محبوب آوازساز من،
کی برخواهی گشت؟
بیتو،
از ارکستر
آوایی برنمیخیزد.
(♡•♡)Faeze
بیدار میشوم از خواب
و میگویم:
تمام شد! بیش از این نمیتوانم!
و این اولین اندیشهٔ من میشود در سپیدهدم؛
چه راه دلپذیری برای شروع یک روز
با اندیشهای چنین مرگبار.
خداوندا! رحم کن به من!
و این، دومین اندیشه است که سرمیرسد.
پس برمیخیزم از تخت
و چنان ادامه میدهم به زندگی
گویی هیچچیز گفته نشده است.
(♡•♡)Faeze
تنها،
میتوانم باشم من
و میدانم
چگونه میتوان بود،
تنها:
مجاور شمعِ وارمر
با قوری چایم روی آن،
مینویسم من.
(♡•♡)Faeze
حریصم من،
میبلعم چیزها را،
پرواز میکنم پرشتاب
و میبالم که گاه به گاه
روی یقهٔ ظریف کتم
زیوری برق میزند؛
آذین رُزسانی زرین
که آن را نام نهادهاند،
شوریدگی.
(♡•♡)Faeze