
کاربر حسن ملائی شاعر
۲
با این ایده که گوشهایم را سوراخ کنم و سرم را بتراشم' جلبتوجه کردم. علومِ طبیعی چه فایدهای برایم داشت؟ ریاضی به چه دردم میخورد؟ من میل داشتم که در یک گروه موسیقی بنوازم، آزاد باشم و آنطور که خودم میخواهم زندگی کنم نه طبق خواستهٔ دیگران.
کاربر حسن ملائی شاعر
۱
من بهزودی چهلساله میشوم، و وقتی به این سن برسم، دیری نمیگذرد که پا در پنجاهسالگی میگذارم و به همین ترتیب، شصت و هفتادساله میشوم و این تکرار' ادامه مییابد. شاید گورنبشتهام این باشد: در اینجا مردی آرمیده است که به زندگی پوزخند زد، خستهاش کرد و سرانجام بهخاطرش هلاک شد. و شاید بهتر:
اینجا مردی آرمیده است که هرگز گلایه نکرد
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
برای قلب، زندگی ساده است: تا جایی که بتواند میتپد و سپس میایستد. دیر یا زود، روزی این عملِ تپندگی از همنوازیاش دست میکشد و خون بهسمت پایینترین نقطهٔ بدن، جایی که آنجا در حوضچهٔ کوچکی جمع میشود، به جریان میافتد، از بیرون و از روی پوستی که تاکنون سفیدرنگ بوده است، به شکل یک لکهٔ تیره و کمرنگ دیده میشود و با کاهش دمای بدن، اعضا منقبض و رودهها تخلیه میشوند. در اولین ساعات، این تغییرات بسیار بهکندی رخ میدهند و چنان سنگدلانه و بیامان اتفاق میافتند که انگار چیزی آیینی بر آنها حکمفرماست،
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
وقتی چشمهای خیره و جدی، و گوشههای آویزان دهان را به اینها بیفزایی، محال است که این چهره را غمگین نپنداشت.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
رمان/خودزندگینامهٔ ششجلدی نبرد من شاهکاری است که کارل اُوه کْناوسگُر، نویسندهٔ سرشناس نروژی، با نوشتنِ آن، تصورات همگان دربارهٔ چیستیِ رمان را به چالش کشیده است. او طی این اثرِ ادبی اصیل، ماندگار و شگرف' به روایت نبرد خود با روزمرگیهای زندگیاش میپردازد و قلم شگرف و اعتیادآورش موجب میشود نوع جدیدی از خوانندگان خلق و مشتاق این نویسنده و آثارش شوند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
پدری که به عقیدهٔ کْناوسگُر، «همیشه میخواست جای دیگری باشد، همیشه میخواست آدم دیگری باشد و زندگی دیگری داشته باشد. پدرم هیچ حضوری نداشت و گاهی بهنظر میرسید حتی از وجود ما هم خبر ندارد. بهگمانم جای او بودن عذابآور بود و او نوشیدن را تنها راه گریز از این وضعیت میدانست.»
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
بهقول زادی اسمیت، رماننویس بریتانیایی، حتی اگر کْناوسگُر پیشپاافتادهترین جنبههای زندگی را بازگو کند، «اعتیادآور است» و تجمعِ محضِ ریزهکاریهایش آدم را هیپنوتیزم میکند. طرز فکر کْناوسگُر، بهطرز باشکوهی، لجامگسیخته است و انگار در این اثر کْناوسگُر خودش را پشتورو کرده و آن جنبه از خودش را بهنمایش میگذارد که هیچکسی تاکنون به دیگری نشان نداده است.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
نورِ هُلدِرلین که از طریق زبان برانگیخته میشود، سماوی و قدوسی است، ولی نورِ رامبرانت که از راهِ رنگ تداعی میشود، دنیوی، مادی و جسمانی است
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
اتفاقی افتاد و صبح روز بعد، به استکهلم نقلمکان کردم. ابتدا فقط قصد داشتم چند هفته از خانه دور شوم، ولی ناگهان این اتفاق به زندگیام مبدل شد. نهتنها شهر و دیارم را تغییر دادم، بلکه همهٔ اطرافیانم را عوض کردم.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
این یک نبرد است و هرچند قهرمانانه نباشد، اما انگار که من با یک اَبَرنیرو در نبردم، چراکه فارغ از حجم وظایف خانهداریام، اتاقها شلخته و مملو از آشغال هستند و بچهها، که در هر لحظهٔ بیداریشان تحت نظارتاند، لجبازتر از آن هستند که من تاکنون میشناختهام.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
گاهی اوقات، اینجا چیزی جز یک تیمارستان نیست. شاید ما هرگز نتوانستهایم تعادلِ لازم را بین فاصله و صمیمیت حفظ کنیم، که البته هرچه شخصیت پیچیدهتر میشود، حفظ این تعادل اهمیت بیشتری مییابد. و در این خانه تعداد چشمگیری از این شخصیتهای پیچیده اقامت دارند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
من و لیندا در لبهٔ پرتگاه آشوب، روزگار میگذرانیم و این احساس را داریم که باوجودِ این هرجومرج، هرچیزی و در هر لحظهای میتواند بههم بریزد و ما ناچاریم براساس شرایط و مقتضیات زندگی، با بچهها کنار بیاییم. ما برنامهریزی نداریم و ازاینرو هر روز، ملزوماتی که باید برای شام بخریم شگفتزدهمان میکند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
چرا این واقعیت که من یک نویسندهام' از جهانی اینچنینی محرومم میکند؟ چرا باید واقعیتِ نویسندهبودنم بدین معنا باشد که انگار کالسکههای بچههای ما آهنپارههایی هستند که در تلِ زباله یافتهایم؟
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
چرا این واقعیت که من یک نویسندهام به این معناست که من با چشمهایی جنونآمیز و چهرهای که با نقابی از درماندگی، خشک و خشن شده است، در مهدکودک پدیدار شوم؟ چرا باید این واقعیت که من یک نویسندهام موجب شود بچههایمان تمام تلاششان را برای رسیدن به هدفشان بهکار ببندند، حال نتایجش هرچه که باشد؟ اینهمه آشفتگی در زندگیمان از کجا سرچشمه میگیرد؟
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
سرانجام کارل اُوه کْناوسگُر چشم از جهان فروبست
مدت درازی است که قوت' تناول کرده
از دوستانش اعلام برائت کرده
برای کتابهایش و ...
قلم و ... در دست، ولی هرگز خوب عمل نکرد
فاقد سبک بود، اما کوشید که برتر باشد
کیکی برداشت و سپس یکی دیگر
یک سیبزمینی برداشت و خام خوردش
خورد و آروغی زد!
من از نازیهای آلمان نیستم، اما پیراهنهای قهوهای را دوست دارم.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
تنهایی آخرین چیزی بود که از آن میترسیدم.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
اتفاقی افتاد و صبح روز بعد، به استکهلم نقلمکان کردم. ابتدا فقط قصد داشتم چند هفته از خانه دور شوم، ولی ناگهان این اتفاق به زندگیام مبدل شد. نهتنها شهر و دیارم را تغییر دادم، بلکه همهٔ اطرافیانم را عوض کردم.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
من همواره نیاز مبرمی به تنهایی داشتهام. من نیازمند طیف عظیمی از تنهایی هستم و وقتی به آن دست نمییابم، که در پنج سال اخیر اینچنین بوده است، گاهی این ناکامی و استیصال میتواند تقریباً مضطرب یا پرخاشگرم کند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
زمان' دزدانه از چنگم میرود و همچون ریگ از میان انگشتهایم میگریزد، درحالیکه ... من مشغول چهکاری هستم؟ تمیزکاریِ کف زمین، شستن لباسها، تدارک شام، شستوشوی ظروف، خرید کردن، بازی کردن با بچهها در محوطه، آوردنشان از مهدکودک به خانه، بیرون آوردن لباس از تنشان، شستوشوی سروروی آنها، مراقبت از آنها تا زمان خواب، خواباندنشان، آویزان کردنِ برخی از لباسها برای خشک شدن، تا کردن برخی دیگر و کنار گذاشتنشان، مرتب کردن وسایل خانه و دستمال کشیدنِ میزها، صندلیها و قفسهها.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
این یک نبرد است و هرچند قهرمانانه نباشد، اما انگار که من با یک اَبَرنیرو در نبردم، چراکه فارغ از حجم وظایف خانهداریام، اتاقها شلخته و مملو از آشغال هستند و بچهها، که در هر لحظهٔ بیداریشان تحت نظارتاند، لجبازتر از آن هستند که من تاکنون میشناختهام.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
اینجا مردی آرمیده که در رختخواب سیگار میکشید
او بههمراه همسرش به پایان رسید
حقیقت را بگو
این دیگر آنها نیستند
میتوان گفت که فقط قدری خاکسترند
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
یکی از معدود چیزهای ملموسی که از دوران زندگی پدرم در آن سالها بهیاد دارم کلامی است که وقتی در عصرِ یک روز تابستانی، من، او و مادرم پشت میز باغچه نشسته بودیم و مشغول طبخ کباب بودیم، افشا کرد.
«حالا داریم زندگی میکنیم، مگه نه؟ هان!»
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
ناگهان باد در سراسر میدان وزیدن گرفت، برگها چرخزنان و خشخشکنان از مقابلمان میگذشتند، آگهیِ تبلیغاتیِ یک بستنی در هوا میچرخید، بالاوپایین میرفت و تلقتلق میکرد. لحظهای احساس کردم که قطرهٔ بارانی روی گونهام افتاد و به همین خاطر، به آسمانِ سفیدِ شیریرنگ نگاه کردم.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
وقتی خودم تنها در خانه بودم، هر اتاقی شخصیت خاص خودش را داشت و گرچه اتاقها مستقیماً خصومتی با من نداشتند، ولی چندان دوستداشتنی و دلچسب هم بهنظر نمیرسیدند. بیشتر مثل این بود که دلشان نمیخواست فرمانبُردار و تحت سلطهٔ من باشند، بلکه میخواستند خودشان وجود داشته باشند، با دیوارها، کفها، سقفها، قرنیزها و پنجرههایی که گویی خمیازه میکشیدند.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
من با تمام یادداشتهایی که برایش فرستاده بودم، با همهٔ گفتوگوهایی که با او داشتم، با تمام امیدهای ساده و آرزوهای کودکانهام، حالا هیچ بودم، هیچ' مثل فریادی در زمینِ بازی، هیچ' همچون یک سنگریزه، هیچ' مثل صدای بوق ماشین.
آیا من میتوانستم همین بلا را سرش بیاورم؟ آیا من میتوانستم همین اثر را بر او داشته باشم؟
آیا من میتوانستم این اثر را بر هر شخص دیگری داشته باشم؟
نه.
من برای هانِّه بهحساب نمیآمدم
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
گفتم: «آره، من عاشق شدم.»
«چه خوب! میشناسمش؟»
«کی رو میشناسی؟! نه، همکلاسیمه. شاید خیلی هوشمندانه نباشه، اما اینطوریهاست دیگه. این چیزی نیست که دقیقاً بتونی برنامهریزیش کنی.»
او گفت: «نه، همیشه اینطوری نیست که بشه برنامهریزیش کرد. اسمش چیه؟»
«هانِّه.»
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
او تکرار کرد: «هانِّه.» و با لبخند کمرنگی که بر لبهایش نشانده بود، ادامه داد: «کِی میتونم ببینمش؟»
«این سؤالِ مهمیه. قرار نیست با هم بیرون بریم. اون با یکی دیگهست.»
«پس کارِ آسونی نیست.»
«نه.»
او آه کشید.
«نه، همیشه که آسون نیست. اما تو خوب بهنظر میرسی. خوشحالی.»
«تا حالا هیچوقت اینقدر خوشحال نبودهم. هیچوقت.»
به دلایلی نامعقول، این را که گفتم، اشک در چشمهایم حلقه زد. فقط اینگونه نبود که مثل اغلب اوقاتی که چیزی میگفتم که منقلبم میکرد، چشمهایم نمناک شده باشند، بلکه اشک از گونههایم سرازیر شد.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
هواپیما را تا جایی که چشم کار میکرد، دنبال کردم و سپس تنها چیزی که از آن بر جای ماند صدای غرشش بود که ضعیف و ضعیفتر شد تا اینکه هواپیما از نظر ناپدید شد
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
نوشتن عبارت است از بیرون کشیدنِ جوهرهٔ آنچه میدانیم از میان سایهها.
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
زندگی در اینجا به قدری منظم و مرزبندیشده بود که این نظم' هم ازنظر هندسی و هم از لحاظ فیزیولوژیکی احساس میشد. بهسختی میتوان باور کرد که این قضیه شاید به شرایط پُرازدحام، ناآرام و آشفتهٔ گونههای دیگر مرتبط باشد، مانند تجمع مفرط قورباغهها یا تخمریزیِ ماهیها که انگار حیاتشان از اعماق یک چاهِ بیپایان، فوجوار، سر برمیآورد. اما همینگونه بود.