جملات زیبای کتاب وقتی ما مردگان سر برداریم | طاقچه
تصویر جلد کتاب وقتی ما مردگان سر برداریمsubscriptionAvailable

کتاب وقتی ما مردگان سر برداریم

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۲۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
هنریک ایبسن، بهزاد قادری
انتشارات: 
نشر بیدگل

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
پویا پانا
۱۳
میهمانی‌ها اغلب شبیه زندگی‌اند؛ مردم تا هنگام خداحافظی متوجه هم نمی‌شوند.
سپیده اسکندری
۶
میهمانی‌ها اغلب شبیه زندگی‌اند؛ مردم تا هنگام خداحافظی متوجه هم نمی‌شوند
من
۵
اما شادی درونی، شادی واقعی، چیزی نیست که انسان آن را پیدا کند، یا آن را همچون هدیه‌ای از دیگران بپذیرد. این را باید به دست آورد، و به قیمتی که غالباً خیلی سنگین به‌نظر می‌رسد. زیرا در حقیقت، آدمی که در سرزمین‌های بیگانۀ بسیاری موطنی برای خودش کسب کرده است، در عمق وجودش حس می‌کند واقعاً هیچ‌جا راحت نیست، حتی در سرزمین اجدادی خودش» .
hamidreza
۴
روبک: (کنجکاو به او می‌نگرد.) از اینکه برگشته‌یم نروژ خوشحال نیستی مایا؟ مایا: تو خوشحالی؟ روبک: (طفره می‌رود.) من؟ مایا: آره، تو. هر چی باشه تو خیلی بیشتر از من خارج بوده‌ی، خیلی بیشتر از من. حالا که دوباره برگشته‌ی واقعاً خوشحالی؟ روبک: نه... راستش رو بخوای، گمان نکنم خوشحال باشم... نه، خیلی خوشحال نیستم. مایا: (با شادی) دیدی! من می‌دونستم که خوشحال نیستی. روبک: شاید بیش از حد خارج مونده‌م؛ اون‌قدر که دیگه زندگیِ بستۀ اینجا به‌نظرم غریب می‌آد. مایا: (با اشتیاق، صندلی‌اش را به او نزدیک‌تر می‌کند.) بیا، دیدی روبک؟ بیا دوباره بریم، هرچه زودتر.
سپیده اسکندری
۳
پشت‌کردن به عشق، پشت‌کردن به زندگی است؛
کاربر ۱۸۱۵۵۹۱
۲
آدمی نیستم که خوشبختی رو تو بیهودگی و شادخواری جست‌و‌جو کنم. برای من و امثال من زندگی به این روال نیست. باید مدام مشغول کار باشم و بی‌وقفه خلق کنم تا وقتی بمیرم.
you3fi@
۲
میهمانی‌ها اغلب شبیه زندگی‌اند؛ مردم تا هنگام خداحافظی متوجه هم نمی‌شوند.
atefeh
۲
روبک: سپیده سر می‌زنه... و خورشید برای هر دوی ما می‌درخشه، خواهی دید. ایرنا: این رو هیچ‌وقت باور نکن!
سپیده اسکندری
۲
هیچ‌چی اولش سخت به‌نظر نمی‌آد؛ ولی بعد به جایی می‌رسی که نه راه پس داری نه راه پیش. اونجاست که ــــ به قول شکارچی‌ها ــــ تو گِل می‌مونی.
الف.ژ
۲
ایرنا: (با مهربانی و آرامی، و در عین حال با لبخندی شیطنت‌بار) تو شاعری آرنلد (آرام موهای او را نوازش می‌کند.) طفلکِ پیر نامدار، این رو متوجه نمی‌شی. روبک: (ناراحت) چرا مدام بهم می‌گی شاعر؟ ایرنا: (با نگاهی کین‌توزانه) چون‌که در این کلمه چیزی تسلی‌بخش هست دوست عزیز؛ چیزی که همۀ خطاها و ضعف‌ها رو می‌پوشونه
سپیده
۲
هرچه از اینجا و مردمش دیدم برای هفت‌پشتم بسه.
نگین
۱
اما شادی درونی، شادی واقعی، چیزی نیست که انسان آن را پیدا کند، یا آن را همچون هدیه‌ای از دیگران بپذیرد. این را باید به دست آورد، و به قیمتی که غالباً خیلی سنگین به‌نظر می‌رسد. زیرا در حقیقت، آدمی که در سرزمین‌های بیگانۀ بسیاری موطنی برای خودش کسب کرده است، در عمق وجودش حس می‌کند واقعاً هیچ‌جا راحت نیست، حتی در سرزمین اجدادی خودش» .
Mitir
۰
وقتی آدم حس می‌کنه کاملاً آزاد و مستقله... و به چیزهایی که می‌خواسته رسیده ــــ منظورم چیزهای مادیه ــــ خوشی خاصی بهش دست می‌ده. تو این‌طور فکر نمی‌کنی مایا؟
Mitir
۰
هیچ‌چی اولش سخت به‌نظر نمی‌آد؛ ولی بعد به جایی می‌رسی که نه راه پس داری نه راه پیش. اونجاست که ــــ به قول شکارچی‌ها ــــ تو گِل می‌مونی.
رضا عابدیان
۰
روبک: (نگاه از روزنامه برمی‌دارد.) چیه مایا؟ چِته؟ مایا: خوب به سکوت گوش بده! روبک: (با لبخندی از سرِ ‌اغماض) تو می‌تونی بشنوی‌ش؟ مایا: چی رو؟ روبک: سکوت رو! مایا: معلومه که می‌تونم. روبک: خب، شاید هم حق با تو باشه عزیزم. شاید آدم واقعاً می‌تونه صدای سکوت رو بشنوه. مایا: به خدا می‌شه. اون هم جایی مثل اینجا که سکوتش گوش آدم رو کر ‌می‌کنه.
سپیده اسکندری
۰
شادی درونی، شادی واقعی، چیزی نیست که انسان آن را پیدا کند، یا آن را همچون هدیه‌ای از دیگران بپذیرد. این را باید به دست آورد، و به قیمتی که غالباً خیلی سنگین به‌نظر می‌رسد.
الف.ژ
۰
ایرنا: (با صدایی سرد و کوبنده) شاعر! روبک: چرا شاعر! ایرنا: چون که زبون و از خود راضی هستـی.
Storyteller
۰
مایا: پس چیه؟ روبک: (دوباره جدی می‌شود.) منظورم در یک کلام اینه: یک‌دفعه دیدم همۀ این حرف‌ها در مورد وظیفه و مسئولیت هنرمند و از این‌جور چیزها پوچ و توخالی و بی‌معنیه. مایا: خب، به‌جاش چی می‌خوای؟ روبک: زندگی، مایا.
Penguin
۰
ایرنا: اونچه رو که از دست داده‌یم وقتی به دست می‌آریم که‌ ‫ (دفعتاً ساکت می‌شود.) ‫روبک: (با نگاهی پرسش‌گرانه) که چی...؟ ‫ایرنا: که ما مُردگان سر برداریم. ‫روبک: (با اندوه سر تکان می‌دهد.) اون‌وقت چی دستگیرمون می‌شه؟ ‫ایرنا: می‌فهمیم که هیچ‌وقت زندگی نکرده‌یم.
Penguin
۰
ایرنا: (اندوهگین به او می‌نگرد.) میل به زندگی در من مُرده آرنلد! حالا از خواب مرگ سر برداشته‌م، دنبال تو می‌گردم: و پیدات می‌کنم، ولی می‌بینم که تو مُرده‌ی، زندگی هم مُرده... مثل من که مرده‌م.
نگین
۰
من خیلی سریع زندگی می‌کنم مایا؛ یعنی ما هنرمندها این‌طوری هستیم. مثلاً، تو همین چند سالی که من و تو همدیگه رو می‌شناسیم، من عمری رو پشت‌سر گذاشته‌م؛ و به این نتیجه رسیدم که ذاتاً آدمی نیستم که خوشبختی رو تو بیهودگی و شادخواری جست‌و‌جو کنم. برای من و امثال من زندگی به این روال نیست. باید مدام مشغول کار باشم و بی‌وقفه خلق کنم تا وقتی بمیرم.
سپیده
۰
مقصری، چون برام آینده‌ای جز مرگ باقی نگذاشتی.
سپیده
۰
مایا: (می‌نشیند.) تو به این آسونی آدم‌ها رو فراموش می‌کنی روبک؟ روبک: (با تندی) آره، خیلی آسون. (با خشونت) اگه بخوام.