جملات زیبا از متن کتاب سخت پوست | طاقچه
تصویر جلد کتاب سخت پوست
off
٪۶۰
subscriptionAvailable

کتاب سخت پوست

۳.۴(از ۳۰۳ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
ساناز اسدی
انتشارات: 
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی: 
داستان ایرانی

۹۵,۰۰۰

۶۰٪

قیمت:

۳۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

منتظر بود حرف بزنم. منتظر بود دعوا کنم. حرف نمی‌زدم. خیلی وقت بود حرف نمی‌زدم.
فا
۳۸
هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد.
hediy_kh
۲۷
ساکت بودیم. به برگشتن‌های پدر فکر می‌کردم. به این‌که بعدش چه‌طور دست‌وپا می‌زد که بفهمیم همین جا بهتر است و چه‌طور دوباره هوس رفتن به سرش می‌افتاد. هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد.
Mahsa Bi
۲۵
اما دیگر خیلی وقت بود که دنبال تلافی کردنِ چیزی نرفته بود. زورش نمی‌رسید.
Sajedeh
۲۲
آدم‌هایی که غرق می‌شوند، یکهو زیر پای‌شان خالی می‌شود، یکهو انگار وسط آب راه‌شان را گم می‌کنند و تا بخواهند بچرخند و ساحل را پیدا کنند یک موج می‌خورد توی صورت‌شان و یک چیزی می‌کشدشان پایین و دست‌وپا می‌زنند و تمام.
فا
۱۹
«از آب بترسی، آب گیرت می‌ندازه.»
رهابی🪽
۱۵
من ترسیده بودم. جوری از مُردنش حرف می‌زد که انگار معمولی‌ترین اتفاقی است که می‌تواند در یک روز خیلی معمولی بیفتد. انگار روزی که بمیرد هیچ فرقی با بقیهٔ روزها ندارد.
sarah
۱۳
«وقتی هنوز هیشکی این‌جا ماشین نداشت، من داشتم. حالا هر روز وایسم دم خیابون همه از بغل من رد شن، یه نوربالا هم بِدن؟»
darchin_banoo
۶
امین داشبورد را باز کرد، نوارها ریختند بیرون. یکی دوتا نوار را نگاه کرد و با خنده گفت «ما شاد نداریم آخه. همه‌ش داریوشه.»
کاربر ۱۰۸۳۲۵۶۷
۶
هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
۶
انگار روزی که بمیرد هیچ فرقی با بقیهٔ روزها ندارد.
مائده
۵
«هربار برگشتی، گُه زدی به زندگی ما. هربار برگشتی، همه‌چی خراب شد. برنگرد دیگه، آقا داوود. یه‌بار یه جا موندگار شو.»
شرارھ
۵
پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمی‌شناختش ولی عکسش توی همهٔ موبایل‌ها بود. زیر عکس‌ها نوشته بودند «بیرون آمدن مُرده‌های قبرستان رامسر بر اثر باران شدید.» باران شدید زمینِ گِلی امام‌زاده محمد و چندتا از قبرهایی را شسته بود که تازه بودند و سنگ نداشتند. توی عکس، چهارتا جنازه همان‌جور صاف و کفن‌پوش از توی قبرها زده بودند بیرون. نصف‌شان بیرون بود و نصف دیگرشان توی گِل. هر چهارتا شبیه هم، هم‌اندازه، هم‌قد. من پدر را شناختم. درخت انجیرِ بالای قبرش خم شده بود و ریشه‌های بزرگ درخت خاک را پاره کرده بود و آمده بود بیرون. درخت را شناختم، چینهٔ کوتاه کنار قبرش را شناختم و خودش را که وسط تمام آن عکس‌های بی‌کیفیتی که همه‌جا دست‌به‌دست می‌شد، جوری روی زمین دراز کشیده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگارنه‌انگار که همین ده روز پیش دفنش کرده بودیم و انگارنه‌انگار که آن‌قدر توی دریا دنبالش گشته بودند تا یک جایی کنار ساحل پیدا شده بود.
تی‌تی
۴
ده روز پیش هم همین‌قدر کوچک بود؟ توی ده روز آدم زیر خاک این‌همه کوچک می‌شود؟ این‌همه جمع و مچاله می‌شود؟ چه‌طور توی این چالهٔ کوچک جایش داده بودند؟ چرا فرار کرده بودم و ندیده بودم؟
Sara Keshavarz
۴
منتظر بود حرف بزنم. منتظر بود دعوا کنم. حرف نمی‌زدم. خیلی وقت بود حرف نمی‌زدم.
شرارھ
۴
پدرم توی رستوران‌ها یک آدم دیگر می‌شد. توی ساندویچی‌ها و کبابی‌ها، توی قهوه‌خانه‌های بین‌راهی که فقط املت و نیمرو می‌دادند، هر جایی که قرار بود پشت یک میز بنشینیم و کسی غیر از مادرم برای‌مان غذا بیاورد. یک جوری سنگین و خوشحال توی مغازه راه می‌رفت که انگار به‌جز او هیچ‌کس زن‌وبچه‌اش را نمی‌برد بیرون غذا بخورند.
sarah
۳
هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد.
شرارھ
۳
جوری از مُردنش حرف می‌زد که انگار معمولی‌ترین اتفاقی است که می‌تواند در یک روز خیلی معمولی بیفتد. انگار روزی که بمیرد هیچ فرقی با بقیهٔ روزها ندارد.
𝙀𝙡𝙝𝙖𝙢
۳
من فقط به جوراب گوله‌شده‌اش فکر می‌کردم، به این‌که لحظهٔ آخر فقط نگران این بود که جوراب از روی سنگ لیز نخورَد پایین، به این‌که جوراب را گذاشته بود توی جیب پیراهنش تا نیفتد پایین.
Sajedeh
۲
مادرم ذوق‌زده به امین گفت «یه چیز شاد بذار صداش رو زیاد کن.» امین داشبورد را باز کرد، نوارها ریختند بیرون. یکی دوتا نوار را نگاه کرد و با خنده گفت «ما شاد نداریم آخه. همه‌ش داریوشه.»
کاربر ۵۲۷۶۲۷۸
۲
پاچهٔ شلوار امین هنوز از گِل‌های امام‌زاده محمد کثیف بود. بغل درز جیب شلوارش پاره شده بود ــ مثل جیب شلوارهای پدرم. خودش همیشه پدرم را مسخره می‌کرد و می‌گفت «بابا اِن‌قدر پول داره که تو جیبش سنگینی می‌کنه، همیشه بغل جیبش پاره می‌شه.»
Negin
۲
مادرم ذوق‌زده به امین گفت «یه چیز شاد بذار صداش رو زیاد کن.» امین داشبورد را باز کرد، نوارها ریختند بیرون. یکی دوتا نوار را نگاه کرد و با خنده گفت «ما شاد نداریم آخه. همه‌ش داریوشه.»
مهتاب
۲
هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد.
mehrana
۲
به برگشتن‌های پدر فکر می‌کردم. به این‌که بعدش چه‌طور دست‌وپا می‌زد که بفهمیم همین جا بهتر است و چه‌طور دوباره هوس رفتن به سرش می‌افتاد. هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد. یک‌بار با هم آمده بودیم این‌جا. درخت انجیر را نشان داده بود و گفته بود «من رو زیر این درخت بذارین.» اهل این حرف‌ها نبود. زده بودیم زیر خنده. امین سربه‌سرش می‌گذاشت و می‌خندید. من ترسیده بودم. جوری از مُردنش حرف می‌زد که انگار معمولی‌ترین اتفاقی است که می‌تواند در یک روز خیلی معمولی بیفتد
Mobinayeg
۲
«یه‌ساله ان‌قدر موی آدم سفید می‌شه؟»
باران
۲
آدم‌هایی که غرق می‌شوند، یکهو زیر پای‌شان خالی می‌شود، یکهو انگار وسط آب راه‌شان را گم می‌کنند و تا بخواهند بچرخند و ساحل را پیدا کنند یک موج می‌خورد توی صورت‌شان و یک چیزی می‌کشدشان پایین و دست‌وپا می‌زنند و تمام.
sarah
۱
پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمی‌شناختش ولی عکسش توی همهٔ موبایل‌ها بود. زیر عکس‌ها نوشته بودند «بیرون آمدن مُرده‌های قبرستان رامسر بر اثر باران شدید.»
🦕
۱
به برگشتن‌های پدر فکر می‌کردم. به این‌که بعدش چه‌طور دست‌وپا می‌زد که بفهمیم همین جا بهتر است و چه‌طور دوباره هوس رفتن به سرش می‌افتاد. هر جایی که می‌رفت می‌خواست بماند و هر جایی که می‌ماند می‌خواست زودتر برگردد. یک‌بار با هم آمده بودیم این‌جا. درخت انجیر را نشان داده بود و گفته بود «من رو زیر این درخت بذارین.» اهل این حرف‌ها نبود. زده بودیم زیر خنده. امین سربه‌سرش می‌گذاشت و می‌خندید. من ترسیده بودم. جوری از مُردنش حرف می‌زد که انگار معمولی‌ترین اتفاقی است که می‌تواند در یک روز خیلی معمولی بیفتد. انگار روزی که بمیرد هیچ فرقی با بقیهٔ روزها ندارد.
maryamrab
۱
آدم‌هایی که غرق می‌شوند، یکهو زیر پای‌شان خالی می‌شود، یکهو انگار وسط آب راه‌شان را گم می‌کنند و تا بخواهند بچرخند و ساحل را پیدا کنند یک موج می‌خورد توی صورت‌شان و یک چیزی می‌کشدشان پایین و دست‌وپا می‌زنند و تمام.
Marina & مریم
۱
دستش را دراز کرد و همان طرفِ ماشین را که خط انداخته بود نشان داد، گفت «آینه‌ش رو می‌بینی؟ همون آینه‌بغلش به اندازهٔ کل بساط من و موتورم و پول بیمه‌م می‌ارزه.»
کاربر ۲۲۶۵۴۴۷
۱