
بریدههایی از کتاب سرمه ای
۴٫۴
(۶۸)
عشق رازیست به اندازه آغوش خدا
عشق آن گونه که میدانم و میدانی نیست
خانم معلم
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
nazanin_17_zahra
شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
unes
نامههایم چشمهایت را اذیت میکند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن خستهام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است
یوگن
اصلاً از این به بعد شما باش و شانه هات
ما را برای گریه سر آستین بس است
هانیه
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
اسما
خستهام مثل یتیمی که از او فر فره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
fanoos
دوست که دلخوشیام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند
fatemeh
ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند
قوت ما لقمه نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند
یه ocd کارکرده در حد نو
یا سراغ من میایی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی
سپهر
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
یه ocd کارکرده در حد نو
گاه بغض کهنهٔ یک مرد غوغا میکند
گاه با یک رعد و برق ساده تهرانی... تر است
سجّاد
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
Mohammad Mahdi
آدمست و سیب خوردن آدم است و اشتباه
سپهر
خستهام مثل یتیمی که از او فر فره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
Fateme.j
عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دو سیب
میکشی آزاد باشی مبتلاتر میشوی
سپهر
خستهام مثل یتیمی که از او فر فره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
کرم کتابخوان
عشق مدتهاست این روح سراسر درد را
برده بر بام جنون و نردبان برداشته
M & N
آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت
یوسف از چاه در آورده به زندان ببرد
وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد
ماه رویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد زیره به کرمان ببرد
دو دلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سرو سامان ببرد
اسما
نه فانوسی کنار لحظههای تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای محلی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهر مارمان مانده؟
چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته؟
چقدر از زخمهای بر جگر بسیارمان مانده؟
سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل
اگر که قطره خونی گوشه منقارمان مانده
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
artemis
کاش ذکری یادمان می داد در باب وصال
در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی
کوثر
هیچکس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخار پنجره یک شب نوشتی: «عاشقم»
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر...
M & N
آخر قصه هر بچه پلنگی این است
پنجه بر خالی و... در حسرت ماه افتادن
محمدحسن
زلف وا کردی و چایی ریختی یلدا به دوش
معنیاش این است امشب بوسه طولانیتر است
Yeganeh.Rahmatii
تا بوده همین بوده نگاهی به نگاهی
میافتد و میسوزد دل در تب آهی
من را به تو این نذر و دعاها نرساندند
ای کاش میسر بشود گاه گناهی
-✨-
به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند
حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخکامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند
سپهر
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است که در دام نگاه افتادن
لاک پشتانه به دنبال تو میآیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن
سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن؟
آخر قصه هر بچه پلنگی این است
پنجه بر خالی و... در حسرت ماه افتادن
با دلی نرم دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و خال سیاه افتادن
عشق ابری ست که یک سایه آبی دارد
سایهاش کاش به دل گاه به گاه افتادن
behrouzfx
یا سراغ من میایی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی
کرم کتابخوان
رفتهای... اما گذشت عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز... فردا بیشتر
الف. میم
من باغ زمستان زده دارم تو نداری
من خرمن طوفان زده دارم تو نداری
از خاطره تلخ بهشتی که فرو ریخت
یک میوه دندان زده دارم، تو نداری
داش آکلم و تنگ دلی زخم نشان را
بر صخره مرجان زده دارم، تو نداری
من عهد نوشتم تو نه بستی و نه دیدی
من دست به قرآن زده دارم، تو نداری
«گر همسفر عشق شدی...» را که شنیدی؟
من اسب به میدان زده دارم، تو نداری
من این همه گفتم و تو یک جمله نوشتی
من سرمه به مژگان زده دارم، تو نداری
کاربر ۵۹۸۸۴۱۱
حجم
۳۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۸۴ صفحه
حجم
۳۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۸۴ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
۳۲,۰۰۰۶۰%
تومان