
amir
۹
بخشی از وجودم در جریان سقط بچه مُرد. بخشی هم وقتی او ترکم کرد. کسی که دوست داری زنده باشد و در کنارت بماند تصمیم میگیرد دیگر کنارت زندگی نکند. به نظرم این یکی از مرگ هم بدتر است.
مجهول
۸
زیستن به مدت کوتاهی در کتاب، داستان، شعر. آدم میماند شعر چگونه اینهمه مطلب را به زیبایی تمام بیان میکند.
مجهول
۶
کسی که دوست داری زنده باشد و در کنارت بماند تصمیم میگیرد دیگر کنارت زندگی نکند. به نظرم این یکی از مرگ هم بدتر است.
کاربر نیوشک
۵
من حافظهٔ خوبی ندارم، اما عواطف را به خاطر میآورم.
مجهول
۵
توی قلبم سوراخی است که آن طرفش پیداست، انگار یکی سیگاری برداشته و کرده تو و از آنور بیرون آمده. چیزی که روزگاری قد سر سوزنی بوده حالا آنقدر جا باز کرده که انگشت از آن رد میشود.
amir
۴
هر جا که باشی فرقی نمیکند، امروز ساعت ۱۱: ۱۴ صبح شنبه توی آشپزخانه نشستهام و به تو فکر میکنم.
Jila
۴
توی قلبم سوراخی است که آن طرفش پیداست، انگار یکی سیگاری برداشته و کرده تو و از آنور بیرون آمده. چیزی که روزگاری قد سر سوزنی بوده حالا آنقدر جا باز کرده که انگشت از آن رد میشود.
مجهول
۴
«ای پوفینا، مذهب قرار است همین باشد. درست مثل آفتابی که از پنجرههای رنگی و زیبای کلیسا میتابد و میفهمی که خدا توی آن ساختمان نیست بلکه درون خودت است.»
Jila
۳
انتظار اتفاقی را میکشیدیم. مگر این همان کاری نیست که همهٔ زنها میکنند تا یاد بگیرند انتظار بیهوده نکشند؟ منتظر بودیم زندگی ما را در آغوش خود بگیرد
منزوی
۳
«پوفینا، کارا. مگر نمیدانی مردها هیچوقت محبت مجانی نمیکنند، جنس مفتشان خیلی گرانتر تمام میشود.»
مجهول
۳
انگار بدنت دیگر لنگر یا ناقوس چدنی نیست، فقط روحت است به وسعت آسمان، انگار هزاران گنجشک در دلت بال گشودهاند، و پوفیناجان، پوفیناجان زیباست. انگار دیگر هرگز احساس تنهایی نمیکنی.
منزوی
۲
«ای پوفینا، مذهب قرار است همین باشد. درست مثل آفتابی که از پنجرههای رنگی و زیبای کلیسا میتابد و میفهمی که خدا توی آن ساختمان نیست بلکه درون خودت است.»
بیتا
۱
شمردن پولهایم حالم را بد میکند. اینکه نگاه کنم ببینم چهقدر کم مانده. هر روز پولم آب میرود و کمتر میشود، مثل تلفنهای عمومی فرانسه که سکه میاندازی و تماشا میکنی که تلقتلق رد میشود و درست مثل آبشار از حلقوم آن لولهٔ پلاستیکی پایین میرود.
کاربر نیوشک
۱
انتظار اتفاقی را میکشیدیم. مگر این همان کاری نیست که همهٔ زنها میکنند تا یاد بگیرند انتظار بیهوده نکشند؟ منتظر بودیم زندگی ما را در آغوش خود بگیرد
منزوی
۱
زیبایی این شهر به این است که هر روز بروی کنار دریاچه. برای اینکه این کار را بکنی و خسته هم نشوی باید پولدار باشی و خرج کنی. البته آدم اگر پولدار باشد همهٔ شهرها به چشمش قشنگ است.
آزادی
۱
انتظار اتفاقی را میکشیدیم. مگر این همان کاری نیست که همهٔ زنها میکنند تا یاد بگیرند انتظار بیهوده نکشند؟ منتظر بودیم زندگی ما را در آغوش خود بگیرد
آزادی
۱
توی قلبم سوراخی است که آن طرفش پیداست،
marziyeh
۱
به نظرم آدم به هر چیزی عادت میکند.
Jila
۰
انتظار اتفاقی را میکشیدیم. مگر این همان کاری نیست که همهٔ زنها میکنند تا یاد بگیرند انتظار بیهوده نکشند؟ منتظر بودیم زندگی ما را در آغوش خود بگیرد
کاربر نیوشک
۰
توی قلبم سوراخی است که آن طرفش پیداست، انگار یکی سیگاری برداشته و کرده تو و از آنور بیرون آمده. چیزی که روزگاری قد سر سوزنی بوده حالا آنقدر جا باز کرده که انگشت از آن رد میشود.
کاربر نیوشک
۰
حفرهٔ کوچک توی قلبم آسیبپذیر و دودهگرفته است.
کاربر نیوشک
۰
بخشی از وجودم در جریان سقط بچه مُرد. بخشی هم وقتی او ترکم کرد. کسی که دوست داری زنده باشد و در کنارت بماند تصمیم میگیرد دیگر کنارت زندگی نکند. به نظرم این یکی از مرگ هم بدتر است.
Niyaz.h
۰
من حافظهٔ خوبی ندارم، اما عواطف را به خاطر میآورم
