
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
برای قلب، زندگی ساده است: تا جایی که بتواند میتپد و سپس میایستد. دیر یا زود، روزی این عملِ تپندگی از همنوازیاش دست میکشد و خون بهسمت پایینترین نقطهٔ بدن، جایی که آنجا در حوضچهٔ کوچکی جمع میشود، به جریان میافتد، از بیرون و از روی پوستی که تاکنون سفیدرنگ بوده است، به شکل یک لکهٔ تیره و کمرنگ دیده میشود و با کاهش دمای بدن، اعضا منقبض و رودهها تخلیه میشوند. در اولین ساعات، این تغییرات بسیار بهکندی رخ میدهند و چنان سنگدلانه و بیامان اتفاق میافتند که انگار چیزی آیینی بر آنها حکمفرماست،
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
وقتی چشمهای خیره و جدی، و گوشههای آویزان دهان را به اینها بیفزایی، محال است که این چهره را غمگین نپنداشت.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
رمان/خودزندگینامهٔ ششجلدی نبرد من شاهکاری است که کارل اُوه کْناوسگُر، نویسندهٔ سرشناس نروژی، با نوشتنِ آن، تصورات همگان دربارهٔ چیستیِ رمان را به چالش کشیده است. او طی این اثرِ ادبی اصیل، ماندگار و شگرف' به روایت نبرد خود با روزمرگیهای زندگیاش میپردازد و قلم شگرف و اعتیادآورش موجب میشود نوع جدیدی از خوانندگان خلق و مشتاق این نویسنده و آثارش شوند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
پدری که به عقیدهٔ کْناوسگُر، «همیشه میخواست جای دیگری باشد، همیشه میخواست آدم دیگری باشد و زندگی دیگری داشته باشد. پدرم هیچ حضوری نداشت و گاهی بهنظر میرسید حتی از وجود ما هم خبر ندارد. بهگمانم جای او بودن عذابآور بود و او نوشیدن را تنها راه گریز از این وضعیت میدانست.»
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
بهقول زادی اسمیت، رماننویس بریتانیایی، حتی اگر کْناوسگُر پیشپاافتادهترین جنبههای زندگی را بازگو کند، «اعتیادآور است» و تجمعِ محضِ ریزهکاریهایش آدم را هیپنوتیزم میکند. طرز فکر کْناوسگُر، بهطرز باشکوهی، لجامگسیخته است و انگار در این اثر کْناوسگُر خودش را پشتورو کرده و آن جنبه از خودش را بهنمایش میگذارد که هیچکسی تاکنون به دیگری نشان نداده است.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
نورِ هُلدِرلین که از طریق زبان برانگیخته میشود، سماوی و قدوسی است، ولی نورِ رامبرانت که از راهِ رنگ تداعی میشود، دنیوی، مادی و جسمانی است
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
اتفاقی افتاد و صبح روز بعد، به استکهلم نقلمکان کردم. ابتدا فقط قصد داشتم چند هفته از خانه دور شوم، ولی ناگهان این اتفاق به زندگیام مبدل شد. نهتنها شهر و دیارم را تغییر دادم، بلکه همهٔ اطرافیانم را عوض کردم.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
این یک نبرد است و هرچند قهرمانانه نباشد، اما انگار که من با یک اَبَرنیرو در نبردم، چراکه فارغ از حجم وظایف خانهداریام، اتاقها شلخته و مملو از آشغال هستند و بچهها، که در هر لحظهٔ بیداریشان تحت نظارتاند، لجبازتر از آن هستند که من تاکنون میشناختهام.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
گاهی اوقات، اینجا چیزی جز یک تیمارستان نیست. شاید ما هرگز نتوانستهایم تعادلِ لازم را بین فاصله و صمیمیت حفظ کنیم، که البته هرچه شخصیت پیچیدهتر میشود، حفظ این تعادل اهمیت بیشتری مییابد. و در این خانه تعداد چشمگیری از این شخصیتهای پیچیده اقامت دارند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
من و لیندا در لبهٔ پرتگاه آشوب، روزگار میگذرانیم و این احساس را داریم که باوجودِ این هرجومرج، هرچیزی و در هر لحظهای میتواند بههم بریزد و ما ناچاریم براساس شرایط و مقتضیات زندگی، با بچهها کنار بیاییم. ما برنامهریزی نداریم و ازاینرو هر روز، ملزوماتی که باید برای شام بخریم شگفتزدهمان میکند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
چرا این واقعیت که من یک نویسندهام' از جهانی اینچنینی محرومم میکند؟ چرا باید واقعیتِ نویسندهبودنم بدین معنا باشد که انگار کالسکههای بچههای ما آهنپارههایی هستند که در تلِ زباله یافتهایم؟
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
چرا این واقعیت که من یک نویسندهام به این معناست که من با چشمهایی جنونآمیز و چهرهای که با نقابی از درماندگی، خشک و خشن شده است، در مهدکودک پدیدار شوم؟ چرا باید این واقعیت که من یک نویسندهام موجب شود بچههایمان تمام تلاششان را برای رسیدن به هدفشان بهکار ببندند، حال نتایجش هرچه که باشد؟ اینهمه آشفتگی در زندگیمان از کجا سرچشمه میگیرد؟
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
سرانجام کارل اُوه کْناوسگُر چشم از جهان فروبست
مدت درازی است که قوت' تناول کرده
از دوستانش اعلام برائت کرده
برای کتابهایش و ...
قلم و ... در دست، ولی هرگز خوب عمل نکرد
فاقد سبک بود، اما کوشید که برتر باشد
کیکی برداشت و سپس یکی دیگر
یک سیبزمینی برداشت و خام خوردش
خورد و آروغی زد!
من از نازیهای آلمان نیستم، اما پیراهنهای قهوهای را دوست دارم.