ما با هم زندگی میکنیم برای اینکه یه چیزهای دلخواه تو همدیگه سراغ داریم. گذشتهای مسخره، محبتهای مضحک. اگه از این قضیه خبر داشتم شاید اصلاً سراغش نمیاومدم. یه رشته محبتهای مصنوعی جور کردهیم و مثل دو تا دشمن سیاسی بهزور تلقین اونا رو اجرا میکنیم. که ببریم؟ که ببازیم؟ هیچ معلوم نیس. خانواده تشکیل میدن، بچه درست میکنن، چرا؟ هیچکس نمیدونه. زندگی شده تکرار یه مشت عادت پوچ بیمعنی. اونوقت یهمشت بزمجّه بیشعور و خودپرست نشستهن اون بالابالاها و دائم روضۀ امید و محبت میخونن. ما همهمون همدیگهرو دست انداختهیم