
ایران آزاد
۲
هوا پر میشود از وِزوِز شیرین و خوشایند، وِزوِز صمیمی و پر از صلح و صفا، وِزوِزی که جهانِ انسانی را که عاشق زنبورهاست، کوچک میکند، آن را تبدیل میکند به فضایی دنج و خانگی. آن وقت دیگر زیاد مهم نیست که جایی صدای شلیک میآید: به همه چیز میشود عادت کرد! مهم آن است که بهار شده، طبیعت از زندگی سرشار میشود، سرشار از آواهای زندگی، بوهای آن، و بالهای کوچک و بزرگ آن.
jamegrak
۱
انگار موقتاً دوپاره شده بود: یک «خودِ» مریض و یک «خودِ» شفادهنده. قبلاً هم چند باری این اتفاق برایش افتاده بود. این اتفاق اصولاً برای هر کسی که تنهاست و زندگیاش را در تنهایی سر میکند، میافتد. چنین آدمی هم آشپز است و هم خورندهٔ غذا، هم نظافتچی است و هم کسی که از تمیزی خوشحال میشود.
jamegrak
۱
ترس مقولهای است نامرئی، ظریف و پرتنوع. مثل ویروس یا باکتری. آن را میشود همراه هوا به درون سینه کشید، تصادفاً با آب یا ودکا نوشید، از طریق حس شنوایی و گوشها دریافت کرد، و با چشمها میتوان چنان روشن و واضح دیدش که حتی وقتی خود ترس محو میشود، بازتابش در چشم باقی بماند.
ایران آزاد
۰
سرگئیچ سراسر روز بعد را دراز کشیده بود و انگار که مراقب بچهٔ ناخوش خودش باشد، مراقب بدنش بود. به سرفههای خودش هم، انگار که سرفههای کس دیگری باشند، گوش میداد. انگار موقتاً دوپاره شده بود: یک «خودِ» مریض و یک «خودِ» شفادهنده. قبلاً هم چند باری این اتفاق برایش افتاده بود. این اتفاق اصولاً برای هر کسی که تنهاست و زندگیاش را در تنهایی سر میکند، میافتد. چنین آدمی هم آشپز است و هم خورندهٔ غذا، هم نظافتچی است و هم کسی که از تمیزی خوشحال میشود.
ایران آزاد
۰
حالا دیگر هیچ دولتی آنجا حاکم نبود، ولی اوضاع آرام بود! گرچه آنجا قبلاً هم آرام بود، یعنی قضیه بر سر دولت نبود. چه دولت باشد، چه نباشد، فرقی نمیکند! فقط مردمش آراماند و روی کاروبار خودشان متمرکزند و نه روی سیاست.
ایران آزاد
۰
سرگئیچ در همان لحظه به این فکر افتاد که خودش اصلاً به پُست نیازی ندارد. مگر برای خواندن روزنامه! ولی آخر او ده سالی میشد که مشترک هیچ روزنامهای نشده بود! قبلاً اخبار را از تلویزیون میشنید. بعد هم که اخبار بههمراه برق از زندگی او بیرون رفت. حالا انگار به همین اخبار هم چندان نیازی ندارد. اخبار چه تغییری در زندگی او به وجود میآورد؟ ولی با همهٔ اینها روزنامه چیز خوشایندی است. توی دست خشخش میکند و مایهٔ سرگرمی آدم میشود...
ایران آزاد
۰
صبح که چشمانش را باز کرد دیگر شکی نداشت که از بهشت سر درآورده است، از قصهای که طبیعت در آن نهفقط در خدمت انسان است، بلکه برای انسان خوشخدمتی میکند، جایی که خورشید منتظر میماند تا آدم همهٔ کارهای روزش را تمام کند و تازه پس از آن غروب میکند، جایی که نسیم با طنین زنگولههایی نامرئی میوزد، جایی که میتوان مستقل و نادیدنی بود، جایی که هر موجود زندهای، حتی درختان و شاخههای تاک، صدای خود را دارند.
ایران آزاد
۰
دوباره نگاهش را متوجه دریچهٔ پرواز زنبورها کرد. زنبورهایی که با گردهٔ روی پاهایشان به خانه برگشته بودند، کنار دریچه ازدحام کرده بودند، یکدیگر را کنار میزدند و سعی میکردند زودتر از بقیه وارد شوند.
سرگئیچ سرزنششان کرد: «چرا مثل آدمها رفتار میکنید؟!»
jamegrak
۰
سکوت از آن چیزهاست که به هر رنگی درمیآید و هر کسی آن را، همانند یک پدیدهٔ صوتیِ شخصی، در پیرامون خود میسازد و وفق میدهد
jamegrak
۰
هر صدای آهستهای که آدم را نیازارد و وادارش نکند سر به سوی صدا برگرداند، سرانجام به بخشی از سکوت تبدیل میشود. این مربوط به قبل بود، مربوط به سکوتِ صلح. در سکوتِ جنگ هم همین اتفاق افتاد. در سکوتِ جنگ، صداهای جنگ صداهای صلح را تحتالشعاع قرار دادند، جا را بر صداهای طبیعت تنگ کردند، ولی کمی که جا افتادند و عادی شدند، انگار باز زیر بال و پر سکوت رفتند و دیگر توجه کسی را به خودشان جلب نمیکردند.
jamegrak
۰
انگار با کف دستشان دعا میخواندند، انگار دعا میتوانست از کف دست آنها جدا شود و به آسمان، نزد خداوند، پر بکشد.