جملات زیبای کتاب انتخاب | طاقچه
تصویر جلد کتاب انتخاب
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب انتخاب

مجموعه داستان

نوع کتاب
۳.۱ امتیاز(از ۱۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
سیمین دانشور
انتشارات: 
نشر قطره

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کرم کتابخوان
۲۰
ـ اگر همه نقاب‌هایمان را برداریم دنیای وحشتناکی می‌شود. کرۀ زمین می‌شود تیمارستان.
|•فاطمه•|
۴
ـ اسم اعظم؟ ـ اسم اعظم عشق است. ـ عشق را زن‌ها اختراع کرده‌اند؟ این را زن همراه مرد پرسید. ـ عشق دوجانبه است. اگر یک‌جانبه باشد دردسری بیش نیست. مرد همراه گفت: در قرآن مجید که کلمۀ عشق نیامده... ـ به‌جایش اشدّالحب آمده است که همان عشق است. راه‌های خدا نامرئی است. رمزی است. عشق ـ عشق.
کرم کتابخوان
۴
ـ عشق دوجانبه است. اگر یک‌جانبه باشد دردسری بیش نیست.
کرم کتابخوان
۴
کاش می‌شد گذشته را دفن کرد.
کرم کتابخوان
۴
اما شایعه‌ها و شایعه‌ها که اول یک گلوله برف‌اند و به دامنه که می‌رسند به‌صورت بهمن درمی‌آیند
کرم کتابخوان
۴
اشک از چشم‌های استادمحمود روی گونه‌هایش می‌غلتید اما گفت: مرد که گریه نمی‌کند. آقامعلم آهی کشید و گفت: متأسفانه مرد هم گریه می‌کند. در دل یا در خلوت حتی شاید در جمع.
کرم کتابخوان
۴
معلم هندسه سر کلاس می‌گفت: دو خط موازی به هم نمی‌رسند مگر خدا بخواهد. گفتم خدا به‌اضافۀ بی‌نهایت است و دو خط موازی در بی‌نهایت دور به هم می‌رسند. خانم هندسه گفت: آفرین. افزودم: گرد بودن کرۀ زمین هم کمک می‌کند.
کرم کتابخوان
۳
بهترین نوع جبران دلجویی است
کرم کتابخوان
۳
خدا همان یگانۀ تنهاست. تنهاتر از هرچیز و هرکس.
کرم کتابخوان
۲
تو که رو بسته‌ای مگر زشتی؟ او هم پاسخ داد که: تو که خم گشته‌ای مگر پشتی؟
کرم کتابخوان
۲
مدت‌ها بود که آدم‌ها را به دو صورت می‌دیدم. با نقاب و بی‌نقاب. وقتی بی‌نقاب می‌دیدمشان به‌صورت یک حیوان درمی‌آمدند. گاهی نیمی از قیافه و اندامشان را به‌صورت حیوانی می‌دیدم و نیم دیگر را به‌صورتی که انتخاب خودشان بود.
کرم کتابخوان
۲
کاش این جانوری را که خودم بودم می‌شناختم. این همه کتاب جانورشناسی خریدم و خواندم و عاقبت خودم را نشناختم. نه. بیخود گفتم، گرگ گرسنه هم نبودم.
کرم کتابخوان
۲
درِ قفسه‌ها را که باز می‌کردم بی‌بی‌اختر، بی‌بی‌مرضیه، خانم‌خانم‌ها را می‌دیدم که سال‌ها پیش درگذشته بودند. یک شب در ایوان خانۀ افسانه ستارۀ زهره را به او نشان دادم و گفتم این ستارۀ توست. پرسید: جان من راست می‌گویی؟
کرم کتابخوان
۲
چرا نمی‌توانستم افسانه را بگذارم و بروم؟ همان جا خط مرزی بود: مرد، تو دو ساعت پیش زنت را به مکه فرستاده‌ای. زنی که شبیه حضرت مریم است. این یکی حتی مریم مجدلیه هم نیست. رهایی... صدای مردی که پشت سرم بود بلند شد: خودت را بُکشی به پای اقدس شاسی‌بلند و مهین‌چکمه‌ای و پری‌آژدان‌قزی نمی‌رسی.
کرم کتابخوان
۲
من کفر نگفته بودم. تنها نمی‌دانستم روزۀ روز سوم اعتکاف واجب است. حتی نمی‌دانستم می‌شود معتکف شد. اگر می‌دانستم در همان باغ گل کاغذی ذهنم معتکف می‌شدم و می‌گذاشتم به‌جای شیطان، ملال همدم من باشد. به خانم دینی هم همین را گفتم. خانم دینی خندید و گفت: بچه تو این همه حرف‌های گنده را از کی یاد گرفته‌ای؟
کرم کتابخوان
۲
پرنده‌های مهاجر را رها کردم. گفتم: به خط مستقیم بروید. به‌زودی به شما می‌رسم. پرنده‌ها گفتند: بی‌تو هرگز پرواز نخواهیم کرد. گفتم: با وردستم بروید. گفتند کنار چشمه می‌آساییم و آب می‌خوریم. این هم یک نوع آب حیات است. وردستم گفت: تو هم تشنۀ این نوع آب حیات هستی. از همه‌شان پرسیدم می‌توانید چهل سال صبر کنید؟ جواب دادند: می‌توانیم یک هزاره صبر کنیم تا تو بیایی.
Behrouz
۱
دلم فشرده شد. گفتم ـ سیمرغ قصه است. اخوان ـ در افسانه‌ها هم اگر تمام حقیقت منعکس نباشد، جزئی از حقیقت هست. تو حقیقت را بیرون بکش.
کرم کتابخوان
۱
فردایش لقاءالسلطنه به دیدار جناب وزیر سابق اسبق رفت. وزیر گفته بود: بفرمایید روی یک صندلی بنشینید تا من این نامه را تمام کنم. همشیره گفته بود: می‌دانید من کی هستم؟ من لقاءالسلطنه هستم. جناب وزیر گفته بوده: خوب، روی دو تا صندلی بنشینید
کرم کتابخوان
۱
دیروز در راهرو خانه مرا به باد کتک گرفت. از دستش فرار می‌کردم تا به در خانه برسم و بگویم مسلمانان به دادم برسید، این مرد دیوانه مرا می‌کُشد. دستم را می‌کشید و پای تلفن راهرو می‌کشانید و زدن را از سر می‌گرفت. من هم یک جای بدبدش را گرفتم و فشار دادم. التماس می‌کرد که رها کنم، تا بی‌حال شد و افتاد.
کرم کتابخوان
۱
به شاه گفتم: خسروداد بهترین هوانورد است. می‌تواند طیارۀ رهبر انقلاب را در هوا بزند. جوابی نداد.
کرم کتابخوان
۱
ـ تنها مرزی که حقیقت دارد مرگ است. از ماوراء آن خبری نداریم.
کرم کتابخوان
۱
انسانیت از مرز گذشتن است. نقاب‌ها را برداشتن و با همدردی با دیگران، حالتی فوق مردم معمولی یافتن و آن حالت را همواره داشتن تا به‌صورت عادت دربیاید.
کرم کتابخوان
۱
پیرمرد گفت: همه‌تان نگون‌اختر هستید. گفتم: ما نوۀ عموهای سالخوردۀ شماها هستیم. گفت: و همه‌مان نوۀ عموهای گوریل و شامپانزه. پرسیدم: پس خیلی طول می‌کشد تا آدم شویم؟ آه کشید: شاید پانصد هزار سال. شاید هم بیشتر.
کرم کتابخوان
۱
علی‌الحساب زنم را فرستادم زیارت خانۀ خدا که آرزوی ازل و ابدش بود. حالا فرصتی بود تا دلی از عزا دربیاورم. زنم را که بدرقه کردیم، بابک و مهتاب را فرستادم سینما و بعد می‌رفتند خانه می‌خوابیدند. با افسانه رفتیم کافۀ سازوضربی بهشت تهران.
کرم کتابخوان
۱
زنم آرزو داشت که حاجیه‌خانم باشد. یک روز مجلس نام‌گذاری ترتیب داد و اسم خودش را گذاشت «عفت‌الحاجیه». افسانه را هم دعوت کرد و چون پس از عبور از مرز، اوّلین چیزی را که از مناسک حج پسندیده بود، امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بود، ازآن‌به‌بعد هروقت آکله‌خانم را می‌دید در هدایت و دلالتش زیاده‌روی می‌کرد. افسانه معنای آکله را نمی‌دانست. بس‌که خودش اسم عوض کرده بود. نام واقعی‌اش محترم بود،
کرم کتابخوان
۱
در کافۀ شکوفه نو که پیشخدمتی کرده بود، اسم خودش را گذاشته بود: سونیا. «چرا سونیا؟» «هیچی همین‌طوری.» بعد هیچی همین‌طوری شده بود سیماب و وقتی با من سروسرّی پیدا کرد، دیگر افسانه شده بود. آیا نیمۀ حیوانی او هم دم‌به‌دم عوض می‌شد. زنبور می‌شد پروانه؟ پروانه می‌شد میمون؟ میمون می‌شد راسو؟
کرم کتابخوان
۱
دستش را گرفتم و گفتم: افسانه، آنچه مرا دلبستۀ تو کرده، زیبایی‌ات نیست. نمی‌دانم... انگار امواجی از مغز تو به مغز من مخابره می‌شود و ذهن مرا به هیجان می‌اندازد و من هم هماهنگ با آن امواج... حرفم را برید: تو هم درِ دلت را بگذار. مگر من رادیو تهرانم؟ در دل گفتم: با موج کوتاه. افسانه بالابلند نبود.
کرم کتابخوان
۱
پسرِ زبان نافهم بیدار شد و عر می‌زد. زنم «بیل» را آورد و کنارم نشاندش. «بیل» نبود کلنگ بود! آدم نتواند اسم پسرش را به یاد پدر خودش «احمد» بگذارد تا جزئی از پیوند تن و جانش را دمِ دستش داشته باشد.
کرم کتابخوان
۱
یک روز پشت سرم صدای حرف زدنِ دو تا خاتون را شنیدم. به من آب و نان ندادند اما لهجۀ اصفهانی‌شان از آب و نان، از نان و نمک، جان‌نوازتر بود، آن‌چنان‌که نمک‌گیرم کرد.
کرم کتابخوان
۱
دلم می‌خواست برای پسرم قصه بگویم: قصۀ شنگول، منگول، حبۀ انگور. دلم می‌خواست باهاش اتل‌متل‌توتوله بازی کنم... دلم می‌خواست برایش درد دل کنم و بگویم دیشب خواب دیدم اصفهان هستم. خانۀ خودمان، باور کن. باور کن...