جملات زیبای کتاب بینوایان (خلاصه رمان) | طاقچه
تصویر جلد کتاب بینوایان (خلاصه رمان)

کتاب بینوایان (خلاصه رمان)

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۴۵ رأی)
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Fateme
۷
آن دو روی یکی از دست‌های ژان‌والژان افتادند. نور دو شمعدان روشنش می‌کرد، چهرۀ سفیدش آسمان را می‌نگریست. می‌گذاشت تا کوزت و ماریوس دست‌هایش را غرق بوسه کنند، مرده بود. شب بی‌ستاره بود و کاملاً تاریک. بی‌شک در ظلمت، ملکی عظیم ایستاده بود، بال‌ها گسترده. در انتظار جان.
a.m.kh
۵
فقط، روزی که سال‌ها بر آن گذشته است، دستی، این چهار مصرع را که رفته رفته زیر باران و غبار ناخوانا شده است، و شاید امروز به‌کلی محو شده باشد، بامداد بر سنگ نوشت: «خفته است ـ هر چند که سرنوشتش بس غریب بود، می‌زیست، ـ مرد، هنگامی‌که فرشته‌اش را نداشت؛ حادثه، به‌سادگی و به خودی خود دررسید: همچون شب که چون روز برود درمی‌رسد» .
🌙IAmir∞
۴
مقارن نیمه‌های شب، ژان‌والژان بیدار شد.
F.Basiri
۳
«خفته است ـ هر چند که سرنوشتش بس غریب بود، می‌زیست، ـ مرد، هنگامی‌که فرشته‌اش را نداشت؛ حادثه، به‌سادگی و به خودی خود دررسید: همچون شب که چون روز برود درمی‌رسد» .
The Secrets Of Creation
۳
عشق با آن رفعت مطلق که دارد نمی‌دانم با چه نابینایی از آسمانی از عفت مخلوط می‌شود.
سعید نعمتی
۰
مردی که در کمین باشد شامه‌ای دارد که فریبش نمی‌دهد