روحانی کاروان ماجرای جنگ احد را بازگو میکند و غاری را در دل کوه نشان میدهد که رسول اکرم پس از جراحتی که در جنگ برداشته بودند، بههمراه حضرت علی علیهالسلام و دختر بزرگوارشان حضرت زهرا سلاماللهعلیها به آن پناه برده بودهاند. دختر آب میریخته و پدر خون صورت را میشسته است. ماجرا آنقدر سوزناک و عاطفی هست که نم اشکی را به چشم بنشاند و شانهها را بلرزاند؛ اما داستان به جاهای غمانگیزتری هم میرسد: «من شنیده بودم که هنوز بعد از هزاروچهارصد سال، عطر حضور پیامبر و دخترشان از درون غار استشمام میشود. همچنین شنیده بودم سعودیهای وهابی تعدادی گوسفند در این غار مستقر کردهاند تا این بوی عطر را از بین ببرند. چند سال پیش رفتم این غار را از نزدیک دیدم؛ با وجودی که گوسفندان را در آن رها کرده بودند، از چنددهمتری غار بوی عطر به مشامم میخورد...» آیا حرف دیگری باقی میماند؟