
بریدههایی از کتاب سخت پوست
۳٫۶
(۱۶۰)
ساکت بودیم. به برگشتنهای پدر فکر میکردم. به اینکه بعدش چهطور دستوپا میزد که بفهمیم همین جا بهتر است و چهطور دوباره هوس رفتن به سرش میافتاد. هر جایی که میرفت میخواست بماند و هر جایی که میماند میخواست زودتر برگردد.
Mahsa Bi
هر جایی که میرفت میخواست بماند و هر جایی که میماند میخواست زودتر برگردد.
hediy_kh
منتظر بود حرف بزنم. منتظر بود دعوا کنم. حرف نمیزدم. خیلی وقت بود حرف نمیزدم.
فا
آدمهایی که غرق میشوند، یکهو زیر پایشان خالی میشود، یکهو انگار وسط آب راهشان را گم میکنند و تا بخواهند بچرخند و ساحل را پیدا کنند یک موج میخورد توی صورتشان و یک چیزی میکشدشان پایین و دستوپا میزنند و تمام.
فا
قبلاً هم آنقدر زود سفیدهایش معلوم میشد؟ آنقدر زودبهزود رنگ میکرد؟ کِی رنگ میکرد که ما نمیدیدیم؟
Sajedeh
اما دیگر خیلی وقت بود که دنبال تلافی کردنِ چیزی نرفته بود. زورش نمیرسید.
Sajedeh
پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمیشناختش ولی عکسش توی همهٔ موبایلها بود. زیر عکسها نوشته بودند «بیرون آمدن مُردههای قبرستان رامسر بر اثر باران شدید.» باران شدید زمینِ گِلی امامزاده محمد و چندتا از قبرهایی را شسته بود که تازه بودند و سنگ نداشتند. توی عکس، چهارتا جنازه همانجور صاف و کفنپوش از توی قبرها زده بودند بیرون. نصفشان بیرون بود و نصف دیگرشان توی گِل. هر چهارتا شبیه هم، هماندازه، همقد. من پدر را شناختم. درخت انجیرِ بالای قبرش خم شده بود و ریشههای بزرگ درخت خاک را پاره کرده بود و آمده بود بیرون. درخت را شناختم، چینهٔ کوتاه کنار قبرش را شناختم و خودش را که وسط تمام آن عکسهای بیکیفیتی که همهجا دستبهدست میشد، جوری روی زمین دراز کشیده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. انگارنهانگار که همین ده روز پیش دفنش کرده بودیم و انگارنهانگار که آنقدر توی دریا دنبالش گشته بودند تا یک جایی کنار ساحل پیدا شده بود.
تیتی
«وقتی هنوز هیشکی اینجا ماشین نداشت، من داشتم. حالا هر روز وایسم دم خیابون همه از بغل من رد شن، یه نوربالا هم بِدن؟»
darchinnnm
من فقط به جوراب گولهشدهاش فکر میکردم، به اینکه لحظهٔ آخر فقط نگران این بود که جوراب از روی سنگ لیز نخورَد پایین، به اینکه جوراب را گذاشته بود توی جیب پیراهنش تا نیفتد پایین.
Sajedeh
ده روز پیش هم همینقدر کوچک بود؟ توی ده روز آدم زیر خاک اینهمه کوچک میشود؟ اینهمه جمع و مچاله میشود؟ چهطور توی این چالهٔ کوچک جایش داده بودند؟ چرا فرار کرده بودم و ندیده بودم؟
Sara Keshavarz
حجم
۱۱۵٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۳۴ صفحه
حجم
۱۱۵٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۳۴ صفحه
قیمت:
۹۵,۰۰۰
تومان