
بریدههایی از کتاب سرمه ای
۴٫۵
(۷۶)
عشق رازیست به اندازه آغوش خدا
عشق آن گونه که میدانم و میدانی نیست
خانم معلم
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
nazanin_17_zahra
شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
unes
نامههایم چشمهایت را اذیت میکند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن خستهام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است
یوگن
اصلاً از این به بعد شما باش و شانه هات
ما را برای گریه سر آستین بس است
هانیه
دوست که دلخوشیام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند
fatemeh
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
اسما
یا سراغ من میایی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی
سپهر
ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند
قوت ما لقمه نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند
یه ocd کارکرده در حد نو
خستهام مثل یتیمی که از او فر فره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
fanoos
نه فانوسی کنار لحظههای تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای محلی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهر مارمان مانده؟
چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته؟
چقدر از زخمهای بر جگر بسیارمان مانده؟
سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل
اگر که قطره خونی گوشه منقارمان مانده
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
artemis
گاه بغض کهنهٔ یک مرد غوغا میکند
گاه با یک رعد و برق ساده تهرانی... تر است
سجّاد
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
Mohammad Mahdi
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
یه ocd کارکرده در حد نو
آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت
یوسف از چاه در آورده به زندان ببرد
وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد
ماه رویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد زیره به کرمان ببرد
دو دلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سرو سامان ببرد
اسما
آدمست و سیب خوردن آدم است و اشتباه
سپهر
کاش ذکری یادمان می داد در باب وصال
در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی
کوثر
عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دو سیب
میکشی آزاد باشی مبتلاتر میشوی
سپهر
رفتهای... اما گذشت عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز... فردا بیشتر
الف. میم
خستهام مثل یتیمی که از او فر فره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
Fateme.j
تا بوده همین بوده نگاهی به نگاهی
میافتد و میسوزد دل در تب آهی
من را به تو این نذر و دعاها نرساندند
ای کاش میسر بشود گاه گناهی
-✨-
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است که در دام نگاه افتادن
لاک پشتانه به دنبال تو میآیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن
سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن؟
آخر قصه هر بچه پلنگی این است
پنجه بر خالی و... در حسرت ماه افتادن
با دلی نرم دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و خال سیاه افتادن
عشق ابری ست که یک سایه آبی دارد
سایهاش کاش به دل گاه به گاه افتادن
behrouzfx
عشق مدتهاست این روح سراسر درد را
برده بر بام جنون و نردبان برداشته
M & N
هیچکس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخار پنجره یک شب نوشتی: «عاشقم»
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر...
M & N
بامن بمان کنار تو کاری کنم عزیز
از سیب چیدن پدرم اشتباهتر
Hosna
دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند
فکر بی همنفسی با تو سرم را سوزاند
عقل از نیمه معمولی من رد شد رفت
عشق هم نیمه دیوانهترم را سوزاند
ابرها آمده بودند نفس تازه کنم
رعد و برقی همه برگ و برم را سوزاند
من گنجشک کجا؟ جرات پروانه کجا؟
خواستم گرم شوم شعله پرم را سوزاند
-✨-
خستهام مثل یتیمی که از او فر فره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
کرم کتابخوان
من باغ زمستان زده دارم تو نداری
من خرمن طوفان زده دارم تو نداری
از خاطره تلخ بهشتی که فرو ریخت
یک میوه دندان زده دارم، تو نداری
داش آکلم و تنگ دلی زخم نشان را
بر صخره مرجان زده دارم، تو نداری
من عهد نوشتم تو نه بستی و نه دیدی
من دست به قرآن زده دارم، تو نداری
«گر همسفر عشق شدی...» را که شنیدی؟
من اسب به میدان زده دارم، تو نداری
من این همه گفتم و تو یک جمله نوشتی
من سرمه به مژگان زده دارم، تو نداری
کاربر ۵۹۸۸۴۱۱
مرا میکشت این تنهایی تاریک زجر آور
سراغ من نمیآمد اگر شعری هر از گاهی
Yeganeh.Rahmatii
به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند
حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخکامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند
سپهر
حجم
۳۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۸۴ صفحه
حجم
۳۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۸۴ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان