جملات زیبا از متن کتاب آرامسایشگاه | طاقچه
تصویر جلد کتاب آرامسایشگاه
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب آرامسایشگاه

۳.۹(از ۱۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
بهمن فرسی
انتشارات: 
نشر بیدگل
categoryدسته‌بندی: 
نمایشنامه

۱۰۰,۰۰۰

۵۰٪

قیمت:

۵۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

نمیگه چی می‌خواد. شایدم نمی‌دونه چی می‌خواد. شاید هم می‌دونه ولی نمی‌تونه اونو تو قالب کلمات بریزه
Nastaran
۱۵
ما داریم پرت میشیم تو درۀ یه زندگی درونی. حدس می‌زنیم، پیش خودمون تحلیل می‌کنیم، قضاوت می‌کنیم، و بعد همه چیزو، بی‌سروصدا تو مغزمون دفن می‌کنیم. تدفینِ نامرییِ صامت. مرض قرن ما همینه: زندونی کردن حس و شعورت به‌وسیلۀ خودت.
Nastaran
۷
بچۀ تو توی ذهن‌اِته و همیشه توی ذهن‌اِت بوده. تو هیچوقت اونو نزاییده‌ای، هیچوقت! تو یه چیزی تو ذهن‌اِت زاییده‌ای و با خیالات و شایعات داری بزرگ‌اِش می‌کنی.
AmirHossein
۳
شایدم علت خستگی من اینه که همۀ عمر من توی یه چمدون گذشته. هیچوقت هیچ‌جا پاگیر نشده‌م.
*sunnǭ
۲
و اما واقعیت اینه که تو تنهایی، تنها مونده‌ی. تو در کنار شوهرت تنها بوده‌ی. با مادرت تنها بوده‌ی. با بچه‌ت تنها بوده‌ی. حتی پونزده سال پیش هم که پسر و شوهری نداشتی تنها بوده‌ی. و امروز، در واقع برای شکستن همین تنهایی، به این تیمارستان پناه آورده‌ی.
AmirHossein
۱
تدفینِ نامرییِ صامت. مرض قرن ما همینه: زندونی کردن حس و شعورت به‌وسیلۀ خودت
mahdi maghsoudi
۱
ایگوی خودتو باید ببری کلاردشت یه‌خورده هوا بخوره،
الف
۱
مردم هیچ‌وخ چیزی به آدم نمیده‌ن. مخصوصاً وختی که اونا ندونن تو ازشون چی می‌خوای.
*sunnǭ
۱
وختی پیدا کردی که چی می‌خوای، یادت باشه که هیش‌وخ اون چیزو از مردم نخوای.
*sunnǭ
۱
ما؟! خیال می‌کنن همچین که یه مرد و یه زن زیر یه‌سقف زندگی کردن می‌تونن به خودشون بگن: ما!
*sunnǭ
۱
خانوم‌بزرگ: تو باید فکر کنی، باید حواستو جمع کنی، باید فکر کنی و پیدا کنی که چی از مردم می‌خوای (نفسی حاکی از درد و اسف می‌کشد) البته من یه نصیحتی هم دارم که بت بگم: وختی پیدا کردی که چی می‌خوای، یادت باشه که هیش‌وخ اون چیزو از مردم نخوای.
ولگا
۰
ما این تصمیم‌رو پیش از این‌که اون به‌دنیا بیاد گرفته بودیم. خانوم‌بزرگ: ما؟! خیال می‌کنن همچین که یه مرد و یه زن زیر یه‌سقف زندگی کردن می‌تونن به خودشون بگن: ما!
ولگا
۰
خانوم‌بزرگ: زندگی من از چارده‌سالگی توی مریضخونه‌ها گذشته. رخت شسته‌م، نظافت کرده‌م، هر‌چی دیده‌م و شنیده‌م مرض و مریض بوده. بله، چه می‌دونم. حالا دیگه، راستشو بخوای، خیال می‌کنم سلامتی خودش مرض بدتری‌یه. اگرم می‌خوای ته دلمو بدونی، پس بدون که من به این علم و دوا و طبابت، زبونم لال، حتی به این خدا و سرنوشت هم اعتقاد ندارم. یعنی اگه یه دقه اعتقاد آورده‌م، یه دقه دیگه اعتقادمو از دس داده‌م. من فقط یه اعتقاد دارم: پرستاری و محبت. فقط!
ولگا
۰
خانوم‌بزرگ: آره (نفس می‌کشد) فقط پرستاری. فقط محبت. اصلاً هم نمی‌تونم بگم تا کی و کجا و چه‌جوری. هر جوری و هر رقمی که میشه و ممکنه. آره دخترم. انگار مادرم اصلاً تخم منو با این کار تو دلش کاشته بوده. من یه پرستارم. یه پرستار سی‌ساله. یه زن چل و چند ساله که محبتش رأیی و هوسی و ساعتی نیست. خودمو واسه محبت دادن و مهربون بودن کوک نمی‌کنم. به قول شماها اتوماتیکم!
ولگا
۰
به‌نظر شما چرا این روان آشفته شد؟ خانوم‌بزرگ: (از خودش می‌پرسد) چرا؟ دکتر توما: به دلیل دروغ! به‌علت رخنه و نفوذ و غلبۀ دروغ به همۀ زندگی‌ش. به دلیل سرایت و جاری شدن دروغ در یاخته‌های مغز و قلبش. دروغی که دید، دروغی که شنید، دروغی که گفت، دروغی که کرد و دروغی که اندیشید. ولی این آدمیزاد یه اشکال داشت. به دروغ ایمان نیاورده بود. کرد ولی ایمان نداشت. بود ولی ایمان نداشت. این اراده نبود، اجبار بود، پیروی تحمیلیِ سرشار از موفقیت اما خالی از لذت و راحت. این بود که انسان شما آشفته شد و شما این انسان آشفته‌رو خواستید معالجه کنید.
ولگا
۰
اصلاً فرض کنیم که مریض ما به کل شفا پیدا می‌کنه و از اینجا میره بیرون. دقت کن خانوم‌بزرگ! من نگفتم خوب شد یا معالجه شد. گفتم شفا پیدا کرد. (مکث، در خود) دین ـ جادو ـ علم، پیش از دین جادو شفا می‌داد. بعد دین شفا داد. حالا هم علم فی‌الواقع شفا میده. صحبت از معالجه و بهبود و درمان نیست. خب، این موجود شفا‌یافته خیال می‌کنی در اولین قدم، اون بیرون، با چی روبرو میشه؟ با دروغ! با دروغ رشد کرده‌تر! «بیرون» که شفا پیدا نکرده. «بیرون» که بستری نبوده. «بیرون» که تحت‌نظر علم نبوده. علم اون بیرون هیچکاره‌س!
ولگا
۰
ما باید بتونیم خودمونو آزاد بکنیم. ما داریم پرت میشیم تو درۀ یه زندگی درونی. حدس می‌زنیم، پیش خودمون تحلیل می‌کنیم، قضاوت می‌کنیم، و بعد همه چیزو، بی‌سروصدا تو مغزمون دفن می‌کنیم. تدفینِ نامرییِ صامت. مرض قرن ما همینه: زندونی کردن حس و شعورت به‌وسیلۀ خودت.
ولگا
۰