
زهرا غفاری
۵
ویران شدنهای گاهوبیگاه بخشی ضروری و ناگزیر از تجربههای انسانی است.
Nyxwisp
۵
میدانستم ممکن است عاشق یک انسان نباشم بلکه عاشق حفرهای باشم به شکل انسان.
زهرا غفاری
۴
هنوز نمیفهمم چرا از آن لحظههایی که میخواستیم درونشان بمانیم جدا شدیم و چرا لحظههایی که میخواستیم فراموششان کنیم هنوز دست از سرمان برنداشتهاند.
زهرا غفاری
۲
چگونه ممکن است غریبهای از راه برسد و نگاهت کند و باعث شود احساس کنی برای خودت و دنیا معنای بیشتری داری، حتی اگر چنین احساسی بهشدت شکننده باشد و فقط گاهی پیدا شود و آمادهی پریشانی و ناپدید شدن باشد.
زهرا غفاری
۲
وقتی با هم بودیم جوری زنده و انسان بودیم که در دیگر مواقع زندگیمان نشانی از آن نمییافتیم.
زهرا غفاری
۲
نکند این تنهایی دارد حالم را خراب میکند، نکند دارم تبدیل میشوم به انسانی مضحک و بیمعنی
زهرا غفاری
۲
بعضی از آدمها نمیتوانند زندگی کردن در جهانی را تاب بیاورند که آدمهایش گاهی انتخاب میکنند خودشان را از آن بکشند بیرون
لیلا یزدی
۲
«تا حالا به این فکر کردهای که هیچکس دوست نداره درخواست کمک کنه؟»
گفتم «خب…» و فکر کردم که خودم داشتم همین کار را میکردم؛ کمک میخواستم. گویا قدم نخست در هر کاری همین بود، در پیشرفت کردن، تبدیل شدن به انسانی بهتر با مشکلات کمتر. یا نه، نکند این کار یعنی پذیرفتهای مشکلی داری؟ ولی مگر همهی آدمها مشکل ندارند؟ آیا بیدار شدن یا نوشیدن آب یا غذا خوردن پذیرش این نیست که مشکلی داری؟
willow
۲
میخواستم از همهچیز جدا بشوم، میخواستم از گذشتهی خودم خلاص بشوم. جریان زندگی بهزور به جلو هلم میداد. چیزهای نادیدنی، خاطرات و تصورات و ترسها در هم میپیچیدند و به جلو پرتابم میکردند.
willow
۲
فکر کردم باید این زندگی را بخواهم ولی تنها چیزی که میخواستم این بود که آرزو کنم واقعاً بخواهم که این زندگی را بخواهم و، اگر میخواستم با خودم روراست باشم، که گاهی بودم، حتی نمیخواستم بخواهم که آرزو کنم.
moonchild
۲
دستها فقط نگه میدارند و نگه داشته میشوند، همین. دست بودن چهقدر خوب است.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
۱
هر کداممان میخواهیم دیگری سخت نیازمندش باشد، آنقدر که اگر خودمان را از آن شخصی که بهشدت نیازمندمان است دریغ کنیم چنان احساس خلأ کند که رابطهاش با دنیا قطع شود و دیگر نتواند به شیوهای طبیعی، کارآمد، خوب و روبهجلو ادامه بدهد.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
۱
هر دو میدانستیم بیشترِ زنان به احتمال زیاد قربانی سوءاستفاده یا تجاوز یا آزار جنسی یا چیزی شبیه اینها هستند و هر زنی که هنوز مورد سوءاستفاده یا خشونت یا آزار جنسی یا از ایندست چیزها قرار نگرفته میبایست فقط منتظرش بماند.
Qazal Azady
۱
میدانستم ممکن است برایم خیلی مناسب نباشد ولی این را هم میدانستم که بههرحال هیچکس احتمالاً برای من مناسب نخواهد بود و بهخودیخود هیچکس برای هیچکس مناسب نیست.
Qazal Azady
۱
چگونه ممکن است غریبهای از راه برسد و نگاهت کند و باعث شود احساس کنی برای خودت و دنیا معنای بیشتری داری، حتی اگر چنین احساسی بهشدت شکننده باشد و فقط گاهی پیدا شود و آمادهی پریشانی و ناپدید شدن باشد. مهم این است که گاهی حسی بین دو نفر شکل میگیرد؛ نمیدانم تصادفی است یا منطقی دارد، نمیدانم چه ترکیبی از آدمها برای این منظور در کارند و چرا و چگونه آنها را پیدا میکنیم و در کنارمان نگهشان میداریم، و نمیدانم همهی اینها بر پایهی نظم است یا آشفتگی ولی احساس میکنم آشفتگی است بنابراین فرض میکنم همین است که هست.
willow
۱
صدایم انگار مال خودم نبود و اندازهی دهانم نمیشد. فکرهای واقعیام هم تبدیل به کلمات واقعی نمیشد بلکه به حرفهای عاریهای مسخرهای تبدیل میشد.
willow
۱
ولی تنها آرزویم این بود که جعبه، کشو یا سوراخی در زمین وجود داشت که میتوانستم همهی اینها را درونش بگذارم، همهی این ذهن و جسم و چیزهای مربوط به آن را که دیگر نمیدانستم چهکارشان کنم.
willow
۱
صدایش را اشتباه انتخاب کرده بود. جوری که با آن صدا صحبت میکرد اصلاً قشنگ نبود و گوش دادن به حرف زدنش آزارم میداد
willow
۱
حتی نمیدانم دارم دربارهی چه حرف میزنم یا فکر میکنم یا اصلاً دارم حرف میزنم یا نه، فکر میکنم یا نه، و شاید اگر صدا یا رنگ بودم در واقع صدا یا رنگ نبودم، جانور بودم، که آن هم نمیتواند درست باشد، چون خودم حالا جانور هستم. بخشی از من جانوری وحشی است
willow
۱
و خواستههامان کجا رفت؟
و چه کسی خواستههامان را به آتش کشید؟
و چه کسی خواستن را اختراع کرد و چرا؟
willow
۱
فقط میخواستم در مسیر جایی باشم، تا ابد در راه باشم بیآنکه اصلاً به جایی برسم، چون شاید تنها دلم میخواست بروم و بروم و به رفتن ادامه بدهم و رها کنم و رها کنم و بروم و رها کنم و پیوسته در رفتن باشم
moonchild
۱
فکر کردم باید این زندگی را بخواهم ولی تنها چیزی که میخواستم این بود که آرزو کنم واقعاً بخواهم که این زندگی را بخواهم و، اگر میخواستم با خودم روراست باشم، که گاهی بودم، حتی نمیخواستم بخواهم که آرزو کنم.
kata
۱
دستش را روی دستم گذاشت، انگار واقعاً عزیزش باشم.
«همهچی روبهراهه؟»
مهمترین چیزی که در آن لحظه «روبهراه» نبود دست او روی دست من بود؛ بنابراین دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم و پرسیدم منظورش چیست. به این فکر کردم که چهقدر وحشتناک است که هر آدمی باید بچهی کسی باشد، و چرا آدمها میخواهند آدمهای بیشتری به وجود بیاورند وقتی همهچیز منجر میشود به نشستن در رستورانی گرانقیمت در مرکز شهر در سهشنبهای خاکستری و تلاش برای خوردن تخممرغ آبپز سردشده با سس هالِندِیز ماسیده، مانند خونی به رنگ زرد روشن، و صحبت دربارهی اینکه آیا همهچیز روبهراه است یا نه.
kata
۱
زندگی را در برابر مرگ انتخاب کرده بودم، این حرف را استاد میزد، میگفت از وقتی مادرش مُرده انتخاب کرده که هر روز را زندگی کند و منظورش را اینطور فهمیده بودم که تلاش میکند بهترین کاری را که میتواند با زندگیاش بکند و وانمود کند نسخهی بهتری از خودش است، حتی اگر همیشه نمیتواند آن نسخهی بهترِ خودش باشد؛ الگویی که بتواند بهدرستی با ناامیدیهای زندگی سازگار شود و چیزهایی را که نمیتواند جلوِ از دست دادنشان را بگیرد رها کند و کل روزها را بیدار بماند، بیآنکه وسط کار یا وسط قطار یا وسط جملهای خوابش ببرد.
afsaneh_&_fatemeh
۱
آیا نسخههای هر کداممان، که آنقدر دقیق و موبهمو برای آن دیگری ساخته بودیم، آیا آن نسخهها رفتهرفته ناپدید میشدند؟ دود میشدند و به هوا میرفتند؟ میمُردند؟ از بین میرفتند؟ از مغزهای هر کداممان بیرون میرفتند و از ساختمانی در جایی پایین میافتادند؟ اگر چنین میشد، پس چرا برایشان مراسم خاکسپاری نمیگرفتیم؟ من عاشق آن آدمی بودم که ساختهی خودم بود. عاشقش بودم و او مُرده و حالا میخواهم برایش سوگواری کنم. بهام فرصت سوگواری بدهید.
زهرا غفاری
۰
آیا خانوادهاش از آن خانوادههایی است که در کنارشان بودن بدتر از تنهایی است؟
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
۰
من هم اگر گوسفند بودم از خودم فرار میکردم و حتی حالا هم که خودم هستم، بعضی صبحها، دوست دارم چیزی باشم که از خودم فرار میکند نه چیزی که تا ابد به درونم دوخته شده است.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
۰
ای کاش میتوانستم استعمارگری پیدا کنم و برای هر چیز غیربومیای در درونم مقصر بدانمش؛ هر کسی یا چیزی که اکوسیستمم را به گند کشیده و باعث شده خودم را درست نشناسم.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
۰
مدتی طولانی دربارهی ارادهی آزاد و امکانش، که هیچکداممان نداشتیم، استدلالهای چندگانهای مطرح کرد.
کاربر ۷۳۲۵۴۹۴
۰
موضوع این است: آدمها نمیتوانند آدمها را رهایی بخشند و نمیدانم چه چیزی آدمها را رهایی میبخشد، چه چیزی حال آدمها را خوب میکند و چه چیزی آدمها را در بخش معنادارِ انسان بودن نگه میدارد
