پرندههای مهاجر را رها کردم. گفتم: به خط مستقیم بروید. بهزودی به شما میرسم. پرندهها گفتند: بیتو هرگز پرواز نخواهیم کرد. گفتم: با وردستم بروید. گفتند کنار چشمه میآساییم و آب میخوریم. این هم یک نوع آب حیات است. وردستم گفت: تو هم تشنۀ این نوع آب حیات هستی. از همهشان پرسیدم میتوانید چهل سال صبر کنید؟ جواب دادند: میتوانیم یک هزاره صبر کنیم تا تو بیایی.