و به بیرون نگاهی انداخت. هوا رو به تاریکی میرفت. زن گفت: «دلم میخواهد موهایم را محکم پشت سرم ببندم. طوری موهایم را از پشت گیره بزنم که بتوانم حسش کنم. دلم میخواهد یک بچه گربه داشته باشم که روی دامنم بنشیند و زمانی که نوازشش میکنم خرخر کند!»
جورج گفت: «خوب دیگه؟»
ـ و دلم میخواهد پشت میز با قاشق نقرهی خودم غذا بخورم و دلم شمع میخواهد. دلم میخواهد بهار باشد و دلم میخواهد موهایم را جلوی آینه بشویم و دلم یک بچه گربه و چند دست لباس نو میخواهد!»