
بریدههایی از کتاب حافظ ناشنیده پند
۳٫۹
(۱۵)
بدبختانه اکنون در دورانی زندگی میکنیم که غالباً سر به سنگ خوردن با سر به باد دادن مقارن است.
𝐬𝐚𝐫𝐢𝐧𝐚𝐲
در هیچ دورانی هر قدر آشفته و تیره و تار، دنیا از آدمیت خالی نمیماند. همیشه آدمیانی هستند که بیغم از محنت دیگران نیستند. آنهایی که به فتوای شیخ اجل سزاوار نام آدمی هستند.
آکسین :)
ـ دِ نفهمیدی، کاکو! آن غزلم که گفته بودم ـ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد ـ مهمل بود. باید پارهاش کنم. دوستی آخر نیامده است و دوستداران هستند.
گفتم:
ـ البته که هستند، در هیچ دورانی هر قدر آشفته و تیره و تار، دنیا از آدمیت خالی نمیماند. همیشه آدمیانی هستند که بیغم از محنت دیگران نیستند. آنهایی که به فتوای شیخ اجل سزاوار نام آدمی هستند.
شمسالدین زیر لب بیت سعدی را خواند:
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
Husayn Parvarde
خداحافظ شمسالدین، آرزو دارم که باز پیش بیاید که کلک خیالانگیزت جان و دلمان را به آسمانها ببرد.
در جست و جوی کتاب بعدی
تو اهل فضلی و دانش؛ همین گناهت بس!
در جست و جوی کتاب بعدی
شخصی مهمانی را در زیرخانه یا زیرزمین خوابانید. نیمه شب صدای خندهٔ او را در بالاخانه شنید. پرسید در آنجا چه میکنی؟ گفت در خواب غلتیدهام. گفت مردم از بالا به پایین میغلتند، تو از پایین به بالا میغلتی؟ گفت که من هم به همین میخندم.
در جست و جوی کتاب بعدی
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
در سنگ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد
در جست و جوی کتاب بعدی
آرزو میکنم که بتوانی این روحیهٔ شاد و طربناک را همیشه حفظ کنی. هرچند در این دوران واژگونهٔ بلاخیز عجب و بوالعجب خواهد بود که بتوانی!
در جست و جوی کتاب بعدی
ناراحتی مرا عفو کنید! این روزها حتی لفظ طفل مرا منقلب میکند. به یاد قتل طفل هفتسالهای میافتم که مادرش با من دوستی دارد. برای تصرف شیراز، طفل هفتساله را کشتند. حضرت غانم، کاری که از دست تو برمیآید، کاری که از دست همهٔ آدمیان برمیآید، این است که ساکت نمانید. بگویید و بپرسید در کدام کیش و آیین طفل هفتساله را به تقاص جرم پدر میکشند؟ تو، کلو فخرالدین که به حضرت سلطان جدید راه داری، این را از خود او بپرس!
Husayn Parvarde
گر هنرمند از اوباش جفایی بیند
تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
سنگ بدگوهر اگر کاسهٔ زرین بشکست
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
کاربر ۱۰۷۸۹۳۱۴
ناامنی حکایت تازهای نیست. اگر بخواهیم برای لذت بردن از زندگی منتظر امن و امان بمانیم، عمر کوتاه عزیز را به هرزه تلف کردهایم.
در جست و جوی کتاب بعدی
نصیحت گوی را از ما بگو ای خواجه دم درکش
که سیل از سر گذشت آن را که میترسانی از باران
در جست و جوی کتاب بعدی
الا ای دولتی طالع که قدر وقت میدانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
در جست و جوی کتاب بعدی
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
گشاد کار من اندر کرشمههای تو بست
در جست و جوی کتاب بعدی
«جنازهای را به راهی میبردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بود. پسر از پدر پرسید که بابا در این جنازه چیست؟ گفت آدمی. گفت کجایش میبرند؟ گفت به جایی که نه پوشیدنی باشد، نه خوردنی، نه نان و نه هیزم و نه آتش، نه زر و سیم، نه بوریا و گلیم. گفت بابا، مگر به خانهٔ ما میبرندش؟»
در جست و جوی کتاب بعدی
کشتهٔ غمزهٔ تو شد حافظ ناشنیدهپند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمیکند
در جست و جوی کتاب بعدی
در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان غصّهٔ بیحدّوشمار آخر شد
کاربر ۲۰۶۳۳۱۰
یکی از گوشهای به وقایع روز اشارهای میکند و حاضران دنبالش را میگیرند. هر کس چیزی میگوید و صحبت به مقایسهٔ آن پادشاه و این پادشاه میکشد
mahshid
آرزوهای خود را واقعیت میپندارد. در دنیایی آرمانی زندگی میکند که این زمان هیچ نشانی از آن نیست و در این راه گاه آنقدر پا میفشارد تا سرش به سنگ بخورد و بدبختانه اکنون در دورانی زندگی میکنیم که غالباً سر به سنگ خوردن با سر به باد دادن مقارن است.
در جست و جوی کتاب بعدی
دِ نگفتی، کاکو! چطور است که مولانا عبید، که خودش قزوینی است، اینقدر قزوینیها را دم تیر میگذارد؟
ـ به خودش و همشهریهایش میتازد که بتواند حرفش را بزند. همان کاری که خودت هم میکنی. وقتی میگویی نیست امید صلاحی ز فساد حافظ، چه کسی را نشانه میگیری؟
در جست و جوی کتاب بعدی
دقیقاً مصداق کسانی است که شمس قیس رازی در «المعجم» دربارهٔ آنها میگوید: «مردهدلانی که میان لحن موسیقار و نهیق حمار فرق نکنند.»
در جست و جوی کتاب بعدی
در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی، زمانه خونریز است
در جست و جوی کتاب بعدی
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصهٔ ماست که در هر سر بازار بماند
کاربر ۳۴۰۸۱۸۴
مرد هنرمندی، خطر بزرگی را به جان خریده بود تا به مجلس ما حال و هوایی بدهد و با هنرش وقت ما را خوش کرده بود. ولی سرهنگ در او فقط یک نجّار تعمیرکار پنجرهٔ آشپزخانه میدید.
کاربر ۳۴۰۸۱۸۴
