وقتی،
ترانههایش نیمهنوشته، کارهایش ناتمام،
اتفاقی پیش خدا برگشت،
که میداند پاهای مجروحش کدام کورهراهها را طی کرد،
کدام فرازونشیبهای آسودگی یا رنج را فتح کرد؟
امیدوارم خداوند به او لبخند زده و دستش را گرفته و
گفته باشد: «مکتبگریز بیچاره، ابله پرشور!
فهمیدن کتاب زندگی سخت است:
چرا نشد در مدرسه بمانی؟»