
سامی
۳
با گوشهای خودم شنیدم که گفتم: «معلم از این بهتر پیدا نمیشود!»
بدون این که فکر کرده باشم، کلمهها از دهانم خارج شده بود. درست در همین لحظه بود که فکر کردم: «نکند خانم شارلوت جادوگر... یا پری باشد!»
بدتر از این نمیشد! هیچ اشتباه نکرده بودم!
sara
۱
همین که درِ سالن، پشت سر مادرم بسته شد، خانم شارلوت نفس راحتی کشید.
او که انگار چشمهایش برق میزد، به من گفت: «آخیش! چه خوب شد! بالاخره تنها شدیم، الکساندر. حالا همه چیز را به من بگو!
Elham jannesari
۱
معلم سرخانهمان روی درختی نشست، چشمهایش را بست و عطر بهاری را استنشاق کرد. او ریههایش را از هوا پر کرد و به همین سادگی احساس خوشبختی کرد.