
بریدههایی از کتاب من از یادت نمی کاهم، مارتیتا
۳٫۵
(۱۷)
بخشی از وجودم در جریان سقط بچه مُرد. بخشی هم وقتی او ترکم کرد. کسی که دوست داری زنده باشد و در کنارت بماند تصمیم میگیرد دیگر کنارت زندگی نکند. به نظرم این یکی از مرگ هم بدتر است.
amir
کسی که دوست داری زنده باشد و در کنارت بماند تصمیم میگیرد دیگر کنارت زندگی نکند. به نظرم این یکی از مرگ هم بدتر است.
مجهول
توی قلبم سوراخی است که آن طرفش پیداست، انگار یکی سیگاری برداشته و کرده تو و از آنور بیرون آمده. چیزی که روزگاری قد سر سوزنی بوده حالا آنقدر جا باز کرده که انگشت از آن رد میشود.
Jila
زیستن به مدت کوتاهی در کتاب، داستان، شعر. آدم میماند شعر چگونه اینهمه مطلب را به زیبایی تمام بیان میکند.
مجهول
هر جا که باشی فرقی نمیکند، امروز ساعت ۱۱: ۱۴ صبح شنبه توی آشپزخانه نشستهام و به تو فکر میکنم.
amir
توی قلبم سوراخی است که آن طرفش پیداست، انگار یکی سیگاری برداشته و کرده تو و از آنور بیرون آمده. چیزی که روزگاری قد سر سوزنی بوده حالا آنقدر جا باز کرده که انگشت از آن رد میشود.
مجهول
انتظار اتفاقی را میکشیدیم. مگر این همان کاری نیست که همهٔ زنها میکنند تا یاد بگیرند انتظار بیهوده نکشند؟ منتظر بودیم زندگی ما را در آغوش خود بگیرد
Jila
توی قلبم سوراخی است که آن طرفش پیداست، انگار یکی سیگاری برداشته و کرده تو و از آنور بیرون آمده. چیزی که روزگاری قد سر سوزنی بوده حالا آنقدر جا باز کرده که انگشت از آن رد میشود.
Jila
من حافظهٔ خوبی ندارم، اما عواطف را به خاطر میآورم.
کاربر نیوشک
«ای پوفینا، مذهب قرار است همین باشد. درست مثل آفتابی که از پنجرههای رنگی و زیبای کلیسا میتابد و میفهمی که خدا توی آن ساختمان نیست بلکه درون خودت است.»
مجهول
انتظار اتفاقی را میکشیدیم. مگر این همان کاری نیست که همهٔ زنها میکنند تا یاد بگیرند انتظار بیهوده نکشند؟ منتظر بودیم زندگی ما را در آغوش خود بگیرد
کاربر نیوشک
«پوفینا، کارا. مگر نمیدانی مردها هیچوقت محبت مجانی نمیکنند، جنس مفتشان خیلی گرانتر تمام میشود.»
منزوی
«ای پوفینا، مذهب قرار است همین باشد. درست مثل آفتابی که از پنجرههای رنگی و زیبای کلیسا میتابد و میفهمی که خدا توی آن ساختمان نیست بلکه درون خودت است.»
منزوی
توی قلبم سوراخی است که آن طرفش پیداست،
کاربر ۸۶۴۹۴۷۴
انگار بدنت دیگر لنگر یا ناقوس چدنی نیست، فقط روحت است به وسعت آسمان، انگار هزاران گنجشک در دلت بال گشودهاند، و پوفیناجان، پوفیناجان زیباست. انگار دیگر هرگز احساس تنهایی نمیکنی.
مجهول
انتظار اتفاقی را میکشیدیم. مگر این همان کاری نیست که همهٔ زنها میکنند تا یاد بگیرند انتظار بیهوده نکشند؟ منتظر بودیم زندگی ما را در آغوش خود بگیرد
Jila
شمردن پولهایم حالم را بد میکند. اینکه نگاه کنم ببینم چهقدر کم مانده. هر روز پولم آب میرود و کمتر میشود، مثل تلفنهای عمومی فرانسه که سکه میاندازی و تماشا میکنی که تلقتلق رد میشود و درست مثل آبشار از حلقوم آن لولهٔ پلاستیکی پایین میرود.
بیتا
توی قلبم سوراخی است که آن طرفش پیداست، انگار یکی سیگاری برداشته و کرده تو و از آنور بیرون آمده. چیزی که روزگاری قد سر سوزنی بوده حالا آنقدر جا باز کرده که انگشت از آن رد میشود.
کاربر نیوشک
حفرهٔ کوچک توی قلبم آسیبپذیر و دودهگرفته است.
کاربر نیوشک
بخشی از وجودم در جریان سقط بچه مُرد. بخشی هم وقتی او ترکم کرد. کسی که دوست داری زنده باشد و در کنارت بماند تصمیم میگیرد دیگر کنارت زندگی نکند. به نظرم این یکی از مرگ هم بدتر است.
کاربر نیوشک
من حافظهٔ خوبی ندارم، اما عواطف را به خاطر میآورم
Niyaz.h
زیبایی این شهر به این است که هر روز بروی کنار دریاچه. برای اینکه این کار را بکنی و خسته هم نشوی باید پولدار باشی و خرج کنی. البته آدم اگر پولدار باشد همهٔ شهرها به چشمش قشنگ است.
منزوی
انتظار اتفاقی را میکشیدیم. مگر این همان کاری نیست که همهٔ زنها میکنند تا یاد بگیرند انتظار بیهوده نکشند؟ منتظر بودیم زندگی ما را در آغوش خود بگیرد
کاربر ۸۶۴۹۴۷۴
حجم
۷۴٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۷۷ صفحه
حجم
۷۴٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۷۷ صفحه
قیمت:
۶۶,۰۰۰
تومان