جملات زیبای کتاب بچه‌های راه‌آهن | طاقچه
تصویر جلد کتاب بچه‌های راه‌آهنsubscriptionAvailable

کتاب بچه‌های راه‌آهن

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۶۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
ای نزبیت، شیما فتاحی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Elahe
۱۵
«راه بیفت. هرچیزی بالاخره تمام می‌شود و اگر ناامید نشوی به آخر آن می‌رسی.
sahar
۱۲
پیتر گفت: «او خودش آن همه گل دارد.» بابی گفت: «اما کیفش به این است که دیگران به آدم گل بدهند. اصلاً مهم نیست که خودت چقدر گل داشته باشی.
Elahe
۷
«راه بیفت. هرچیزی بالاخره تمام می‌شود و اگر ناامید نشوی به آخر آن می‌رسی.
sahar
۷
«بله مادر! درست است. به نظر من، همه‌ی مردم دنیا با آدم دوست می‌شوند، فقط اگر بتوانیم به آنها ثابت کنیم که دشمنشان نیستیم.»
sahar
۶
بعضی از مردم مهربان بودند و بعضی هم نبودند. بعضی از آنها چیزی دادند و بعضی دیگر ندادند. ولی به هر حال، خواستن چیزی از مردم، حتی اگر برای دیگری هم باشد، کار مشکلی است. اگر خودتان امتحان کرده باشید، حرف مرا تأیید می‌کنید. بچه‌ها وقتی به خانه رسیدند و چیزهایی را که گرفته بودند و چیزهای را که قولش را داده بودند، شمردند، دیدند که برای روز اول، خیلی هم بد نبوده است. پیتر فهرست چیزها را در همان دفترچه‌ای که شماره‌ی قطارها را در آن می‌نوشت، یادداشت کرد. این همان لیست پیتر است: چیزهای گرفته شده: توتون پیپ از مغازه‌ی شیرینی‌فروشی. نیم پوند چای از مغازه‌ی بقالی. یک شال گردن پشمی تقریباً کارکرده از مغازه‌ی روبه‌روی بقالی. یک سنجاب خشک شده از آقای دکتر. چیزهای که مردم قولش را داده‌اند: یک تکه گوشت از طرف قصاب. شش تخم‌مرغ تازه از طرف خانمی که در اتاقک عوارضی زندگی می‌کند. یک تکه شانه‌ی عسل و شش بند کفش از طرف کفاش. یک بیلچه‌ی آهنی از طرف آهنگر.
Anita
۶
می‌فهمید که آدم‌ها حتی وقتی بزرگ می‌شوند، باز هم موقع ناراحتی به مادرشان پناه می‌برند
God best freind
۶
اگر آدم برای خودش احترام قائل نشود، هیچ‌کس برای او احترام قائل نمی‌شود.»
sahar
۴
تمام چیزهایی را که دوست دارم، در او می‌بینم. به طور مثال دیوانه‌وار دوست دارد که دیگران را خوشحال کند. خیلی راحت می‌تواند یک راز را پیش خودش نگه دارد؛ کاری که تحمل بالایی لازم دارد. همچنین او یک غم‌خوار بی‌ریا است. شاید به نظر برسد که چنین آدمی بی‌تفاوت است. اما این بی‌تفاوتی نیست. معنای این رفتار، این است که او می‌فهمد که تو ناراحتی و چون دوستت دارد، به رویت نمی‌آورد که غمگین است و دارد غصه می‌خورد تا تو از این مسئله ناراحت نشوی.
کاربر ۷۷۳۱۳۸۶
۴
«خوب، اگر قرار بود که همه راجع به همه‌چیز فکر کنند، آن‌وقت برای بقیه چیزی نمی‌ماند تا به آن فکر کنند.
Anita
۴
خیلی خوشحالم که همه‌چیز بین ما حل شد.
Anita
۴
به نظر من، همه‌ی مردم دنیا با آدم دوست می‌شوند، فقط اگر بتوانیم به آنها ثابت کنیم که دشمنشان نیستیم.
Anita
۴
زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند.
Anita
۴
چیزی را که به چشم خودت ندیدی، درباره‌اش حرف نزن
Anita
۴
من خیلی متأسفم که تو این‌طور صدمه دیدی و درد می‌کشی. واقعاً متأسفم.
saman
۴
او چهره‌ی خیلی دل‌نشینی داشت و به نظر می‌رسید که خودش هم مهربان و دل‌نشین باشد. البته این دو موضوع اصلاً به هم ربطی ندارند.
saman
۴
اگر آدم برای خودش احترام قائل نشود، هیچ‌کس برای او احترام قائل نمی‌شود.
saman
۴
نمی‌خواهم تظاهر بکنم. اما وقتی آدم سعی می‌کند که خوب باشد و نمی‌تواند، خیلی ناراحت می‌شود.
God best freind
۴
«ما بدون آن گوشت مسخره هم می‌توانیم زندگی کنیم. با نان و کره هم می‌شود زنده ماند. خیلی‌ها هستند که در بیابان گیر می‌کنند. مدت‌ها گوشت نمی‌خورند و زنده می‌مانند.»
God best freind
۴
آقای عزیز! ما نام شما را نمی‌دانیم. مادرمان مریض است و دکتر گفته که چیزهایی را که در زیر می‌نویسیم برای او بگیریم. ولی او می‌گوید آن‌قدر پول نداریم که این چیزها را بخریم. او همان آبِ گوشت غذای ما را می‌خورد. ما در اینجا غیر از شما هیچ‌کس را نمی‌شناسیم. پدرم هم اینجا نیست و ما آدرس او را نداریم. پدرمان بعداً پول اینها را به شما می‌دهد و اگر ورشکست شده باشد یا هر چیز دیگری، وقتی پیتر بزرگ شد، پولش را به شما می‌دهد. ما به شرفمان قسم می‌خوریم. در اینجا لیست چیزهایی را که مادر لازم دارد، نوشته‌ایم.
God best freind
۴
بچه‌ها در سبد را باز کردند. اول مقداری کاه و تراشه‌ی چوب بود و بعد، تمام چیزهایی که خواسته بودند؛ آن هم به مقدار زیاد. در زیر هم چیزهای زیاد دیگری بود که اصلاً درخواست نکرده بودند؛ مثلاً مقداری هلو، دو تا مرغ، یک جعبه‌ی مقوایی پر از گل سرخ ساقه بلند، یک شیشه‌ی بلند و باریک محتوی عصاره‌ی استوقدوس و سه شیشه‌ی کوتاه‌تر و پهن‌تر ادکلن. در کنار اینها یک نامه هم بود که در آن نوشته شده بود: روبرتا، فیلیس و پیتر عزیز! این چیزهایی است که شما خواسته بودید. مادرتان حتماً می‌خواهد بداند که اینها از کجا آمده است. به او بگویید اینها از طرف دوستی است که شنیده او مریض است.
God best freind
۴
وقتی که حالش خوب شد شما باید تمام حقیقت را برایش بگویید و اگر او به شما گفت که نباید چنین درخواستی می‌کردید به او بگویید که از نظر من شما کار کاملاً درستی کرده‌اید و امیدوارم که مرا به خاطر این آزادی در انتخاب که لذت فراوانی هم برایم داشت، ببخشید.
God best freind
۴
ترجیح می‌داد به بقیه کمک کند و این به نظرش خیلی بهتر از تنهایی بود.
God best freind
۴
یک‌بار پیتر از یکی از همین قایق‌ران‌ها، ساعت را پرسیده و او با عصبانیت گفته بود: «گم شو.» و آن‌قدر صدایش بلند و خشن بود که پیتر جرئت نکرد حتی یک لحظه‌ی دیگر آنجا بماند و به آن مرد بگوید که: «من هم به اندازه‌ی تو حق دارم که اینجا باشم.»
God best freind
۴
بابی برای عصرانه به موقع در خانه بود. او احساس می‌کرد که مغزش از آن همه اطلاعاتی که در این مدت کوتاه به دست آورده است، دارد می‌ترکد.
God best freind
۴
یک کیک که روی آن با شکر پوشیده شده بود، روی میز بود. روی آن با آب‌نبات‌های صورتی نوشته شده بود: ''بابی عزیز! '' و مربا و مخلفات دیگر هم رویش بود. اما زیباترین چیز این بود که روی میز با گل پوشیده شده بود. دور سینی چای با گل شب‌بو تزیین شده و دور هر کدام از بشقاب‌ها هم یک حلقه گل بود. یک حلقه گل یاس سفید دور کیک بود و وسط میز با شکوفه‌های یاس بنفش، شب‌بو و گل‌های دیگر
God best freind
۴
فیلیس گفت: «قلبم دارد مثل موتور لوکوموتیو می‌زند؛ اینجا، زیر کمربندم.» پیتر گفت: «مسخره! قلب آدم که زیر کمربندش نیست.» فیلیس گفت: «نمی‌دانم، مال من که هست.» پیتر گفت: «اگر می‌خواهی خیلی شاعرانه حرف بزنی، دست‌کم بگو قلبم آمد توی دهنم.» روبرتا گفت: «اگر می‌خواهید این‌طوری حرف بزنید، پس من هم بگویم قلبم آمد توی پوتین‌هایم. اما حالا که وقت این حرف‌ها نیست. بیایید برویم وگرنه او فکر می‌کند ما بچه‌های احمقی هستیم.» پیتر با حالتی افسرده گفت: «البته اگر این فکر را هم بکند، اشتباه نکرده.» بعد، هر سه به طرف آقای پیر رفتند.
God best freind
۴
واقعاً هم همه‌چیز زیبا بود. خورشید سرخ و مشتعل، داشت روی تپه‌ی خاکستری و ارغوانی غروب می‌کرد و آب صاف و درخشان در تاریکی فرو می‌رفت. حتی یک موج کوچک هم سطح صاف آب را به هم نمی‌زد. آبراه مثل یک روبان ساتن خاکستری بین چمنزارهای سبز و مخملی دو سوی ساحلش به نظر می‌رسید. پیتر گفت: «خوب است اما من وقتی از چیزهای قشنگ لذت می‌برم که کاری هم بکنم. بیایید کنار آبراه برویم و ماهی بگیریم.»
God best freind
۴
«امیدوارم که تاج گل دوستی ما همیشه سبز و شاداب بماند.»
sahar
۳
بعضی از مردم آن خصوصیت را دخالت در کار دیگران می‌دانند، بعضی دیگر آن را در کمک به سگ لنگ بالای پلکان جست‌وجو می‌کنند و برخی آن را عشق و مهربانی می‌نامند؛ اما معنی همه‌ی اینها کمک به دیگران است.
AmirAli92
۳
«کدام لقب زشت؟ روبرتا خودش می‌داند که من وقتی می‌گویم احمق، درست مثل این است که بگویم روبرتا.»