ناراحتی مرا عفو کنید! این روزها حتی لفظ طفل مرا منقلب میکند. به یاد قتل طفل هفتسالهای میافتم که مادرش با من دوستی دارد. برای تصرف شیراز، طفل هفتساله را کشتند. حضرت غانم، کاری که از دست تو برمیآید، کاری که از دست همهٔ آدمیان برمیآید، این است که ساکت نمانید. بگویید و بپرسید در کدام کیش و آیین طفل هفتساله را به تقاص جرم پدر میکشند؟ تو، کلو فخرالدین که به حضرت سلطان جدید راه داری، این را از خود او بپرس!
Husayn Parvarde
بدبختانه اکنون در دورانی زندگی میکنیم که غالباً سر به سنگ خوردن با سر به باد دادن مقارن است.
𝐬𝐚𝐫𝐢𝐧𝐚𝐲
ـ دِ نفهمیدی، کاکو! آن غزلم که گفته بودم ـ دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد ـ مهمل بود. باید پارهاش کنم. دوستی آخر نیامده است و دوستداران هستند.
گفتم:
ـ البته که هستند، در هیچ دورانی هر قدر آشفته و تیره و تار، دنیا از آدمیت خالی نمیماند. همیشه آدمیانی هستند که بیغم از محنت دیگران نیستند. آنهایی که به فتوای شیخ اجل سزاوار نام آدمی هستند.
شمسالدین زیر لب بیت سعدی را خواند:
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
Husayn Parvarde