
٪۵۰
کتاب اثریا
پدیدآورندگان:
نیما اکبرخانیانتشارات:
انتشارات سوره مهر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
mhi_1997
۲۵
کلاً مناجات تو منطقهٔ جنگی برای آدمی که دنبال شهادت و لقاء الله نمیگرده خوب نیست. منم که تا دلت بخواد عوضی! آدم اینجا باید فاصلهشو با خدا حفظ کنه؛ وگرنه شهید میشه.
سرباز روح الله
۲۰
از جنگ که برگردی زندگیت تقسیم میشه به دو بخش: قبل از جنگ و بعد از جنگ. اینکه قبل از جنگ کی بودی و چی بودی و چطوری فکر میکردی اصلاً مهم نیست. بعد از جنگ توی خونه از چیزی نمیترسی. اینم یه مشکله. آدما باهات همدل نمیشن. فکر میکنن تو سنگی، سفتی، سردی. کمکم از جمعا دور میشی. وقتی دور بشی، تازه میفهمی ترسیدن برای زندگی اجتماعی چقدر لازمه. تازه متوجه میشی اینا همون غارنشینهای قدیمان. یه روزی از ترس گرگ و خرس شبا جمع میشدن دور آتیش؛ الان از ترس تورم، بیپولی، اقساط عقبافتاده، و ... جمع میشن توی پذیرایی جلوی تلویزیون. تازه متوجه میشی تو اصلاً جایی تو این جمع نداری.
mhi_1997
۱۸
آدم میخواد برگرده خونه؛ البته در همون حال هم نمیخواد برگرده خونه. میترسی. هر شب میترسی. همهش ترس تو دلته که نکنه یه شب که تو تو رختخوابت راحت خوابیدی یه جایی یه خطی بشکنه، یه عدهای تنهایی گیر بیفتن، یه سری رو ببرن و بزنن سر چوب. میترسی دیگه!
ترس اگر واقعی باشه و آدم یه بار حسش کنه، دیگه میمونه با آدم. ترس دوست باوفاییه. یه بار که بغلت کنه، دیگه هیچوقت ترکت نمیکنه.
سرباز روح الله
۱۵
اینم یکی دیگه از خواص محیط جنگیه. آدم عادت میکنه که به همهچی زود عادت کنه.
سرباز روح الله
۱۵
اینم جزء خواص جنگه. کیفیت لحظهها میره بالا. آدم باورش نمیشه این همه اتفاق توی یه صبح تا بعدازظهر بیفته. جنگ پر از مرگه؛ ولی توش آدما از هر جایی زندهترن. حرف تلخیه؛ ولی به نظر من همینه که همهٔ ازجنگبرگشتهها، وقتی خاطرهبازی میکنن، حسابی به وجد میان.
سرباز روح الله
۱۴
به تجربه فهمیده بودم تو جنگ همیشه یه معادلهٔ ساده وجود داره؛ ما یا اونا.
maryaم
۱۲
تو سُر خوردی و رفتی یه جایی زیر خط کف هرم مازلو۲۱. دیگه ترسی بابت از دست دادن خوراک، پوشاک و مسکن نداری. همین که سرتو نمیبرن، بزنن سر چوب، راضی هستی.
سرباز روح الله
۱۲
از مزایای نزدیکی به مرگ اینه که آدم دیگه براش مهم نیست بقیه چه فکری راجع بهش میکنن. آدم راحت زندگی میکنه.
AHMAD HG
۱۲
آخرین حرف بیشتر آدمها نشون میده خبر ندارن که این آخریه! این خاصیت مرگه؛ ولی هیچکس باور نمیکنه.
mhi_1997
۹
مرگ همینقدر بیخبر میآد سراغ آدم. ولی هیچکس باور نمیکنه. کی حاضره این آخرین جملهای باشه که به بقیه میگه؟ همهٔ آدمها از دورهٔ نوجوونیشون به یه سخن آخری، حرف فلسفیای، چیزی فکر میکنن و یه چیزی بسته به سنوسالشون آماده دارن. البته که خیلیهاشون حاضر نیستن اعتراف کنن. ولی همینطوریه. این یکی جزء خواص جنگ نیست. آخرین حرف بیشتر آدمها نشون میده خبر ندارن که این آخریه! این خاصیت مرگه؛ ولی هیچکس باور نمیکنه.
mhi_1997
۶
یاد آخرین مکالمهٔ خودم با امید میافتم. انگار نه انگار همین امروز صبح بود که روی بیسیم داشت فحشم میداد. انگار مال چند سال پیش بوده. اینم جزء خواص جنگه. کیفیت لحظهها میره بالا. آدم باورش نمیشه این همه اتفاق توی یه صبح تا بعدازظهر بیفته. جنگ پر از مرگه؛ ولی توش آدما از هر جایی زندهترن.
کاربر ۱۰۰۰۱۲۰۳
۶
شهادت سعادته؛ ولی اگر شب عید باشه، زمانی که سفرهٔ هفتسین پهن شده، بازماندهها رو بیچاره میکنه. بهار و هفتسین و بازار شب عید و لباس نو و هرچی که مالِ عیده میشه آینهٔ دق.
mabhot
۶
آدم بهتره یه وقتی و یه جوری بمیره که بعد از یه مدت بقیه بتونن فراموشش کنن.
z.b
۵
«آه حلب کو برادرهای من؟»
کاربر ۱۰۰۰۱۲۰۳
۵
برمیگردم، زل میزنم تو چشاش، میگم: «برای اینکه کسی نباید بچههای ما رو بکشه. اگر کشت، نباید سرشونو ببره. اگر برید، نباید بزنه سر چوب. اگر زد، قبل از اینکه بفرستیمش جهنم، خودمون کبابش میکنیم. اینو باید همه بدونن. باید خبرش بین همهٔ مسلحین بچرخه.»
mhi_1997
۴
اینا فرصتطلبهای تحصیلکردهان که دقیقاً راه رشد و پیشرفتو خوب پیدا کردن. قسمت دردناکش هم همینه که وقتی برمیگردن ایران از این قضایا چیزی نمیگن. اینا تو مرکز تجمع جنگجوها زندگی میکنن. خاطرهها رو میدزدن. وقتی برمیگردن سابقه جبهههای خیلی زیاد میگیرن. چون مثل ما زود فرسوده نمیشن، آسیب نمیبینن، و مهمترین مسئله اینه که اینا زنده میمونن. یادت باشه! اغلب خاطرات جنگ توسط کسایی نقل میشه که اصلاً جنگ ندیدن.
arf
۳
آخرین حرفی که همه از میلاد شنیدن این بود: «جعفر، منم دارمشون. روی جلویی هدف میگیرم.» مرگ همینقدر بیخبر میآد سراغ آدم. ولی هیچکس باور نمیکنه. کی حاضره این آخرین جملهای باشه که به بقیه میگه؟
mabhot
۳
ترس دوست باوفاییه. یه بار که بغلت کنه، دیگه هیچوقت ترکت نمیکنه.
سرباز روح الله
۲
ترس اگر واقعی باشه و آدم یه بار حسش کنه، دیگه میمونه با آدم. ترس دوست باوفاییه. یه بار که بغلت کنه، دیگه هیچوقت ترکت نمیکنه.
Aeenpour
۲
اینم یکی دیگه از خواص محیط جنگیه. آدم عادت میکنه که به همهچی زود عادت کنه.
Aeenpour
۲
ترس اگر واقعی باشه و آدم یه بار حسش کنه، دیگه میمونه با آدم. ترس دوست باوفاییه. یه بار که بغلت کنه، دیگه هیچوقت ترکت نمیکنه.
کاربر ۱۰۰۰۱۲۰۳
۲
همهٔ آدمها از دورهٔ نوجوونیشون به یه سخن آخری، حرف فلسفیای، چیزی فکر میکنن و یه چیزی بسته به سنوسالشون آماده دارن. البته که خیلیهاشون حاضر نیستن اعتراف کنن. ولی همینطوریه. این یکی جزء خواص جنگ نیست. آخرین حرف بیشتر آدمها نشون میده خبر ندارن که این آخریه! این خاصیت مرگه؛ ولی هیچکس باور نمیکنه.
کاربر ۱۰۰۰۱۲۰۳
۲
جنگ پر از مرگه؛ ولی توش آدما از هر جایی زندهترن. حرف تلخیه؛ ولی به نظر من همینه که همهٔ ازجنگبرگشتهها، وقتی خاطرهبازی میکنن، حسابی به وجد میان.
monji450618
۲
اغلب خاطرات جنگ توسط کسایی نقل میشه که اصلاً جنگ ندیدن.
monji450618
۲
از جنگ که برگردی بیشتر نقاط مشترک حرف زدن و تعامل کردن با اجتماعو از دست دادی. عین باقی آدمهایی که از سفر میآن، دوست داری بشینی برای همه رودهدرازی کنی که چی شد و چی بهت گذشت. حتی خیلیام ازت سؤال میکنن که تعریف کن ببینیم. بگو چه خبر بود. اما با خودت فکر میکنی چی بگم؟ اگر اونی که واقعاً بهت گذشته رو تعریف کنی، شاید اونام آسیب ببینن. اصلاً مگه میتونی بگی دشمن باهات چی کار کرد؛ بعد، نگی که تو با دشمن چی کار کردی! چطوری میخوای زنده موندنتو برای بقیه توجیه کنی؟ عمیقاً به این نتیجه میرسی که حرف نزنی، برای همه بهتره.
kaito
۲
هر وقت باسواد شدی بخون تا بدونی من، هرچند آدم خوبی نبودم، ولی تلاشمو کردم. بدونی با کیا جنگیدیم. بدونی چقدر سخت جنگیدیم. و بدونی چرا برگشتیم تا باز بجنگیم.
نمیدونمم؛)))))
۲
جنگ پر از مرگه؛ ولی توش آدما از هر جایی زندهترن
کاربر ۱۰۰۰۱۲۰۳
۱
توی تهران زور بوروکراتها بیشتر از جنگجوها بود.
monji450618
۱
توی تهران زور بوروکراتها بیشتر از جنگجوها بود. ما روی زمین شام میجنگیدیم؛ ولی یه عده توی تهران با خودکار و کاغذ و کت و شلوار تصمیم میگرفتن کی خوبه و کی بد. تصمیم میگرفتن کی باید بره و کی باید بمونه
monji450618
۱
از جنگ که برگردی زندگیت تقسیم میشه به دو بخش: قبل از جنگ و بعد از جنگ. اینکه قبل از جنگ کی بودی و چی بودی و چطوری فکر میکردی اصلاً مهم نیست. بعد از جنگ توی خونه از چیزی نمیترسی. اینم یه مشکله. آدما باهات همدل نمیشن. فکر میکنن تو سنگی، سفتی، سردی. کمکم از جمعا دور میشی. وقتی دور بشی، تازه میفهمی ترسیدن برای زندگی اجتماعی چقدر لازمه. تازه متوجه میشی اینا همون غارنشینهای قدیمان. یه روزی از ترس گرگ و خرس شبا جمع میشدن دور آتیش؛ الان از ترس تورم، بیپولی، اقساط عقبافتاده، و ... جمع میشن توی پذیرایی جلوی تلویزیون. تازه متوجه میشی تو اصلاً جایی تو این جمع نداری.
تو سُر خوردی و رفتی یه جایی زیر خط کف هرم مازلو. دیگه ترسی بابت از دست دادن خوراک، پوشاک و مسکن نداری. همین که سرتو نمیبرن، بزنن سر چوب، راضی هستی.
