارگان را نظاره کند
روژینا
۳
گفتم: «از یاری تو ممنونم. مشکلمان با کمک تو مرتفع شد. حتم داشته باش که ما با هم به شما کمک میکنیم. ما برایتان عدالت آوردهایم.»
مرد که نگاهش آرام شده بود در جواب من گفت: «نان هم دارید؟»
fereshteh
۲
این خلق درمانده بیش از آنکه محتاج عدل باشند، محتاج ناناند. کاش به جای وعدهٔ عدل و دادخواهی، خورجینی نان برایشان آورده بودم تا شکم خود را سیر کنند
روژینا
۲
اهالی همه غمزده و عزلتگزیده، از ترس یورش مجدد مأموران دولت و یا سواران ترکمان جرئت بیرون آمدن از خانه را ندارند. اگر کسی را در کوچهها بیابیم نمیایستد تا سؤالمان را جواب بدهد.
ماندهام چطور به این نفوس درمانده حالی کنیم که ما نه برای غارت که از برای دادخواهی ایشان آمدهایم. این جماعت کی توانستهاند به یاری حاکمان و مأموران دولت امید ببندند که حال بتوانند.
روژینا
۲
این خلق درمانده بیش از آنکه محتاج عدل باشند، محتاج ناناند. کاش به جای وعدهٔ عدل و دادخواهی، خورجینی نان برایشان آورده بودم تا شکم خود را سیر کنند.
Sophie
۱
دنیای من تاریک شده. همیشه احساس میکنم یک جایی همین نزدیکیها دارد اتفاق بدی میافتد. یکی دارد غصه میخورد، یکی به کمک احتیاج دارد.
k.hashemzade
۱
«ما برای آنکه درست جلو برویم باید پشت سرمان را بشناسیم.»
fereshteh
۱
در شگفتم از صبر پروردگار که چگونه با این همه ظلم و جور بندگانش، زمین و زمان را درهم نمیپیچد؟! به زلزله و صاعقهای از میان برنمیداردمان و یا حجتش را بر ما حاضر نمیکند که ریشهٔ ستم را یکسره برکند؟! همچنان ایستاده و مینگرد تا ببیند این نامردمی را تا کجا ادامه خواهیم داد.
اما مگر شقاوت انسان پایان هم دارد؟
روژینا
۱
ما برای آنکه درست جلو برویم باید پشت سرمان را بشناسیم
k.hashemzade
۰
گاهی قرار گرفتن اتفاقی بعضی چیزها در کنار هم زندگی ما را تغییر میدهد.
k.hashemzade
۰
قصهها همه همینطورند. درست است که ما آنها را در ذهن خودمان خلق میکنیم، اما یک پای آنها در دنیای واقعیت است. هر تکهای از داستان خیالی ما گوشهای از واقعیت است. این است که نمیشود گفت که هیچ داستانی از ریشه و اساس دروغ است. همانطور که شوخیهای ما همیشه به بعضی چیزهای جدی اشاره میکنند، خیالبافیهای ما هم حاصل چیزهایی واقعی هستند که دیدهایم.
fereshteh
۰
«دنیا دیگر به کامش نمیشود کسی که یک روز حال این بیچارگان را نظاره کند». دنیای من تاریک شده. همیشه احساس میکنم یک جایی همین نزدیکیها دارد اتفاق بدی میافتد. یکی دارد غصه میخورد، یکی به کمک احتیاج دارد.
fereshteh
۰
زمان مثل یک تابلوی نقاشی بزرگ است. همهٔ اجزایش همزمان با هم حضور دارند. این ما هستیم که روی یک قسمت از تابلو تمرکز کردهایم و حواسمان از جاهای دیگر پرت شده.
Mel
۰
قصهها همه همینطورند. درست است که ما آنها را در ذهن خودمان خلق میکنیم، اما یک پای آنها در دنیای واقعیت است. هر تکهای از داستان خیالی ما گوشهای از واقعیت است. این است که نمیشود گفت که هیچ داستانی از ریشه و اساس دروغ است. همانطور که شوخیهای ما همیشه به بعضی چیزهای جدی اشاره میکنند، خیالبافیهای ما هم حاصل چیزهایی واقعی هستند که دیدهایم.
Mel
۰
تاریخ هر وقت از آدمای ضعیف حرف میزنه، کسی بهش توجه نمیکنه.
Mel
۰
خورشید همیشه در حال درخشیدنه، این ما هستیم که گاهی به اون پشت میکنیم و میگیم شب شده.
fereshteh
۰
من دلم میخواست شبها بخوابم و کاری نداشتم که در فلان جا الان روز است و مردم میروند و میآیند. مگر وقتی که در طول روز ما دوندگی همیشگیمان را میکنیم آنها نمیخوابند؟ من گوشهٔ خودم را توی این تابلو دارم. اگر زمان مثل یک تابلو باشد که همهٔ لحظات گذشته و حال و آینده همزمان روی آن وجود دارند و هر کس بتواند هر جا را که خواست نگاه کند، من میخواهم که فقط گوشهٔ خودم را نگاه کنم. خیلی سخت است که آدم تمام تاریخ را روی شانهاش بار کند. چرا اینطوری شد؟
fereshteh
۰
من نمیتوانم هم در زمان حرکت کنم و هم در مکان و همه جا دنبال آنهایی بگردم که ناله میکنند و ضجه میزنند. از یک طرف میروم به دختران قوچانی میرسم و از طرف دیگر سر از افغانستان درمیآورم. من امروز زندگی میکنم. در مجتمع ارغوان، نه در صد سال گذشته، نه در افغانستان یا در عراق.