حالا من كه سی سالم بود، جوان و جاهل بودم. اما آن مردهای هفتاد ساله را بگو كه با هزار جور ناخوشی دختر نه ساله میگیرند. خوب بچه چه سرش میشود كه عروسی چیست؟ به خیالش چارقد پولكی سرش میكنند، رخت نو میپوشد و در خانهی پدر كه كتك خورده و فحش شنیده شوهر او را ناز و نوازش میكند و روی سرش میگذارد، ولی نمیداند كه خانهی شوهر برایش دیگ حلوا بار نگذاشتهاند.