جملات زیبای کتاب سخت پوست | طاقچه
تصویر جلد کتاب سخت پوست

بریده‌هایی از کتاب سخت پوست

نویسنده:ساناز اسدی
انتشارات:نشر چشمه
امتیاز
۳.۶از ۲۲۴ رأی
۳٫۶
(۲۲۴)
ساکت بودیم. به برگشتن‌های پدر فکر می‌کردم. به این‌که بعدش چه‌طور دست‌وپا می‌زد که بفهمیم همین جا بهتر است و چه‌طور دوباره هوس رفتن به سرش می‌افتاد. هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد.
Mahsa Bi
منتظر بود حرف بزنم. منتظر بود دعوا کنم. حرف نمی‌زدم. خیلی وقت بود حرف نمی‌زدم.
فا
هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد.
hediy_kh
آدم‌هایی که غرق می‌شوند، یکهو زیر پای‌شان خالی می‌شود، یکهو انگار وسط آب راه‌شان را گم می‌کنند و تا بخواهند بچرخند و ساحل را پیدا کنند یک موج می‌خورد توی صورت‌شان و یک چیزی می‌کشدشان پایین و دست‌وپا می‌زنند و تمام.
فا
اما دیگر خیلی وقت بود که دنبال تلافی کردنِ چیزی نرفته بود. زورش نمی‌رسید.
Sajedeh
«از آب بترسی، آب گیرت می‌ندازه.»
رهابی🪽
من ترسیده بودم. جوری از مُردنش حرف می‌زد که انگار معمولی‌ترین اتفاقی است که می‌تواند در یک روز خیلی معمولی بیفتد. انگار روزی که بمیرد هیچ فرقی با بقیهٔ روزها ندارد.
sarah
پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمی‌شناختش ولی عکسش توی همهٔ موبایل‌ها بود. زیر عکس‌ها نوشته بودند «بیرون آمدن مُرده‌های قبرستان رامسر بر اثر باران شدید.» باران شدید زمینِ گِلی امام‌زاده محمد و چندتا از قبرهایی را شسته بود که تازه بودند و سنگ نداشتند. توی عکس، چهارتا جنازه همان‌جور صاف و کفن‌پوش از توی قبرها زده بودند بیرون. نصف‌شان بیرون بود و نصف دیگرشان توی گِل. هر چهارتا شبیه هم، هم‌اندازه، هم‌قد. من پدر را شناختم. درخت انجیرِ بالای قبرش خم شده بود و ریشه‌های بزرگ درخت خاک را پاره کرده بود و آمده بود بیرون. درخت را شناختم، چینهٔ کوتاه کنار قبرش را شناختم و خودش را که وسط تمام آن عکس‌های بی‌کیفیتی که همه‌جا دست‌به‌دست می‌شد، جوری روی زمین دراز کشیده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگارنه‌انگار که همین ده روز پیش دفنش کرده بودیم و انگارنه‌انگار که آن‌قدر توی دریا دنبالش گشته بودند تا یک جایی کنار ساحل پیدا شده بود.
تی‌تی
«وقتی هنوز هیشکی این‌جا ماشین نداشت، من داشتم. حالا هر روز وایسم دم خیابون همه از بغل من رد شن، یه نوربالا هم بِدن؟»
darchin_banoo
ده روز پیش هم همین‌قدر کوچک بود؟ توی ده روز آدم زیر خاک این‌همه کوچک می‌شود؟ این‌همه جمع و مچاله می‌شود؟ چه‌طور توی این چالهٔ کوچک جایش داده بودند؟ چرا فرار کرده بودم و ندیده بودم؟
Sara Keshavarz
امین داشبورد را باز کرد، نوارها ریختند بیرون. یکی دوتا نوار را نگاه کرد و با خنده گفت «ما شاد نداریم آخه. همه‌ش داریوشه.»
کاربر ۱۰۸۳۲۵۶۷
انگار روزی که بمیرد هیچ فرقی با بقیهٔ روزها ندارد.
مائده
هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد.
شرارھ
منتظر بود حرف بزنم. منتظر بود دعوا کنم. حرف نمی‌زدم. خیلی وقت بود حرف نمی‌زدم.
شرارھ
من فقط به جوراب گوله‌شده‌اش فکر می‌کردم، به این‌که لحظهٔ آخر فقط نگران این بود که جوراب از روی سنگ لیز نخورَد پایین، به این‌که جوراب را گذاشته بود توی جیب پیراهنش تا نیفتد پایین.
Sajedeh
پدرم توی رستوران‌ها یک آدم دیگر می‌شد. توی ساندویچی‌ها و کبابی‌ها، توی قهوه‌خانه‌های بین‌راهی که فقط املت و نیمرو می‌دادند، هر جایی که قرار بود پشت یک میز بنشینیم و کسی غیر از مادرم برای‌مان غذا بیاورد. یک جوری سنگین و خوشحال توی مغازه راه می‌رفت که انگار به‌جز او هیچ‌کس زن‌وبچه‌اش را نمی‌برد بیرون غذا بخورند.
sarah
مادرم ذوق‌زده به امین گفت «یه چیز شاد بذار صداش رو زیاد کن.» امین داشبورد را باز کرد، نوارها ریختند بیرون. یکی دوتا نوار را نگاه کرد و با خنده گفت «ما شاد نداریم آخه. همه‌ش داریوشه.»
کاربر ۵۲۷۶۲۷۸
پاچهٔ شلوار امین هنوز از گِل‌های امام‌زاده محمد کثیف بود. بغل درز جیب شلوارش پاره شده بود ــ مثل جیب شلوارهای پدرم. خودش همیشه پدرم را مسخره می‌کرد و می‌گفت «بابا اِن‌قدر پول داره که تو جیبش سنگینی می‌کنه، همیشه بغل جیبش پاره می‌شه.»
Negin
هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد.
mehrana
«هربار برگشتی، گُه زدی به زندگی ما. هربار برگشتی، همه‌چی خراب شد. برنگرد دیگه، آقا داوود. یه‌بار یه جا موندگار شو.»
شرارھ
آدم‌هایی که غرق می‌شوند، یکهو زیر پای‌شان خالی می‌شود، یکهو انگار وسط آب راه‌شان را گم می‌کنند و تا بخواهند بچرخند و ساحل را پیدا کنند یک موج می‌خورد توی صورت‌شان و یک چیزی می‌کشدشان پایین و دست‌وپا می‌زنند و تمام.
sarah
پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمی‌شناختش ولی عکسش توی همهٔ موبایل‌ها بود. زیر عکس‌ها نوشته بودند «بیرون آمدن مُرده‌های قبرستان رامسر بر اثر باران شدید.»
🦕
به برگشتن‌های پدر فکر می‌کردم. به این‌که بعدش چه‌طور دست‌وپا می‌زد که بفهمیم همین جا بهتر است و چه‌طور دوباره هوس رفتن به سرش می‌افتاد. هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد. یک‌بار با هم آمده بودیم این‌جا. درخت انجیر را نشان داده بود و گفته بود «من رو زیر این درخت بذارین.» اهل این حرف‌ها نبود. زده بودیم زیر خنده. امین سربه‌سرش می‌گذاشت و می‌خندید. من ترسیده بودم. جوری از مُردنش حرف می‌زد که انگار معمولی‌ترین اتفاقی است که می‌تواند در یک روز خیلی معمولی بیفتد. انگار روزی که بمیرد هیچ فرقی با بقیهٔ روزها ندارد.
maryamrab
مادرم ذوق‌زده به امین گفت «یه چیز شاد بذار صداش رو زیاد کن.» امین داشبورد را باز کرد، نوارها ریختند بیرون. یکی دوتا نوار را نگاه کرد و با خنده گفت «ما شاد نداریم آخه. همه‌ش داریوشه.»
مهتاب
پدرم یکهو پرسید «تو بزرگ بشی می‌خوای چی‌کاره بشی؟» صدایم را بلند کردم و گفتم «می‌خوام عابدزاده بشم.»
مرضیه
جوری از مُردنش حرف می‌زد که انگار معمولی‌ترین اتفاقی است که می‌تواند در یک روز خیلی معمولی بیفتد. انگار روزی که بمیرد هیچ فرقی با بقیهٔ روزها ندارد.
🦕
من ترسیده بودم. جوری از مُردنش حرف می‌زد که انگار معمولی‌ترین اتفاقی است که می‌تواند در یک روز خیلی معمولی بیفتد. انگار روزی که بمیرد هیچ فرقی با بقیهٔ روزها ندارد.
مهتاب
پدرم هر روز برای پنجاه تومان یک نقشه می‌کشید و هر شب یک چیزی از پنجاه تومان کم می‌شد.
مهتاب
انگار روزی که بمیرد هیچ فرقی با بقیهٔ روزها ندارد.
مائده

حجم

۱۱۵٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۱۳۴ صفحه

حجم

۱۱۵٫۰ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۱۳۴ صفحه

قیمت:
۹۵,۰۰۰
تومان