
بریدههایی از کتاب سرمه ای
۴٫۵
(۸۱)
عشق رازیست به اندازه آغوش خدا
عشق آن گونه که میدانم و میدانی نیست
خانم معلم
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
nazanin_17_zahra
نامههایم چشمهایت را اذیت میکند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن خستهام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است
یوگن
شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
unes
اصلاً از این به بعد شما باش و شانه هات
ما را برای گریه سر آستین بس است
هانیه
خستهام مثل یتیمی که از او فر فره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
fanoos
دوست که دلخوشیام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند
fatemeh
یا سراغ من میایی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی
سپهر
ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند
قوت ما لقمه نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند
یه ocd کارکرده در حد نو
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
اسما
نه فانوسی کنار لحظههای تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای محلی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهر مارمان مانده؟
چقدر از دلخوشی های کم و کوتاهمان رفته؟
چقدر از زخمهای بر جگر بسیارمان مانده؟
سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل
اگر که قطره خونی گوشه منقارمان مانده
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
artemis
آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت
یوسف از چاه در آورده به زندان ببرد
وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد
ماه رویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد زیره به کرمان ببرد
دو دلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سرو سامان ببرد
اسما
گاه بغض کهنهٔ یک مرد غوغا میکند
گاه با یک رعد و برق ساده تهرانی... تر است
سجّاد
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
Mohammad Mahdi
کاش ذکری یادمان می داد در باب وصال
در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی
کوثر
آدمست و سیب خوردن آدم است و اشتباه
سپهر
عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دو سیب
میکشی آزاد باشی مبتلاتر میشوی
سپهر
عشق مدتهاست این روح سراسر درد را
برده بر بام جنون و نردبان برداشته
M & N
هیچکس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخار پنجره یک شب نوشتی: «عاشقم»
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر...
M & N
تا بوده همین بوده نگاهی به نگاهی
میافتد و میسوزد دل در تب آهی
من را به تو این نذر و دعاها نرساندند
ای کاش میسر بشود گاه گناهی
-✨-
دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند
فکر بی همنفسی با تو سرم را سوزاند
عقل از نیمه معمولی من رد شد رفت
عشق هم نیمه دیوانهترم را سوزاند
ابرها آمده بودند نفس تازه کنم
رعد و برقی همه برگ و برم را سوزاند
من گنجشک کجا؟ جرات پروانه کجا؟
خواستم گرم شوم شعله پرم را سوزاند
-✨-
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده
یه ocd کارکرده در حد نو
مرا میکشت این تنهایی تاریک زجر آور
سراغ من نمیآمد اگر شعری هر از گاهی
Yeganeh.Rahmatii
بامن بمان کنار تو کاری کنم عزیز
از سیب چیدن پدرم اشتباهتر
Hosna
رفتهای... اما گذشت عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز... فردا بیشتر
الف. میم
خسته از این روزهای تلخ و مسموم و غریب
یک نفر احوال میپرسد مرا آن هم غم است
MOKA
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است که در دام نگاه افتادن
لاک پشتانه به دنبال تو میآیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن
سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن؟
آخر قصه هر بچه پلنگی این است
پنجه بر خالی و... در حسرت ماه افتادن
با دلی نرم دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و خال سیاه افتادن
عشق ابری ست که یک سایه آبی دارد
سایهاش کاش به دل گاه به گاه افتادن
behrouzfx
خستهام مثل یتیمی که از او فر فره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند
Fateme.j
من باغ زمستان زده دارم تو نداری
من خرمن طوفان زده دارم تو نداری
از خاطره تلخ بهشتی که فرو ریخت
یک میوه دندان زده دارم، تو نداری
داش آکلم و تنگ دلی زخم نشان را
بر صخره مرجان زده دارم، تو نداری
من عهد نوشتم تو نه بستی و نه دیدی
من دست به قرآن زده دارم، تو نداری
«گر همسفر عشق شدی...» را که شنیدی؟
من اسب به میدان زده دارم، تو نداری
من این همه گفتم و تو یک جمله نوشتی
من سرمه به مژگان زده دارم، تو نداری
کاربر ۵۹۸۸۴۱۱
به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند
حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخکامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند
سپهر
حجم
۳۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۸۴ صفحه
حجم
۳۲٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۳
تعداد صفحهها
۸۴ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان