میپرسم: «مالیخولیا مگر مال قرنها پیش نیست؟ هنوز واکسنی برایش نساختهاند، پزشکی هنوز درمانش نکرده؟»
دکتر با خنده گفت: «هیچ وقت مردم به اندازهٔ حالا مالیخولیا نداشتند. فقط تبلیغش نمیکنند. به درد بازار نمیخورد، مالیخولیا را کسی نمیخرد. تصور کن تبلیغی برای مرسدس اِس کلاسِ آهستهٔ افسردگیآور بسازند. اما، برگردیم سر اصل مطلب؛ چیزی برایت تجویز میکنم که بیدرنگ فکر کنی از قرن نوزدهم آمده: سفر کن، به زندگیات هیجان بده، جاهای تازه را ببین، برو جنوب...»
«خیلی چخوفی شد، دکتر.»
دکتر خندید: «خب، چخوف میدانسته چه کار کند، هر چه باشد، نویسندهٔ نادانی نبوده، دکتر بوده.»