
shabnam
۱۱۳
صبح وقتی که درها بسته بود، همهی اهل خانه میخواستند به اتاقش هجوم بیاورند و حالا که درها باز بود کسی نمیآمد او را ببیند؛ حتی کلیدها را از پشت به در گذاشته بودند!
Ayda
۱۰۰
فکر کرد: «کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همهی این مزخرفات را فراموش بکنم!»
آسـا
۸۹
آرامش کامل، زندگی عادی را به او بازگرداند.
نیلوفر🍀
۵۹
دختر پیش از آنها بلند شد تا خمیازه بکشد و خستگی بدن جوانش را در بکند. به نظرشان آمد که حرکت دخترشان آرزوهای تازهی آنها تأیید میشود و نیت خیر ایشان را تشویق میکند.
helya.B
۴۹
یک روز صبح، همین که گرهگوار سامسا از خواب آشفتهای پرید، در رختخواب خود به حشرهی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.
{بانو راد}
۳۴
خواهر تکرار کرد: «باید او را از سر خودمان باز بکنیم!»
elham1395
۳۲
بسیار آهسته سرفه کرد، چون میترسید که سرفهاش مثل سرفهی انسان صدا نکند و جرأت نداشت که با قوهی ادراک خود قضاوت کند
Gisoo
۲۶
هر لحظه دیدن قیافههای تازه مردمی که انسان دیگر نخواهد دید و محال است که با آنها طرح دوستی بریزد!
AmirTanazzoh
۲۳
«من گرسنهام؛ اما اشتها برای خوردن این جور چیزها ندارم. چقدر آقایان چیز میخورند! در این مدت من فقط باید بمیرم!»
sajiw
۲۲
او جانوری نبود؟ این موسیقی او را بیاندازه متأثر کرد. حس میکرد که راه تازهای جلویش باز شده و او را به سوی خوراک ناشناسی که بهشدت آرزویش را داشت راهنمایی مینمود.
کاربر ۱۲۶۶۷۴۸
۱۴
مطلب اینجاست که آدم همیشه تصور میکند که در مقابل ناخوشی استقامت خواهد کرد و بستری نمیشود
mahsan_salehi
۱۴
عموماً در چنین مواردی نگاه خود را به پنجره میدوخت تا از آن درس تشویق و امیدواری بگیرد. اما در این روز، کوچه جوابی به او نمیداد
Mohi:/
۱۱
«هیچ چیز آن قدر خرفکننده نیست که آدم همیشه به این زودی بلند بشود. انسان احتیاج به خواب دارد.
Melika Ghorbani
۹
«کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همهی این مزخرفات را فراموش بکنم!»
shabnam
۸
اما حقیقتاً مایل بود این اتاق گرم، که از لحاظ آسایش با اثاثیهی خانوادگی آراسته شده بود، به یک غار تبدیل گردد و به طور کامل و سریعی بشریت گذشتهی او فراموش بشود؛
شیوا
۶
«هیچ چیز آن قدر خرفکننده نیست که آدم همیشه به این زودی بلند بشود. انسان احتیاج به خواب دارد.
M Karamali
۶
این اقدام بیشتر در اثر خشم او بود تا در نتیجهی یک تصمیم قطعی؛
yeganemani
۶
«کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همهی این مزخرفات را فراموش بکنم!»
elham1395
۵
بعد سعی کرد قفل در را با دهنش باز کند. اما چطور کلید را بگیرد؟ اگر دارای دندان حقیقی نبود، در عوض آروارههای بسیار قوی داشت و بالاخره با تحمل دردی که در اثر این کار تولید میشد، موفق شد که کلید را تکان بدهد. از لبهایش مایع قهوهای رنگی روان بود که روی قفل میریخت و بعد روی قالیچه میچکید. معاون در اتاق مجاور گفت:
شیوا
۵
هر لحظه دیدن قیافههای تازه مردمی که انسان دیگر نخواهد دید و محال است که با آنها طرح دوستی بریزد! کاش این سوراخی که تویش کار میکنم به درک میرفت!»
حسن
۵
آدم همیشه تصور میکند که در مقابل ناخوشی استقامت خواهد کرد و بستری نمیشود
تپولی خواه
۵
«چه شغلی، چه شغلی را انتخاب کردهام! هر روز در مسافرت! دردسرهایی که بدتر از معاشرت با پدر و مادرم است!
esrafil aslani
۴
تصمیم نومیدانه هرگز ارزش تأمل متین و منطقی را ندارد. عموماً در چنین مواردی نگاه خود را به پنجره میدوخت تا از آن درس تشویق و امیدواری بگیرد. اما در این روز، کوچه جوابی به او نمیداد. ابر انبوه هیچگونه مژدهای در بر نداشت.
محمد قدیری
۳
تصمیم نومیدانه هرگز ارزش تأمل متین و منطقی را ندارد. عموماً در چنین مواردی نگاه خود را به پنجره میدوخت تا از آن درس تشویق و امیدواری بگیرد.
Mr Parsa
۳
وجود همهی بدبختی، که با او روی آورده بود، نتوانست از لبخند خودداری بکند.
نهآن
۳
«کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همهی این مزخرفات را فراموش بکنم!»
سیدآرمین عقیلی
۳
به این وضع جدید سر تمکین فرود آورده بود. گرچه به آن هرگز عادت نکرده بود
s.a.mousavi
۲
خواهشمندم از روی مرحمت به آقای رئیس اطلاع بدهید و نظر لطف ایشان را نسبت به بنده جلب بفرمایید».
کاربر ۲۳۰۱۳۱۷
۲
یک روز صبح، همین که گرهگوار سامسا از خواب آشفتهای پرید، در رختخواب خود به حشرهی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوهای گنبد مانندی دارد که رویش را رگههایی، به شکل کمان، تقسیمبندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقتآوری برای تنهاش نازک مینمود جلوی چشمش پیچ و تاب میخورد. گرهگوار فکر کرد: «چه به سرم آمده؟»
کاربر ۲۳۰۱۳۱۷
۲
یک روز صبح، همین که گرهگوار سامسا از خواب آشفتهای پرید، در رختخواب خود به حشرهی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوهای گنبد مانندی دارد که رویش را رگههایی، به شکل کمان، تقسیمبندی کرده است. لحاف که به زحمت بالای شکمش بند شده بود، نزدیک بود به کلی بیفتد و پاهای او که به طرز رقتآوری برای تنهاش نازک مینمود جلوی چشمش پیچ و تاب میخورد. گرهگوار فکر کرد: «چه به سرم آمده؟»
