جملات زیبا از متن کتاب سرمه ای | طاقچه
تصویر جلد کتاب سرمه ای
off
٪۵۰

کتاب سرمه ای

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۱۰۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
حامد عسکری
انتشارات: 
نشر نیماژ
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
خانم معلم
۹۳
عشق رازیست به اندازه آغوش خدا عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست
nazanin_17_zahra
۷۱
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می‌گوید بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
یوگن
۶۸
نامه‌هایم چشم‌هایت را اذیت می‌کند درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است چای دم کن خسته‌ام از تلخی نسکافه ها چای با عطر هل و گل‌های قوری بهتر است
unes
۶۱
شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
هانیه
۵۱
اصلاً از این به بعد شما باش و شانه هات ما را برای گریه سر آستین بس است
fanoos
۴۵
خسته‌ام مثل یتیمی که از او فر فره ای بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
fatemeh
۴۰
دوست که دل‌خوشی‌ام بود فقط خنجر زد دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند
اسما
۳۹
فقط اندوه می‌گیرد سراغی از غریبی‌مان همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
سپهر
۳۹
یا سراغ من میایی چتر و بارانی بیار یا به دیدار من ابری نیا... تر می‌شوی
یه ocd کارکرده در حد نو
۳۸
ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند قوت ما لقمه نانی ست که خشک است و زمخت بنویسید به ما خون جگر هم بدهند
artemis
۲۲
نه فانوسی کنار لحظه‌های تارمان مانده نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده فقط اندوه می‌گیرد سراغی از غریبی‌مان همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده بپرس از پیشگوهای محلی این معما را چقدر از روزهای مثل زهر مارمان مانده؟ چقدر از دل‌خوشی های کم و کوتاهمان رفته؟ چقدر از زخم‌های بر جگر بسیارمان مانده؟ سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل اگر که قطره خونی گوشه منقارمان مانده تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می‌گوید بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
کوثر
۲۲
کاش ذکری یادمان می داد در باب وصال در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی
Hosna
۲۱
بامن بمان کنار تو کاری کنم عزیز از سیب چیدن پدرم اشتباه‌تر
سپهر
۲۰
عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دو سیب می‌کشی آزاد باشی مبتلاتر می‌شوی
Mohammad Mahdi
۲۰
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
M & N
۱۹
عشق مدت‌هاست این روح سراسر درد را برده بر بام جنون و نردبان برداشته
اسما
۱۸
آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت یوسف از چاه در آورده به زندان ببرد وای بر تلخی فرجام رعیت پسری که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد ماه رویی دل من برده و ترسم این است سرمه بر چشم کشد زیره به کرمان ببرد دو دلم اینکه بیاید من معمولی را سر و سامان بدهد یا سرو سامان ببرد
سجّاد
۱۸
گاه بغض کهنهٔ یک مرد غوغا می‌کند گاه با یک رعد و برق ساده تهرانی... تر است
M & N
۱۸
هیچ‌کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر بر بخار پنجره یک شب نوشتی: «عاشقم» خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر...
-✨-
۱۸
دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند فکر بی هم‌نفسی با تو سرم را سوزاند عقل از نیمه معمولی من رد شد رفت عشق هم نیمه دیوانه‌ترم را سوزاند ابرها آمده بودند نفس تازه کنم رعد و برقی همه برگ و برم را سوزاند من گنجشک کجا؟ جرات پروانه کجا؟ خواستم گرم شوم شعله پرم را سوزاند
سپهر
۱۷
آدمست و سیب خوردن آدم است و اشتباه
الف. میم
۱۷
رفته‌ای... اما گذشت عمر تاثیری نداشت من که دلتنگ توام امروز... فردا بیشتر
یه ocd کارکرده در حد نو
۱۷
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می‌گوید بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
Yeganeh.Rahmatii
۱۶
مرا می‌کشت این تنهایی تاریک زجر آور سراغ من نمی‌آمد اگر شعری هر از گاهی
-✨-
۱۶
تا بوده همین بوده نگاهی به نگاهی می‌افتد و می‌سوزد دل در تب آهی من را به تو این نذر و دعاها نرساندند ای کاش میسر بشود گاه گناهی
MOKA
۱۶
خسته از این روزهای تلخ و مسموم و غریب یک نفر احوال می‌پرسد مرا آن هم غم است
علی مکتبی
۱۳
کاری که چشم‌های شما کرد با دلم قاجار هم نکرد به کرمان و زندها
Fateme.j
۱۲
خسته‌ام مثل یتیمی که از او فر فره ای بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
سپهر
۱۱
به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس تلخ‌کامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند
behrouzfx
۱۱
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن به از آن است که در دام نگاه افتادن لاک پشتانه به دنبال تو می‌آیم و آه چه امیدی که پی باد به راه افتادن سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟ تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن؟ آخر قصه هر بچه پلنگی این است پنجه بر خالی و... در حسرت ماه افتادن با دلی نرم دلی مثل پر قو سخت است سر و کارت به خط و خال سیاه افتادن عشق ابری ست که یک سایه آبی دارد سایه‌اش کاش به دل گاه به گاه افتادن