
٪۷۰
خانم معلم
۸۶
عشق رازیست به اندازه آغوش خدا
عشق آن گونه که میدانم و میدانی نیست
nazanin_17_zahra
۶۶
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
یوگن
۶۲
نامههایم چشمهایت را اذیت میکند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن خستهام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است
unes
۵۷
شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
هانیه
۴۸
اصلاً از این به بعد شما باش و شانه هات
ما را برای گریه سر آستین بس است
fanoos
۴۲
خستهام مثل یتیمی که از او فر فره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
fatemeh
۳۹
دوست که دلخوشیام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند
یه ocd کارکرده در حد نو
۳۷
ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند
قوت ما لقمه نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند
اسما
۳۶
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
سپهر
۳۶
یا سراغ من میایی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی
artemis
۲۲
نه فانوسی کنار لحظههای تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای محلی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهر مارمان مانده؟
چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته؟
چقدر از زخمهای بر جگر بسیارمان مانده؟
سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل
اگر که قطره خونی گوشه منقارمان مانده
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
کوثر
۲۰
کاش ذکری یادمان می داد در باب وصال
در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی
سپهر
۱۹
عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دو سیب
میکشی آزاد باشی مبتلاتر میشوی
Hosna
۱۹
بامن بمان کنار تو کاری کنم عزیز
از سیب چیدن پدرم اشتباهتر
اسما
۱۸
آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت
یوسف از چاه در آورده به زندان ببرد
وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد
ماه رویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد زیره به کرمان ببرد
دو دلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سرو سامان ببرد
سجّاد
۱۸
گاه بغض کهنهٔ یک مرد غوغا میکند
گاه با یک رعد و برق ساده تهرانی... تر است
Mohammad Mahdi
۱۸
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
M & N
۱۸
عشق مدتهاست این روح سراسر درد را
برده بر بام جنون و نردبان برداشته
M & N
۱۸
هیچکس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخار پنجره یک شب نوشتی: «عاشقم»
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر...
-✨-
۱۸
دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند
فکر بی همنفسی با تو سرم را سوزاند
عقل از نیمه معمولی من رد شد رفت
عشق هم نیمه دیوانهترم را سوزاند
ابرها آمده بودند نفس تازه کنم
رعد و برقی همه برگ و برم را سوزاند
من گنجشک کجا؟ جرات پروانه کجا؟
خواستم گرم شوم شعله پرم را سوزاند
یه ocd کارکرده در حد نو
۱۷
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
سپهر
۱۶
آدمست و سیب خوردن آدم است و اشتباه
الف. میم
۱۶
رفتهای... اما گذشت عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز... فردا بیشتر
-✨-
۱۶
تا بوده همین بوده نگاهی به نگاهی
میافتد و میسوزد دل در تب آهی
من را به تو این نذر و دعاها نرساندند
ای کاش میسر بشود گاه گناهی
Yeganeh.Rahmatii
۱۵
مرا میکشت این تنهایی تاریک زجر آور
سراغ من نمیآمد اگر شعری هر از گاهی
MOKA
۱۴
خسته از این روزهای تلخ و مسموم و غریب
یک نفر احوال میپرسد مرا آن هم غم است
Fateme.j
۱۲
خستهام مثل یتیمی که از او فر فره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
علی مکتبی
۱۲
کاری که چشمهای شما کرد با دلم
قاجار هم نکرد به کرمان و زندها
سپهر
۱۱
به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند
حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخکامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند
behrouzfx
۱۱
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است که در دام نگاه افتادن
لاک پشتانه به دنبال تو میآیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن
سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن؟
آخر قصه هر بچه پلنگی این است
پنجه بر خالی و... در حسرت ماه افتادن
با دلی نرم دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و خال سیاه افتادن
عشق ابری ست که یک سایه آبی دارد
سایهاش کاش به دل گاه به گاه افتادن
