خانومبزرگ: زندگی من از چاردهسالگی توی مریضخونهها گذشته. رخت شستهم، نظافت کردهم، هرچی دیدهم و شنیدهم مرض و مریض بوده. بله، چه میدونم. حالا دیگه، راستشو بخوای، خیال میکنم سلامتی خودش مرض بدترییه. اگرم میخوای ته دلمو بدونی، پس بدون که من به این علم و دوا و طبابت، زبونم لال، حتی به این خدا و سرنوشت هم اعتقاد ندارم. یعنی اگه یه دقه اعتقاد آوردهم، یه دقه دیگه اعتقادمو از دس دادهم. من فقط یه اعتقاد دارم: پرستاری و محبت. فقط!