
(:Ne´gar:)
۱۰۳
- چقدر دوست دارم سرزنده و شاداب ببینمت نه با فکرهای آزاردهنده.
Sophie
۷۵
- اشکالی ندارد. میکشمش.
- چه گفتی بچه جان؟ پدرت را میکشی؟
- بله. این کار را میکنم. شروع کردهام. کشتن نه به این معنا که هفت تیر بوک جونز را بردارم و بنگ! نه. با دوست نداشتناش، او را در قلبم میکشم. و یک روز خواهد مرد.
Mohammad H M
۶۸
حالا، واقعا میفهمیدم درد کشیدن یعنی چه. درد کشیدن، کتک خوردن تا دم مرگ نبود؛ زخمی کردن پا با تکه شیشه شکسته و بخیه زدن در درمانگاه نبود. دردکشیدن، این چیزی بود که قلب را میشکست و از آن میمردیم بی آنکه بتوانیم رازمان را با کسی درمیان بگذاریم.
پرویز
۶۷
نمیتوانی بفهمی. دیگر کسی را ندارم که به خاطرش عاقل باشم.
آلوین (هاجیك) ツ
۶۰
غذایم را که آورد، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بوسیدمش؛ در خانهی ما زیاد فرصت بوسیدن پیش نمیآمد.
فنچِ آبی
۴۷
زیستن به زحمتش نمیارزد.
آلوین (هاجیك) ツ
۴۵
با دوست نداشتناش، او را در قلبم میکشم. و یک روز خواهد مرد.
آلوین (هاجیك) ツ
۳۸
این که مثل مردها سبیل داشت خندهدار بود. شاید به خاطر سبیل خانم مدیر شده بود.
Aysan
۳۲
در قفس را باز کرده بودند تا آزادشان کنند. اما این مثل کشتنشان بود. دیگر پرواز بلد نبودند.
(:Ne´gar:)
۳۰
نمیتوانی بفهمی. دیگر کسی را ندارم که به خاطرش عاقل باشم.
M
۲۲
یک اسب با کلهی چوبی و دهنه میخواهم. سوارش شوم و چهار نعل بتازم.
._.
۲۱
حالا، واقعا میفهمیدم درد کشیدن یعنی چه. درد کشیدن، کتک خوردن تا دم مرگ نبود؛ زخمی کردن پا با تکه شیشه شکسته و بخیه زدن در درمانگاه نبود. دردکشیدن، این چیزی بود که قلب را میشکست و از آن میمردیم بی آنکه بتوانیم رازمان را با کسی درمیان بگذاریم. درد، توان بدن و فکر را میگیرد و حتی برای سربرگرداندن روی بالش رمقی نمیگذارد.
h.s.y
۲۱
- خدای من! چرا زندگی برای عدهای اینقدر سخت است؟...
آلوین (هاجیك) ツ
۱۸
زخمهای بچهها زود خوب میشود، خیلی زودتر از جملهای که اغلب برایم تکرار میکردند: "وقتی مردی، خوب میشوی. "
(:Ne´gar:)
۱۸
- پرتوگا، میتوانم بگویم "باسن"؟
- مم...، خیلی قشنگ نیست، خوب نیست زیاد بگویی.
- خب، به جای "باسن" چه میتوانیم بگوییم؟
- نشیمنگاه.
- چی؟ باید کلمه به این پیچیدگی را یاد بگیرم؟
- نشیمنگاه. نِ – شی- من- گاه.
- خلاصه، نشیمنگاهِ باسنش که شروع کرد به سوختن
پرویز
۱۷
رنجیده بودم، دیگر دلم نمیخواست حرف بزنم. حتی دیگر میلی به آوازخواندن نداشتم. پرندهای که درونم آواز میخواند پر زد و رفت.
Parinaz
۱۷
چنان غم بزرگی در چشمهایش داشت که حتی اگر میخواست، نمیتوانست گریه کند.
نسا
۱۵
منتظر چیزی نیستم. اینطوری ناامید هم نمیشوم.
|قافیه باران|
۱۵
- کوچولویِ من، گریه نکن. اگر همین قدر احساساتی بمانی در زندگیات برای مسائل بسیاری گریه خواهی کرد...
M
۱۵
دست در دست هم، بدون هیچ عجلهای، در خیابان قدم میزدیم. توتوکا به من راه و رسم زندگی میآموخت.
آرام
۱۳
پشت یک ماشین خفاش شدم. مثل خفاش خودت را جمع میکنی و قایم میشوی. منتظر میمانی تا یکاتومبیل که آرام حرکت میکند رد شود. میپری و از چرخ زاپاسش آویزان میشوی. میدانی، محشر است. وقتی به چهارراه میرسی و راننده سرعتش را کم میکند تا ببینداتومبیل دیگری میآید یا نه، میپری. اما موقع پریدن حسابی احتیاط میکنی. اگر زیادی سریع بپری، به پشت زمین میخوری و پوستت کنده میشود.
Elham jannesari
۱۳
کارخانه، هیولایی بود که هر صبح مردم را میبلعید و هر شب، آنها را خسته و کوفته، بالا میآورد.
ar
۱۳
کشتن نه به این معنا که هفت تیر بوک جونز را بردارم و بنگ! نه. با دوست نداشتناش، او را در قلبم میکشم. و یک روز خواهد مرد.
Mohammad H M
۱۲
غمانگیزتر از همه، این که ناقوسهای کلیسا شب را پر از نوای شادی کردند. چند فشفشه به هوا فرستادند تا خدا هم شادی دیگران را ببیند.
پرویز
۱۲
از خودم میپرسیدم آیا واقعا قدیس بودن و همواره ثابت و بیحرکت ماندن دلپذیر است؟
ناهید
۱۲
- مگر چه کارهای بدی میکنی؟
- باید کار شیطان باشد. به سرم میاندازد که کارهایی بکنم... و انجامشان میدهم... این هفته پرچین خانه نژا اوژنیا را آتش زدم. خانم کوردلیا را مرغابی صدا زدم، از کوره در رفت!... به یک توپ پارچهای لگد زدم و لعنتی از پنجرهی خانم نارسیسا رفت داخل، و آیینهی بزرگش را شکست. با تیرکمانم سه تا لامپ شکستم. سنگی به سر پسر آقای آبل زدم.
ناهید
۱۲
- رعیت یعنی چه؟
- یعنی مردمی که از فرمانهای ملکه اطاعت میکنند.
- من میتوانم رعیت تو باشم؟
سرمستانه قهقهای زد که در میان شاخ و برگ درختان وزید.
- نه، من که شاه نیستم، دستور هم نمیدهم. همیشه از تو خواهش میکنم.
- اما تو میتوانی شاه باشی. هر چیزی که برای شاه بودن لازم است داری. شاهها مثل تو چاقاند. شاهِ دل، شاهِ پیک، شاهِ خاج، شاهِ خشت، همه شاههای ورق مثل تو زیبا هستند پرتوگا.
Elham jannesari
۱۲
حالا، واقعا میفهمیدم درد کشیدن یعنی چه. درد کشیدن، کتک خوردن تا دم مرگ نبود؛ زخمی کردن پا با تکه شیشه شکسته و بخیه زدن در درمانگاه نبود. دردکشیدن، این چیزی بود که قلب را میشکست و از آن میمردیم بی آنکه بتوانیم رازمان را با کسی درمیان بگذاریم.
vesta
۱۱
" آزادی، بالهایت را بر سر ما بگستران"
Nao~
۱۱
درد کشیدن، کتک خوردن تا دم مرگ نبود؛ زخمی کردن پا با تکه شیشه شکسته و بخیه زدن در درمانگاه نبود. دردکشیدن، این چیزی بود که قلب را میشکست و از آن میمردیم بی آنکه بتوانیم رازمان را با کسی درمیان بگذاریم.
