
٪۶۰
:-)
۵۸
مرگ در تضاد با زندگی نیست، بلکه بخشی طبیعی از آن است
𝐍𝐨𝐜𝐭𝐮𝐫𝐧𝐞
۲۵
اگر ناغافل مچ متجاوزی را در حین سرقت از منزلتان گرفتید، اصلاً نترسید. به یاد داشته باشید که او هم درست مثل شما وحشتزده است. پیشنهاد خوبی که دارم این است که شما از او سرقت کنید. موقعیت را مغتنم بشمارید و ساعت و کیف پول سارق را بزنید و سپس بزنید به چاک.
Zax
۲۰
اگر ناغافل مچ متجاوزی را در حین سرقت از منزلتان گرفتید، اصلاً نترسید. به یاد داشته باشید که او هم درست مثل شما وحشتزده است.
همتا
۱۵
مرگ: متأسفم که اونجوری نیستم که توقع داشتی باشم.
آروین
۱۵
المیرا به هیچ وجه جای راحتی نبود. پنجبار از آنجا فرار کردم. یک بار سعی کردم یواشکی پشت یک کامیون رختشویی قایم شوم. اما نگهبانها شک کردند و یکی از آنها عصایش را در من فرو کرد و پرسید وسط سطل رختکثیفها چه غلطی میکنم. من هم صاف به چشمانش زل زدم و گفتم: «من پیرهنم.»
آروین
۱۲
زیباترین مأموریتم اما زمانی بود که به موزۀ انگلیس زدم. خبر داشتم که کل کف زمینِ اتاقِ سنگهای کمیاب دارای حسگر است و کوچکترین فشاری رویش آژیر را بهصدا درمیآورد. با طناب از دریچۀ روی سقف پایین آمدم تا تماسی با زمین نداشته باشم. خیلی تروتمیز پایین آمدم و در عرض یک دقیقه بالای محفظۀ الماس کیتریج بودم. همین که شیشهبرم را درآوردم یک پرستوی کوچولو از دریچه وارد شد و روی زمین نشست. آژیر بهصدا درآمد و هشت خودروی مجهز پلیس سررسید. به ده سال حبس محکوم شدم. پرستو هم به دستِکم بیست سال حبس محکوم شد. شش ماه بعد پرنده به قرار وثیقه آزاد شد.
°•*AyNAf*•°
۹
ما هرگز قادر به دانستن تمامی پاسخها نخواهیم بود.
همتا
۸
مرگ: چت شده؟ این لباس سیاه و صورت سفیدمو نمیبینی؟
نات: چرا.
مرگ: الان هالووینه؟
نات: نه.
مرگ: پس من مرگم دیگه. حالا میشه یه لیوان آب یا فِرِسکا بدی دستم؟
mhdjz
۸
پنجبار از آنجا فرار کردم. یک بار سعی کردم یواشکی پشت یک کامیون رختشویی قایم شوم. اما نگهبانها شک کردند و یکی از آنها عصایش را در من فرو کرد و پرسید وسط سطل رختکثیفها چه غلطی میکنم. من هم صاف به چشمانش زل زدم و گفتم: «من پیرهنم.» معلوم بود که زیاد باورش نشده. همینطور عقب و جلو قدم میزد و به من زل زده بود. فکر کنم یککم وحشت کرده بودم. بهش گفتم: «من پیرهنم. از آن پیرهن جین آبیها.» قبل از آنکه بتوانم یک کلمۀ دیگر حرف بزنم به دست و پاهایم غل و زنجیر زدند و به هلفدونی بَرَم گرداندند.
Mina.Hp
۶
مرگ در تضاد با زندگی نیست، بلکه بخشی طبیعی از آن است
Marya
۶
مثل همیشه، وقتی کار به مراحل دشوار میرسد، خستگی و ناامیدی بر آدم چیره میشود.
MARY
۳
در آن پاراگراف خوانده بود که مرگ در تضاد با زندگی نیست، بلکه بخشی طبیعی از آن است
همتا
۳
من را وارد اتاقی کردند که در آن رئیسجمهور جرالد فورد با من دست داد و از من پرسید که آیا مایلم سرتاسر کشور تعقیبش کنم و هر از گاهی به او تیراندازی کنم، و البته حواسم جمع باشد که تیر به او نخورد؟ گفت با این نقشه میتواند رفتار شجاعانهای از خودش نشان دهد و به این ترتیب حواس همه از مسائل اصلی، که او آمادگی رسیدگی به آنها را نداشت، پرت میشود. در آن شرایطی که من داشتم هر کاری ازم میخواستند انجام میدادم
mhdjz
۳
اگر ناغافل مچ متجاوزی را در حین سرقت از منزلتان گرفتید، اصلاً نترسید. به یاد داشته باشید که او هم درست مثل شما وحشتزده است. پیشنهاد خوبی که دارم این است که شما از او سرقت کنید. موقعیت را مغتنم بشمارید و ساعت و کیف پول سارق را بزنید و سپس بزنید به چاک. خود من یکبار در دام این ترفند افتادم و مجبور شدم شش سال در شهر دی موینز با همسر و سه فرزند یک مرد دیگر زندگی کنم، و تنها وقتی از مخمصه نجات پیدا کردم که از اقبال خوبم مچ سارق دیگری را گرفتم و او جای من را گرفت.
حوریا
۳
این داستان نشون میده چطور عشق به یه زن این توانایی رو به یه مرد میده که بر ترسش از مرگ غلبه کنه، حتی برای مدت کوتاهی.»
MARY
۲
اگر ناغافل مچ متجاوزی را در حین سرقت از منزلتان گرفتید، اصلاً نترسید. به یاد داشته باشید که او هم درست مثل شما وحشتزده است. پیشنهاد خوبی که دارم این است که شما از او سرقت کنید.
mhdjz
۲
پاریس: پیادهروهای خیس. و چراغ، همه جا چراغانی است! به مردی در کافهای سرباز برخورد میکنم. آندره مالرو است. عجیب آنکه او هم گمان میکند من آندره مالروام. برایش توضیح میدهم که مالرو خودش است و من دانشجویی بیش نیستم. از شنیدن این حرف خیالش راحت میشود، چون به خانم مالرو علاقه دارد و اصلاً دلش نمیخواست بشنود او همسر من است.
Rezvan
۲
المیرا به هیچ وجه جای راحتی نبود. پنجبار از آنجا فرار کردم. یک بار سعی کردم یواشکی پشت یک کامیون رختشویی قایم شوم. اما نگهبانها شک کردند و یکی از آنها عصایش را در من فرو کرد و پرسید وسط سطل رختکثیفها چه غلطی میکنم. من هم صاف به چشمانش زل زدم و گفتم: «من پیرهنم.»
سپیدار
۲
مرگ در تضاد با زندگی نیست، بلکه بخشی طبیعی از آن است؛ منتها وقتی به واقعیت نابودی ابدی خودش فکر کرد، وحشتی بیپایان تمام وجودش را فراگرفت.
همتا
۱
از او پرسیدم که آیا از دیدگاه او علم بر اخلاقیات اولویت دارد؟
MARY
۱
وقتی نوشتن پایبندیهای انسانی را شروع کردم تنها ایدهای که در ذهن داشتم حرف ربط "و" بود. میدانستم داستانی که در آن "و" باشد بدون شک جذاب خواهد بود. کمکم بقیۀ کتاب شکل گرفت.
fatemeh
۱
نت: (مرگ را ورانداز میکند.) معذرت میخوام، اما من نمیتونم باور کنم که تو مرگ باشی.
مرگ: چرا؟ منتظر چی بودیراک هادسون؟
نت: نه منظورم این نیست.
مرگ: متأسفم اگه ناامیدت کردم.
نت: ناراحت نشو. نمیدونم. همیشه فکر میکردم که... مثلاً... قدت بلندتر باشه.
مرگ: من یه متر و هفتاد و سه سانتم. نسبت به وزنم مناسبه.
[M]
۱
او به من میگوید که انسان دارای اختیار بر سرنوشت خویش است و اینکه تا وقتی انسان درنیابد که مرگ نیز بخشی از زندگی است، قادر به درک وجود نخواهد بود.
MARY
۰
در این بحبوحه، هیچ کس نمیداند که چه کسی در حقیقت مرده است. گروه به نواختن موسیقی ادامه میدهد و در این زمان تکتک افراد نظارهگر به نوبت دفن میشوند، چرا که باور بر این است فرد متوفی بهتر از بقیه در گور جای میگیرد. چیزی نمیگذرد که معلوم میشود اصلاً کسی نمرده، و دیگر برای پیدا کردن جنازه خیلی دیر شده، چون زمان شلوغیهای قبل از تعطیلات کریسمس است.
Rezvan
۰
مندل یکبار یکجفت گوشوارۀ عتیقه دید که میدانست خانم هیل عاشقش میشود و چیزی نمانده بود آن را برای ایسکوویتس بخرد، اما در آخرین لحظه پشیمان شد.
Marya
۰
شبهنگام به تنهایی در کنار رود چارلز راه میرفتم و به محدودیتهای علم فکر میکردم. شاید قسمت این باشد که هر از گاهی آدمها موقع غذا خوردن خفه شوند. شاید این بخشی از طراحی اسرارآمیز کیهان است. آیا ما آنقدر باهوش هستیم که فکر میکنیم تحقیقات و علم میتواند بر همه چیز سلطه یابد؟
حوریا
۰
انسان دارای اختیار بر سرنوشت خویش است و اینکه تا وقتی انسان درنیابد که مرگ نیز بخشی از زندگی است، قادر به درک وجود نخواهد بود.
سپیدار
۰
به محدودیتهای علم فکر میکردم. شاید قسمت این باشد که هر از گاهی آدمها موقع غذا خوردن خفه شوند. شاید این بخشی از طراحی اسرارآمیز کیهان است. آیا ما آنقدر باهوش هستیم که فکر میکنیم تحقیقات و علم میتوانند بر همهچیز سلطه یابند؟ وقتی یک نفر یک تکه استیک بزرگ را قورت میدهد، در گلویش گیر میکند. مگر از این سادهتر هم میشود؟ به راستی چه گواه بیشتری برای هماهنگی ظریف میان اجزای عالم نیاز است؟ ما هرگز قادر به دانستن تمامی پاسخها نخواهیم بود.
