
بریدههایی از کتاب سیطره
۴٫۲
(۵۳)
سه داوطلب از شهر هرسین کرمانشاه به نامهای خیرالله، نیکمرد و علیمراد آمده بودند. بچههای خوب و باصفا و بامعرفتی بودند. کاری به کسی نداشتند و سرشان توی لاک خودشان بود. اهل حق بودند و سبیلهای بلندی داشتند. سبیل برایشان مقدس بود. حساس بودند به سبیل. وقتی گفتند باید سبیلشان را بزنند، زیر بار نرفتند و گفتند: «جمهوری اسلامی با اون همه کبکبه و دبدبه به ما آزادی عمل داده بود و به سبیل ما کاری نداشت! شما چرا به سبیل ما گیر دادهاید؟ شما که گفتین اینجا آزادی هست. این کجایش آزادی است؟» یکیشان با صدای بلند گفت: «آقا ما توی ایران جم داریم، جمخانه داریم، نذر میکنیم، کلام میخونیم، تنبور میزنیم، هیچوقت پاسدارها مانع آداب و رسوم ما نشدن. شما که دم از آزادی عقیده میزنین چرا اینجوری رفتار میکنین؟»
saqqa
ببین شغل ما سخته، قدرت داری، ولی گمنامی! اطلاعات داری، ولی حق نداری ازش استفاده کنی. پروندهٔ همه زیر دستته، دورویی و تزویر و ریاکاری اونا رو میبینی و حق نداری به روشون بیاری. همه چی میدونی، ولی حق نداری افشا کنی. باید گمنام بمونی.
R.Khabazian
سه داوطلب از شهر هرسین کرمانشاه به نامهای خیرالله، نیکمرد و علیمراد آمده بودند. بچههای خوب و باصفا و بامعرفتی بودند. کاری به کسی نداشتند و سرشان توی لاک خودشان بود. اهل حق بودند و سبیلهای بلندی داشتند. سبیل برایشان مقدس بود. حساس بودند به سبیل. وقتی گفتند باید سبیلشان را بزنند، زیر بار نرفتند و گفتند: «جمهوری اسلامی با اون همه کبکبه و دبدبه به ما آزادی عمل داده بود و به سبیل ما کاری نداشت! شما چرا به سبیل ما گیر دادهاید؟ شما که گفتین اینجا آزادی هست. این کجایش آزادی است؟» یکیشان با صدای بلند گفت: «آقا ما توی ایران جم داریم، جمخانه داریم، نذر میکنیم، کلام میخونیم، تنبور میزنیم، هیچوقت پاسدارها مانع آداب و رسوم ما نشدن. شما که دم از آزادی عقیده میزنین چرا اینجوری رفتار میکنین؟»
saqqa
نیروی کمونیستی که سالها شعار مبارزه با استکبار و امریکای سرمایهدار داده بود و خود را منجی کارگران جهان میدانست، حالا خودش تحت حفاظت استکبار قرار گرفته بود و جرئت نداشت حتی یک گلوله به طرف آنها شلیک کند. فقط با یک تشر تسلیم خواستههای امریکا شدند.
R.Khabazian
هدف این بود افراد بریده از جامعه که از سر ناچاری میآیند اینجا کاملاً تحقیر و سرافکنده و بیپناه شوند تا تبدیل به غلام حلقهبهگوش کومله شوند.
R.Khabazian
ماشینهای مدلبالای تقدیمی اقلیم کردستان زیر پای سران حزب بود و به شهر رفت و آمد داشتند. بهترین خانههای کویه و اربیل و سلیمانیه هم در اختیارشان بود و تبعیض کاملاً نمایان بود. خانوادهٔ سران حزب یا توی شهرک نبودند یا کم بودند. بیشتر در اروپا زندگی میکردند.
R.Khabazian
اتحادیهٔ زنان کردستان را تأسیس کرده بودند، ولی عملاً وجود خارجی نداشت، فقط روی کاغذ بود.
R.Khabazian
اردوگاه زرگویز چندین برابر اردوگاه دموکرات بود. دهها هکتار زمین در دامنهٔ کوههای روستای زرگویز که متعلق به کشاورزان بود و صدام حسین بهزور از مردم گرفته و به کومله بخشیده بود.
R.Khabazian
با وجودی که منافقین و کومله بهظاهر با هم دشمن بودند و همیشه بر ضد یکدیگر شعار میدادند، روشن شد اینها پشت پرده با هم رابطه و همکاری نزدیک اطلاعاتی و امنیتی دارند.
R.Khabazian
همهٔ تلاش پیشمرگان این بود رشد کنند و برسند به سطح کمیتهٔ مرکزی یا محافظ رهبران شوند. ولی وقتی میرسیدند بالا، تازه میفهمیدند آنجا هم خبری نیست و بیشتر به روحیهٔ ریاکاری و تزویر کادر رهبری پی میبردند و زود پشیمان شده و از اردوگاه میرفتند. بعضی از محافظان قدیمی حاضر بودند بروند سلیمانیه کارگری کنند، ولی در حزب نمانند.
R.Khabazian
صدام پول تقلبی چاپ میکرد و میداد ما در ایران توزیع میکردیم تا ارزش پول ملی ایران کاسته شود.
R.Khabazian
هیچوقت به ذهنم نرسید عضو کومله یا دموکرات شوم. چون پدرم از جنایات آنها زیاد تعریف کرده بود. پدربزرگ هم از آنها بدش میآمد و میگفت: «من رگ و ریشهٔ اینها را خوب میشناسم. اینها فقط دنبال قدرت و ثروت هستند.»
R.Khabazian
کسی که میآید عضو حزب شود باید عقاید و باورهای دینی خودش را پشت دروازه جا بگذارد و تابع محض دستورات دموکرات باشد.
R.Khabazian
قبل از ورودم به اردوگاههای ضدانقلاب، تصورم این بود که آنها هزاران نیروی مسلح تشکیلاتی دارند. اما با چشم خودم دیدم فقط جاروجنجال است و بسیار محدود و ناتواناند.
R.Khabazian
اعضای کمیتهٔ مرکزی که برای جلسهها یا آموزش از اروپا میآمدند، میرفتیم از فرودگاه بینالمللی اربیل میآوردیمشان تا در ویلای منطقهٔ گرانقیمت و مسیحینشین عنکاوه اربیل استراحت کنند و به جلسههاشان برسند.
R.Khabazian
سالی یکی دو بار هم اجازه میدادند دختران خوشبرورو لباس پیشمرگه بپوشند و اسلحهبهدست جلو دوربین فیلمبرداری قرار بگیرند و فیلم و عکس تهیه کنند برای کارهای تبلیغاتی و چاپ در مجلات.
reyhane
هیچ خبری از وعدهای که داده بودند هرکس یک سال پیشمرگ دموکرات شود راحت میتواند به اروپا برود، نبود. اصلاً توان چنین کاری را نداشتند. خودشان گرفتارتر از آن بودند که بتوانند کسی را به خارج بفرستند. هر تازهواردی باید تا آخر عمر در این محیط محصور و دربسته نوکری میکرد و نگهبانی میداد. مدتی گذشت تا همه فهمیدند تنها راهِ رفتن به اروپا داشتنِ پول و هزینهٔ شخصی است و آن هم نیازی به چندین سال بردگی دموکرات ندارد.
reyhane
به نظر من در ذهن داوطلبان از پیشمرگان تصویری از انسانهای ورزیده، مؤدب، ازخودگذشته و فدایی مردم نقش بسته بود، ولی همین که وارد اردوگاه شدند، عدهای پیشمرگ بیادب و هرزه و لاابالی را دیدند و تصوراتشان به هم ریخت و پشیمان شدند. فحاشی و ناسزا گفتن کمترین توهینشان بود. پیشمرگانی بیسواد که از نظر اخلاقی و سیاسی لمپن بودند و فقط یاد گرفته بودند بگویند خدا نیست! این نهایت سواد سیاسی و مذهبیشان بود.
reyhane
گفت: «ما هرچی هم بهظاهر بگیم به روح اعتقاد نداریم، ولی حسش میکنیم. دوروبرمانه، نمیتونیم از دستش فرار کنیم.» عصبی شد و فریاد کشید و دستش را مثلاً به سمت علیزاده دراز کرد و گفت: «این بیشرفو میبینی، حتی یک نفرم نکشته، فقط دستور قتل داده. راحت میخوابه و کیف میکنه. ولی من چی؟ میترسم بخوابم. از خواب میترسم.» سرش را پایین انداخت و با تأسف گفت: «بدبختی افتاده به جانم. ما رو شیر کردن و فرستادن جلو گلوله و آتش و جنگ، خودشان عقب نشستن و پشت سر کیف کردن. آرام و قرار ندارم کاکنادر. آخرش چی؟ چی نصیبم شد؟»
reyhane
حجم
۱٫۷ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۲۸۴ صفحه
حجم
۱٫۷ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۲۸۴ صفحه
قیمت:
۱۲۷,۰۰۰
۶۳,۵۰۰۵۰%
تومان