
کتاب زنان، غذا و خدا
راه باورنکردنی برای رسیدن به همه چیز
انتشارات:
نشر قطره٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کاربر ۹۸۶۶۶۳۵
۰
در طول دورههای درمانی به این باور میرسیدم که هدف زندگی آمادگی برای آزمونی است که بعد از مرگ باید بگذرانیم. هنگامیکه آخرین نفس را بکشم، دادگاهی برپا میشود که مرا مجبور میکند کل زندگیام را مرور کنم. با توجه به تمایلاتم که از هرچیزی بهترینش را میخواستم و مقدار زیادی طلا و گوشواره جمعآوری کرده بودم، این در حالی بود که بیشتر افراد دنیا با روزی کمتر از یک دلار زندگی میکردند، شکی در مورد رأی نهایی نبود: جای من جهنم است؛ حتی اگر بقیهٔ عمرم را مثل مادر ترزا خودخواهی نکنم، در خدمت مردم باشم و بدون رژ لب بیرون بروم یا حتی اگر برای مابقی زندگی کلیهٔ داراییهایم را بدهم، در خانهای از علف زندگی کنم، روی تشکی از کنف بخوابم، لباسهایی از بطریهای بازیافتی و گونی بپوشم و رژیمی از میکروارگانیسمهای موجود در منظور برای خود اتخاذ کنم.
کاربر ۹۸۶۶۶۳۵
۰
«آقای دافی کمی دورتر از بدنش زندگی میکرد.» دوست داشتم این جمله از من بود (ولی متأسفانه به جیمز جویس تعلق داشت) چرا که دقیقاً و کاملاً ترک کردن بدنمان به مدت بیست و یک قرن را شرح میدهد. خودمان را سرهای متحرک با پیوستهایی عذابآور و غیرجذاب فرض میکنیم. انگار تظاهر میکنیم بدن نداریم. انگار آنها سرچشمهٔ مشکل ما هستند و فقط وقتیکه از شرشان خلاص شویم و از دستشان بدهیم، احساس خوبی داریم. به بازوها و پاهایمان اهمیتی نمیدهیم، اجازه میدهیم کار خودشان را بکنند، بچههایمان را برای ما نگه دارند، برای ما قدم بردارند بدون اینکه حتی یک بار وقت برای زندگی درون آنها صرف کنیم. تا زمانیکه آنها را از دست بدهیم. مقالهای در مجلهٔ نیویورکر در مورد افرادی که با پریدن از پل دروازهٔ طلایی تصمیم به خودکشی میگیرند نوشته شده بود و در آن از مردی نقل کرده بودند که میگفت: «یه دفعه متوجه شدم همهچیزهایی که فکر میکردم تو زندگیم درست نمیشن، فقط با یه پریدن قابلاصلاح هستن.»